تبليغاتX
Education for Life and Death
چند سطري از حرفهاي اوشو:

1. هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.
2. اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.
3. تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.
4. در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.
5. عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.
6. زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.
7. هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
8. هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.
9. عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را ذوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.
10. هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است

تو وقتي هستي كه نَفْس نباشد وقتي كه نَفْس باشد تو نيستي.

آنكه را كه دوست مي داري،آزادش بگذار
اگر قسمت تو باشد، به تو برمي گردد
اگر نه ، بدان از همان ابتدا از ان تو نبوده است.

اگر بترسي انرژي را به طرف مقابل مي دهي كه تو را بيشتر بترساند .

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت |
انساني كه واقعا قدرت دارد بدون قلب نيست، زيرا بدون قلب، تو تنها يك ماشين هستي و نه يك انسان. انسان واقعا قوي، همچون فولاد سخت و همچون گل نيلوفر نرم است.
تنها در اين صورت است كه او يك انسان خود يافته خواهد بود.
سه نوع آزادي وجود دارد كه بايد درك شود: نخست، نوعي از آزادي است كه شما با آن آشنا هستيد: «آزادي از» كودك مي خواهد از مادر و پدر آزاد باشد. برده مي خواهد از ارباب آزاد شود. اين يعني «آزادي از»؛ يك نوع واكنش است، نفس در اين جا خودش را عيان مي كند و من نمي گويم كه اين اشكالي دارد: تو فقط بايد رنگهاي متفاوت آزادي را تماشا كني.
وقتي تو جوياي «آزادي از» باشي، دير يا زود به دام ديگري سقوط مي كني - زيرا اين نوع آزادي يك واكنش است و ادراك نيست. اين چيزي است كه انقلابهاي گذشته دچار آن بوده اند. در 1917 توده هاي فقير و تحت ستم روسيه عليه سزار قيام كردند، آنان مي خواستند از سزار آزاد شوند و فقط براي اين آزاد شدند كه بار ديگر اسير شوند، زيرا مفهوم مثبتي از آزادي نداشتند. مفهوم آنان از آزادي منفي بود.
تمامي توجه و علاقه ي آنان اين بود كه از سزار آزاد شوند و كاملأ فراموش كردند كه فقط آزاد شدن از سزار كمكي نخواهد كرد، سزارهاي ديگري در انتظار نشسته اند.
لحظه اي كه از سزار قديمي آزاد شوي، سزار جديد به تو حمله ور خواهد شد و سزار جديد قدرت بيشتري دارد و سزار جديد بردگي خطرناكتري را خواهد آفريد، زيرا سزار جديد مي داند كه تو مي تواني انقلاب كني. تو عليه سزار قديمي قيام كردي: پس او بايد ساختار قوي تر و بهتري براي بردگي بسازد تا تو نتواني بار ديگر قيام كني. او بيشتر محتاط است.
اين چيزي بود كه در روسيه رخ داد. استالين ثابت كرد كه از مجموعه ي تمام سزارها، سزارتر است. او در مجموع مردم بيشتري را از تمام سزارهاي ديگر، قتل عام و قصابي كرد.
حتي ايوان مخوف هم آن قدرها كه استالين ثابت كرد، مخوف نبود. استالين نام خودش نبود، بلكه مردم به او چنين نامي دادند. آنان با قدرداني چنين نامي به او دادند، ولي درواقع، نامي تحسين آميز نيست، استالين يعني «مرد فولادين».
آري، ما مردم قوي و شجاع را انسانهاي آهنين مي خوانيم.
ولي اين نام ثابت كرد كه فقط نامي موهن بوده: او ثابت كرد كه مردي بدون قلب بوده.
انساني كه واقعأ قدرت دارد بدون قلب نيست، زيرا بدون قلب، تو تنها يك ماشين هستي و نه يك انسان. انسان واقعأ قوي، همچون فولاد سخت و همچون گل نيلوفر نرم است. تنها در اين صورت است كه او يك انسان خود يافته خواهد بود.
ولي استالين فقط از فولاد بود، يك آدم آهني - بدون قلب، بدون محبت و عشق. ميليونها روس را كشت و بزرگترين بردگي را در تاريخ انسان خلق كرد.
حتي آدولف هيتلر به گرد پاي او نمي رسيد.
آدولف هيتلر اردوگاه هاي كار اجباري داشت، ولي استالين تمام كشور را به اردوگاه كار اجباري تبديل كرد. روسيه چيزي جز يك اردوگاه كار اجباري نيست؛ تمامي كشور يك اردوگاه است و هر فرد تحت نظر است: انسانها را وادار كرده اند تا مخالف هم باشند. تو حتي نمي تواني صادقانه با همسرت سخن بگويي، زيرا كسي چه مي داند، شايد او عليه تو گزارش بدهد. تو حتي نمي تواني با فرزندانت حرف بزني، زيرا آنان اعضاي تيم جوانان هستند و شايد عليه تو گزارش بدهند و به زنان و كودكان آموخته اند كه كشور و كمونيسم تنها ارزشها هستند، هر چيز ديگر را مي توان فداي اينها كرد. به كودكان خردسال آموزش مي دهند كه چگونه جاسوسي پدر و مادر خود و بزرگترها را بكنند، كه آنان درباره ي چه چيزي سخن مي گويند تا بتوانند گزارش بدهند- زيرا كمونيسم اصل است و هر چيز ديگر را مي توان فداي آن كرد.
تمامي كشور به يك اردوگاه بزرگ كار اجباري تبديل شد. مردم حتي از انديشيدن وحشت دارند، زيرا كسي چه مي داند؟ شايد راهي براي كشف افكار يافته باشند: - كسي چه مي داند؟ - شايد الكترودي در مغزت كار گذاشته باشند كه افكار تو را براي حزب كمونيست پخش كند.
اينك از نظر علمي اين كار ممكن است. مي توانند الكترودهايي در مغز تو كار بگذارند كه تو از آن هشيارتر نباشي، زيرا در ژرفاي مغز حساسيت وجود ندارد. پس اگر چيزي در آن جاي بدهند تو متوجه آن نخواهي شد. ولي اين الكترودها مي توانند به مقر فرماندهي گزارش كنند كه تو به چه فكر مي كني و نوع افكار تو چيست. مي توانند پيام مخابره كنند.
مردم فقط براي اين عليه سزار انقلاب كردند كه اسير دستها و چنگالهاي سزار خطرناكتري شوند. روسيه به نظر تنها كشوري مي رسد كه انقلاب در آن غيرممكن به نظر مي رسيد، زيرا ريشه ي آن را قطع كرده اند. صورت گرفتن يك انقلاب ديگر در روسيه تقريبأ ناممكن به نظر مي رسيد.
پس وقتي تو در جستجوي «آزادي از» باشي، به دام ديگري خواهي افتاد. براي مثال اگر بخواهي از جامعه ي رسمي آزاد شوي، در دام يك جامعه ي جايگزين ديگر خواهي افتاد. اگر جامعه ي رسمي بخواهد تو موي بلند نداشته باشي، آن وقت در جمعيت هيپيها از تو خواسته مي شود تا موي بلند داشته باشي و اگر موي بلند نداشته باشي به نظر عجيب و غريب خواهي آمد. مردم آن جا به تو خواهند خنديد و فكر مي كنند كه تو عوضي و احمق هستي و عصيانگر نيستي. پس اگر تلاش كني تا از يك بردگي آزاد شوي، محكوم هستي كه به اسارت ديگري گردن بنهي، زيرا عملكردهاي دروني تو پيشاپيش طوري شرطي شده است كه برده باشي. مي تواني اربابها را عوض كني، همين.
خودت هماني كه هستي مي ماني. نخست تو به كشيشان مسيحي وابسته بودي و اينك به كشيشان هندو وابسته مي شوي. وابستگي ادامه دارد. آزادي واقعي چنين نيست. «آزادي از» آزادي واقعي نيست.

سپس نوع ديگري از آزادي هست: «آزادي براي» - نوع دوم آزادي كه از اولي بهتر است. آزادي نوع اول، حالت منفي آزادي بود و اين دومي نوع مثبت آن است. فرد مي خواهد آزاد باشد براي اين كه كاري انجام دهد. براي مثال، مي خواهي از خانواده، آزاد شوي زيرا عاشق موسيقي هستي. تو واقعأ مخالف خانواده نيستي؛ تو طرفدار موسيقي هستي و خانواده مانع ايجاد مي كند، پس از خانواده فرار مي كني. تو مخالف مادر و پدر نيستي، ولي آنان مي خواهند كه تو مهندس بشوي و تو مايلي موسيقيدان بشوي.
موسيقيدان شدن براي تو خوب است، حتي اگر مجبور شوي براي آن رنج بكشي. اگر واقعأ بخواهي موسيقيدان شوي و براي آن استعداد و شوق فراوان داري، بهتر است كه موسيقيدان شوي تا يك مهندس موفق، ثروتمند، راحت و امن. مي تواني رفاه و امنيت و ثروت به دست بياوري، ولي اگر كاري را انجام دهي كه هرگز مايل به انجام آن نيستي، بهتر است بميري تا آن را انجام دهي. اگر مايلي تا موسيقيدان يا شاعر شوي و اين شهوت بزرگ زندگي توست، پس برايش برو. شايد گدا شوي، شايد هرگز مشهور نشوي، شايد هرگز ثروتمند نشوي، زيرا جامعه به شعر زياد نياز ندارد. جامعه زياد به موسيقي نياز ندارد، بيش تر به سلاحهاي كشتار جمعي نياز دارد. به شعر زياد محتاج نيست، زيرا شعر در جنگ كاربرد زيادي ندارد. جامعه به بمب اتم نياز دارد،‌ بمبهاي هيدروژني. جامعه به سرباز نياز دارد نه به سالك. جامعه بر اساس نفرت كار مي كند و ريشه در خشونت دارد. جامعه از طريق طمع، كار مي كند و خوراكش طمع است و جاه طلبي و شهوت- شهوت براي قدرت.
اگر خوب از نردبان بالا بروي، مادر و پدرت خوشحال خواهند بود- با وجودي كه نردبان راه به جايي ندارد. روزي ناگهان، وقتي رئيس جمهور كشوري شدي، روي آخرين پله ي نردبان، آن وقت نكته را درمي يابي؛ كه تو به بالاترين نقطه رسيده اي و اينك به نظرت مي رسد كه تمام زندگيت را تلف كرده اي - زيرا نردبان راه به جايي ندارد. تو فقط در آسمان هستي و آويزان. تو به هيچ كجا نرسيده اي.
ولي حالا بيان اين، درست نخواهد بود، زيرا حداقل كساني كه در پشت سر تو هستند باور دارند كه تو رسيده اي. گفتن اين كه «من ترسيده ام» شهامتي عظيم نياز دارد.
اين چيزي بود كه بودا در وقت ترك پادشاهي اش گفت: «چيزي وجود ندارد». ماهاويران نيز در وقت ترك سلطنت همين را گفت. ابراهيم(ع) نيز وقتي ملكش را ترك مي كرد همين را گفت: «چيزي وجود ندارد» ولي اينان مردماني شجاع بودند، وگرنه گفتن آن احمقانه خواهد بود، وقتي همه مي پندارند كه تو به جايي رسيده اي، چرا بگويي نه؟ چرا نگذاري توهم ادامه داشته باشد؟ و فايده اش چيست كه بگويي تو در پي چيزي مطلقأ مسخره و عبث بوده اي و تمام زندگيت را احمقانه سپري كرده اي؟ چرا بگويي، چرا اعتراف كني؟ فقط ساكت بمان. در همان بالا آويزان باش، همان جا بمان تا بميري. ولي اين راز را به كسي نگو، زيرا همين ثابت مي كند كه تمام عمرت را ناهوشمندانه و احمقانه به سر برده اي.
اگر مايلي موسيقيدان باشي، باش يا اگر مايلي شاعر باشي، باش و اين دومين نوع آزادي است، تو حداقل خوشحالي كه كار خودت را و نه كاري را طبق دلخواه ديگري انجام مي دهي.
اين تجربه ي من است: «انجام دادن كاري كه ميل آن را داري بزرگترين شادماني در دنياست. هركاري كه باشد، چه جامعه آن را بپسندد و چه نپسندد؛ چه جامعه به آن ارزش بدهد و چه ندهد و چه بتوان آن را در بازار به عنوان كالا فروخت يا نتوان فروخت. اگر كاري باشد كه تو آرزوي شديدي براي انجامش داري، پس انجامش بده و هر بهايي را كه لازم است برايش بپرداز، خودت را فداي آن كن».
نوع دوم آزادي اين است: «آزادي براي». اين رويكردي مثبت است و بهتر از نوع اول آن. انسان طرفدار نخستين نوع، سياست كار مي شود.
طرفدار دومين نوع آزادي شاعر، نقاش يا هنرمند مي شود. نوع اول منفي است و نوع دوم مثبت. ولي به ياد بسپار اينها دو جنبه از يك چيز هستند.
حتي نخستين نوع آزادي نيز دست كم تظاهر مي كند كه هدفي وجود دارد. حتي سياست كار نيز مي گويد: «ما براي آزادي مي جنگيم: ما مي خواهيم از اين جامعه، از اين ساختار، از اين سياستها آزاد شويم. ما مي خواهيم از اين جامعه رها شويم تا جامعه اي ديگر بنا كنيم. ما براي هدفي مبارزه مي كنيم، براي ارزشي، براي مدينه ي فاضله اي....»
حتي او نيز بايد تظاهر كند، زيرا منفي نمي تواند به تنهايي وجود داشته باشد، دست كم مي توان از مثبتها سخن گفت. پس كمونيسم در باره ي جامعه ي بي طبقه سخن پراكني مي كند: يك مدينه ي فاضله، جايي كه همه چيز زيباست، جايي كه بهشت به زمين نازل شده باشد.
تحقق چنين چيزي تا بي نهايت طول خواهد كشيد، ولي هدفي بايد داد وگرنه مردم براي آزادي منفي نخواهند جنگيد.
پس منفي، مثبت را هم در بردارد و برعكس: وقتي كه بخواهي نقاش شوي، والدين موافق نيستند و جامعه فكر مي كند كه كاري احمقانه است، تو بايد با آنان مبارزه كني.
پس «آزادي براي» با «آزادي از» به نوعي به هم مربوط مي شوند: هر دو با هم وجود دارند. آزادي واقعي، آزادي نوع سوم است: آزادي فراسويي...

اين چه نوع آزادي است؟ اين آزادي نه براي چيزي است و نه آزادي از چيزي است؛ فقط آزادي است. اين آزادي مخالف كسي نيست - اين واكنش نيست و نه مي خواهد آينده اي بسازد - مقصدي وجود ندارد. انسان فقط از بودنش سرخوش است، براي وجود خودش، اين براي خودش هدفي است.
«آزادي از» سياستمدار؛ اصلاح طلب، خادم اجتماعي، كمونيست، سوسياليست، فاشيست مي آفريند.
و «آزادي براي» هنرمند مي آفريند: نقاش، شاعر، موسيقيدان.
و «آزادي براي خود آزادي» سالك مي آفريند، انسان روحاني، انسان واقعأ مذهبي.
پاگال، پرسش تو اين است: «ما بايد آزاد باشيم. با اين وجود، آزادي كجا پايان مي گيرد و خودخواهي كجا شروع مي شود؟» دو نوع نخست آزادي خودخواهانه هستند و نفس گرا. نوع نخست آزادي «آزادي از» بسيار نفس پرستانه است، زيرا بايد عليه چيزي بجنگد. خشن است و بايد بسيار نفساني عمل كند. بايد از اطاعت سرپيچي كند، بايد نابود كند و بايد عليه موقعيت قدرت، توطئه كند. اين نوع آزادي به نفسهاي بزرگ نياز دارد. سياستمدار موجودي جز نفس خالص نيست.
نوع دوم آزادي «آزادي براي» نيز نفس دارد، ولي لطيفتر و ظريفتر و نه همچون نفس سياست كار زمخت و خشن. موسيقيدان نيز نفس دارد، ولي لطيفتر است و نرمتر و آرامتر. شاعر نيز نفس دارد، ولي نفسي قشنگ و شيرين، نه آن قدر تلخ همچون نوع اول. اين دو نوع آزادي هر دو بيان هاي نفساني هستند.
فقط نوع سوم است «آزادي خالص - نه مخالف و نه هوادار» كه نفس ندارد و خودخواهي در آن نيست. زيرا اين نوع آزادي فقط زماني روي مي دهد كه نفس از بين رفته و بخار شده باشد. اگر نفس هنوز وجود داشته باشد، آزادي از نوع اول يا دوم خواهد بود. نوع سوم آزادي به عنوان پيش نياز، فنا لازم دارد- پديده ي اضمحلال نفس. انسان بايد نفس را بشناسد تا بتواند به اين نوع آزادي دست پيدا كند.
شيوه هاي نفس را تماشا كن. به تماشا كردن ادامه بده. نيازي به جنگيدن عليه يا براي چيزي نيست. فقط به يك چيز نياز است، نظاره كردن نفس و هوشياري از شيوه ي عملكرد نفس. آهسته آهسته، از ميان اين هشياري، روزي نفس، ديگر پيدا نخواهد بود. زيرا نفس تنها در ناهشياري امكان وجود دارد. وقتي كه هشياري بيايد و نور بيايد، نفس همچون تاريكي، از بين خواهد رفت و آن گاه آزادي واقعي وجود خواهد داشت. اين آزادي نفس نمي شناسد.
اين آزادي عشق است و اين آزادي خداوند است. اين آزادي حقيقت است. در اين آزادي است كه تو در خداوند وجود خواهي داشت و خداوند در تو موجود خواهد بود و آن گاه هيچ خطايي از تو سر نخواهد زد.
آن گاه زندگي تو تقوا خواهد بود. آن گاه نفس كشيدن تو مراقبه خواهد بود.
آن گاه راه كه بروي، شعر خواهد بود و اگر بنشيني، رقص خواهد بود.
آن گاه تو براي جهان يك نعمت و بركت خواهي بود.
تو بركت يافته خواهي بود. . . اوشو

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت |

مردان دنیای آینده مي نويسد:

تا به حال بارها و بارها سر انتخاب تصمیم درست مردد بوده اید، خصوصا وقتی این تصمیم برای انجام کاری جدید، ایده ای نو و یک موضوع متفاوت باشد.!!
آنچه کاملا بدیهی به نظر میرسد، به ندرت موجب ثروت و تنعم میشود. اگر غیر از این بود، همه دولتمند میشدند. در واقع باید بدانیم که به هر پیشنهادی در چه زمانی پاسخ مثبت و در چه زمانی پاسخ منفی بدهیم؟!
بیشتر مردم بخاطر اندرزهای حکیمانه این و آن، بسیاری از فرصتهایی را که به آنان روی آورده است، نادیده میگیرند. هر زمان که به جسارت در مسیر موفقیت گام برمیدارید،بکوشید تا پند و اندرز ریز و درشت این منادیان عقل را نادیده انگارید!!! در این راستا باید از هوندا هم یاد گرفت:

وقتی در آستانه ساختن موتورسیکلت بودم، پیشگویان بخت و تقدیر که برخی از آنها بهترین دوستانم بودند نزد من آمدند و مرا نسبت به عاقبت غم‌انگیز کارم هشدار دادند. آنها گفتند که تعمیر ماشین با صرفه تر است و کافی است که با راه اندازی یک گاراژ پول کلانی به جیب بزنم. اما من به جای اینکه تحت تاثیر نصایح دلسوزانه آنان کارم را به تعویق اندازم، در کنار آزمایشگاه تحقیقاتی خود، شرکت هوندا را پایه‌گذاری کردم. نتیجه این شد که در حال حاضر، تولیدات این شرکت بازارهای جهان را فرا گرفته است.

هوندا از جمله کسانی است که در عین خوشبینی توانست در شرایطی که دیگران از دیدن فرصتها عاجز بودند، فرصتها را ببیند و لمس کند و به رغم مخالفت اطرافیان، به نبردی جسورانه با زندگی برخیزد.

رمز موفقیت، اندیشیدن به ممکنهاست، نه ناممکنها

تا کنون بارها با کسانی رو به رو شده‌اید که در برابر طرحهای به اصطلاح غیر ممکن شما ابرو در هم کشیده اند. چه بسا بارها چیزی را ناممکن دانسته اید، یا کاری را مشکل پنداشته‌اید اما خلاف آن ثابت شده است. ما اغلب با دلایل به اصطلاح معقول رویاهایمان را عملی نمی‌دانیم. در صورتی که چنین استدلالهایی ناشی از ضعف اعتماد به نفس و تصویری در هم و تیره است که از خود در ذهن داریم. قدر مسلم این است که هر قدر چنین تصویری روشن‌تر باشد، احتمال اینکه با طیف وسیعی از فرصتها و امکانات روبه‌رو شویم، بیشتر است.

قسمتهایی از کتاب توانگران چگونه می‌اندیشند، چارلز آلبرت پویسانت

+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت |
پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟
پاسخ:
هر چند كه شبيه به هم به نظر مي‎آيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.
مانند پرتاب سنگ به درون درياچه‎اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود مي‎آيد و سپس امواج منتشر مي‎‎شوند و دور مي‎گردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز‌ قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي مي‎بخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين مي‎گردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكت‎تر، مراقبه‎گون‎تر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.
اگر خانه‎ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگ‎آميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گل‎هاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچه‎اي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوه‎ات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچ‎كس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي‎تواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.
كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي‎تواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه مي‎تواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.
و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي‎گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه مي‎تواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست.
من به شما عشق به خود را مي‎آموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از بين مي‎رود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.
عشق و نفس نمي‎توانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،‌تاريكي ناپديد مي‎گردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفت‎زده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.
تضاد در اين‎جاست، عشق به خود كاملاً بي‎خودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.
عشق، نفس يخ بسته را ذوب مي‎كند. نفس، مانند قطعه‎اي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي. گرماي عشق مي‎آيد و نفس را ذوب مي‎كند. هر چه خودت را بيش‎تر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت.
و آن گاه اين عشق، به مراقبه‎اي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط مي‎شود، تو اين را نمي‎داني، زيرا تو خودت را دوست نداشته‎اي. ولي ديگران را دوست‎ داشته‎اي؛ لمحاتي از آن، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشته‎اي كه در آن، ناگهان تو نبوده‎اي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشسته‎اند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي مي‎سازد.
خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد مي‎شود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگ‎ترين ميهمان را دعوت مي‎كني. تو تمام هستي را به درونت دعوت مي‎كني. تو به يك هيچ بي‎نهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ شدن، عشق است.
پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطه‎ي مقابل آن است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني مي‎گردد. غرور نفساني را روان‎شناسان، «خودشيفتگي» مي‎خوانند.
شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او عاشق تصوير خودش شد.
حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون مي‎شناسد. آيا تو نمي‎داني كه وجود داري؟ آيا براي اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد مي‎كردي؟
نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه مي‎پندارند عاشق هستند روي مي‎دهد. وقتي عاشق زني مي‎شوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهره‎ي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم‎ چون درياچه‎ي نارسيس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديده‎اي.

لطيفه:
دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان مي‎درخشيد و امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت «حالا موج‎هاي بزرگت را بياور! بالا بيا! موج‎هاي عظيمت را نشان بده!» و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد مي‎آمدند و به سوي ساحل هجوم مي‎آوردند.
زن نزديك‎تر شد و گفت «آه، من هميشه اين را مي‎دانسته‎ام كه تو يك معجزه‎گر هستي!، حتي امواج دريا هم از تو اطاعت مي‎كنند!»
آري، چنين است. زن از مرد تمجيد مي‎كند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه. زن مي‎گويد «هيچ كس به اندازه‎ي تو قوي و خوب نيست! تو بزرگ‎ترين انساني هستي كه خدا آفريده. حتي اسكندر كبير هم با تو قابل مقايسه نيست!» و تو باد مي‎كني، سينه‎ات دو برابر مي‎شود و سرت شروع مي‎كند به باد كردن. و تو به زن مي‎گويي «تو بزرگ‎ترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني مانند تو زيبا آفريده نشده!» اين چيزي است كه شما عشق مي‎خوانيد! اين يعني خودشيفتگي: مرد، درياچه‎اي آرام مي‎شود و زن را بازتاب مي‎كند و زن درياچه‎اي آرام مي‎گردد و مرد تصوير خويش را در او مي‎بيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نمي‎كنند، بلكه آن را تزيين هم مي‎كنند و به هزار و يك شكل آن را زيباتر جلوه مي‎دهند. اين چيزي است كه مردم عشق مي‎خوانند. اين عشق نيست، اين يك ارضاي نفس دو جانبه است.
عشق واقعي، چيزي از نفس نمي‎شناسد. عشق واقعي از همان ابتدا از بي‎نفسي آغاز مي‎كند.
طبيعتاً، تو اين بدن را داري، اين وجود، و تو در آن ريشه داري پس از آن لذت ببر، آن را غني كن و آن را جشن بگير. مساله‎ي غرور يا نفس در كار نيست، زيرا تو خودت را با هيچ كس مقايسه نمي‎كني. نفس، فقط با مقايسه وارد مي‎شود. عشق به خود مقايسه نمي‎شناسد. تو، خودت هستي، همين. تو نمي‎گويي كه ديگري از تو پست‎تر است؛ تو ابداً مقايسه نمي‎كني. هر گاه مقايسه پيش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظريف نفس است.
نفس از طريق مقايسه به زندگي ادامه مي‎دهد. وقتي به همسرت مي‎گويي «دوستت دارم»، اين يك چيز است؛‌ ولي وقتي به زني مي‎گويي «كلئوپاترا در برابر تو هيچ است» اين چيز ديگري است، درست نقطه‎ي مقابل است. چرا كلئوپاترا را به ميان آوردي؟ آيا نمي‎تواني اين زن را بدون به ميان كشيدن كلئوپاترا دوست بداري؟ كلئوپاترا براي اين آمده تا نفس را باد كند. همين مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر كبير را به ميان مي‎آوري؟
عشق مقايسه نمي‎شناسد. عشق بدون مقايسه دوست مي‎دارد.
پس هر گاه مقايسه وجود داشت، به ياد آر كه غرور نفساني و خودشيفتگي است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به ديگري. در عشق واقعي، تقسيم‎بندي وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب مي‎شوند. در عشق نفساني، تقسيمات بزرگي وجود دارند: تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعي فقط عشق وجود دارد، يك شكوفايي،‌يك رايحه، يك ذوب شدن، يك ملاقات. فقط در عشق نفساني است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بين مي‎رود. هر گاه عشق واقعي وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپديد مي‎شوند. عشق پديده‎اي بسيار عظيم است؛ تو نمي‎تواني در آن زنده بماني. عشق واقعي هميشه در زمان حال است. عشق نفساني هميشه يا در گذشته است و يا در آينده.
در عشق واقعي، خنكاي شهواني نيز وجود دارد. به نظر متناقض مي‎رسد. ولي تمام واقعيت‎هاي بزرگ زندگي متناقض‎اند و براي همين من آن را «خنكاي شهواني» مي‎خوانم: گرما وجود دارد، ولي داغي در آن نيست. مسلماً گرما هست، ولي هم ‎چنين خنكي نيز هست. يك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. عشق، انسان را كمتر تب‎آلوده مي‎سازد. ولي اگر عشق نفساني باشد، آن گاه داغي بسيار وجود دارد. آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكايي نخواهد بود.
اگر اين موارد را به ياد داشته باشي، معيارهاي قضاوت را خواهي داشت. اما به ياد داشته باش كه انسان بايد از خود شروع كند. راه ديگري نيست. انسان بايد از جايي كه هست شروع كند.
خودت را دوست بدار، شديداً عاشق خودت باش و در همين عشق، غرور تو، نفس تو از ميان خواهد رفت. و هر گاه نفس تو از ميان رفت، عشق تو، به ديگران نيز خواهد رسيد. و اين ديگر ارتباط نيست، بلكه سهيم شدن است. و اين ديگر رابطه‎ي فاعل / مفعولي نيست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، ديگر تب آلوده نخواهد بود، يك احساس شديد اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. اين عشق، نخستين طعم از متناقض بودن زندگي را خواهد چشاند.

نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: محسن خاتمي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت |

 ((Kirk kerkorian)) که امروزه او را به عنوان پدر هتل داراي جهان در لاس ‌و‌گاس و سراسر ايالات متحده مي شناسند، نمونه کامل پيشرفت و ترقي از يک خانواده کاملا ساده و معمولي است. او که در حال حاضر با ثروتي معادل 9/8 ميليارد دلار در رديف ميليارد رهاي بزرگ دنيا جاي گرفته است سختي و مشقت هاي بسياري را در زندگي به جان خريده تا به وضعيت فعلي خود دست يابد . مردي با ظاهري کاملا ساده اما رفتاري به مانند يک نجيب زاده، کم حرف و گوشه گير اما در معاملات بسيار مصمم و استوار، گريزان از هياهوي خبرنگاران اما سازنده بزرگترين هتل هاي دنيا در گذشته که جنجال خبري بسياري را در پي داشته است. يک کارگر، بوکسور و خلبان پيشين و يک ميلياردر فعلي...

 

د  Kirk kerkorianر ششم ژوئن سال 1917 در «Fresno» ايالت متحده به دنيا آمد. او که فرزند چهارم خانواده بود عليرغم تولد در ايالات متحده تا زماني که سن و سالي پيدا نکرده بود و وارد اجتماع نشده بود، نمي توانست زبان انگليسي را به خوبي صحبت کند چرا که زبان خانوادگي آنها «ارمني»  بود و تمامي اعضاي خانواده و خويشاوندان در محيط هاي خانگي به اين زبان صحبت مي کردند.

برادر بزرگش که در رشته ورزشي بوکس مهارت هايي داشت او را ترغيب کرد که وارد اين رشته شود. به محض ورود به اين رشته چنان علاقه اي به آن پيدا کرد که درس و مدرسه را رها نمود و تمام وقت خود را به اين ورزش اختصاص داد. اندکي بعد در اثر نيروي بدني فوق العاده و پشتکاري که داشت و همچنين به سبب راهنمايي هاي بي دريغ برادر به مقام هاي خوبي دست يافت و توانست در همان سنين نوجواني مدال هايي به دست آورد.

 

چند سالي گذشت. حال او يک جوان خوش قد و قامت شده بود. اما مهارت او در يک رشته ورزشي نمي توانست نيازهاي مالي او را بر آورده سازد. خانواده هم که اوضاع مالي مناسبي نداشت و نمي توانست براي هميشه ما يحتاج فرزندان را تامين نمايد. از همين رو او که از کودکي با کار کردن در مشاغل مختلف آشنايي داشت، دوباره تصميم گرفت که وارد عرصه کار و فعاليت شود تا بتواند زندگي خود را اداره نمايد. به همين جهت در پاييز سال 1939 به سراغ يکي از دوستان قديمي خانوادگي شان رفت تا نزد او به کار مشغول شود. حرفه جديدي که او واردش شده نصب بخاري هاي ديواري در اماکن عمومي بود. قرار بر اين شد تا
«kirk»
در ازاي دريافت 45 سنت در هر ساعت به اين کار بپردازد.

يک روز که «kirk» به همراه کار فرمايش براي انجام يک سفارش سوار بر هواپيما شدند تا به شهر ديگري بروند، فکر ديگري ذهن او را به خود مشغول ساخت. هنگامي که هواپيما از جايش برخاست و تمامي مناظر پايين در يك نگاه قابل روييت شدند هيجان سراسر وجود او را در بر گرفت به محض فرود هواپيما «kirk» تصميم خودش را گرفت: حال او مي خواست يک خلبان شود!

 

پس از پرس و جوي فراوان دريافت که يکي از اولين زنان خلبان در يک زمين بسيار بزرگ که بخشي از آن به امور کشاورزي و دامي اختصاص داده شده، مشغول آموزش خلباني است. به سرعت هر چه تمام تر خودرا به آنجا رساند وبه نزد «Florence pancho Barnes»
-
همان زن خلبانرفت و گفت که او هيچ سواد و مدرک تحصيلي خاصي ندارد، از سويي هم پولي ندارد تا بتواند شهريه کلاس هاي آموزشي را بپردازد اما علاقه بسيار به پرواز دارد و از او طلب کمک کرد 

 

Barnes  هم که ذوق و شوق فراوان او را ديده بود به او گفت که براي اين کار مهمترين وسيله، علا قه و شجاعت است که او دارد و همين امر براي تبديل شدن به يک خلبان ماهر کفايت مي کند. تنها شش ماه از اين تاريخ گذشت «kirk» توانست مدرک خلباني تجاري خودرا دريافت نمايد ودر همان مکان به عنوان يک شغل به آموزش اين فن بپردازد. اما نکته اينجا بود: «kirk» پرواز را دوست داشت نه مربيگري را!
و اين به معناي آغاز حرفه اي جديد بود.

 

 چندي پيش شنيده بود که خطوط هوايي «Royal» در ازاي هر پرواز از کانادا به اسکاتلند، به هر خلبان 1000 دلار دستمزد مي دهد. اين مطلب اصلا باور کرد ني نبود. مگر چه مشکلي بر سر راه بود که چنين هزينه اي را مي پرداختند؟ هنگامي که براي تحقيق در مورد اين قضيه وارد شهر مونترال کانادا شد دريافت که انجام اين ماموريت چنان دشوار است که کارشناسان پرواز احتمال موفقيت را بيش از 4/1درصد نمي دانند!!

 

قضيه از اين قرار بود که خلباناني مي بايست هواپيماي بمب انداز «Mosquito» را به همراه تانکرهاي سوختشان از مسيري مناسب به اسکاتلند مي رسانند که براي اين منظور دو راه بيشتر وجود نداشت. مسير اول هواپيما را با طوفان هاي يخي روبه رو مي ساخت و بال هايش را دچار آسيب مي نمود و مسير دوم نياز به سرعتي يکسان در کل راه داشت که اگر اند کي تغيير مي کرد، مجددا هواپيما با سانحه روبه رو مي شد. عليرغم تمامي اين مشکلات، «kerkorian» که علاقه بسياري به انجام پروازهاي هيجاني داشت، شرايط را پذيرفت و در کمال ناباوري همگان هواپيما را به مقصد رساند. از آن پس به مدت چندين سال او وظيفه انتقال اين هواپيما ها را به اسکاتلند داشت و در همه مراحل موفقيت را از آن خود نمود و توانست ثروت نسبتا خوبي نيز بدست آورد.

چندي بعد زماني که نام او در ليست خلبانان ماهر و با تجربه جاي گرفته بود، يکي از تجار لوس آنجلس او را به عنوان خلبان اختصاصي خود براي و يا سه سفر در هفته استخدام کرد. «kerkorian» که پيش از اين توانسته بود يک هواپيماي کوچک براي خود خريداري نمايد ، به اين کار مشغول شد و در هفته چند بار به لاس و گاس سفر مي کرد. جالب است که بدانيد او عليرغم استعداد و پشتکار فراوان، از شانس بالايي نيز بر خوردار بود به طوري که در مدت اقامتش در لاس و گاس در تمامي شرط بندي هاي بزرگ اين شهر شركت كرد و در تمامي آنها مبالغ هنگفتي به چنگ آورد. او که حال ثروت قابل ملاحظه اي به دست آورده بود تصميم گرفت که شرط بندي را کنار گذاشته و زندگي شرافتمندانه‌اي آغاز نمايد. از اين رو ازدواج کرد واندکي بعد صاحب دو فرزند به نام هاي «linda» و « Tracy» شد و به وسيله ثروتي که به دست آورده بود يک کمپاني هوايي کوچک با نام «Tracinda» - برگرفته از نام فرزندانش – بنا کرد. اين شرکت هوايي او که تحت نظر خطوط هوايي «los Angeles Air service» فعاليت مي کرد، در سال 1965 وارد بورس شد و سهام آن به عموم فروخته شد. در سراسر ايالت متحده اغلب ارمني هاي مقيم آمريکا سهام کمپاني او را خريداري کردند و در عوض مدت کوتاهي ارزش سهام آن از 75/9 دلار به 32 دلار در هر سهم افزايش پيدا کرد.

 

در سال 1962 در يک اقدام جسورانه «kerkorian» زميني به مساحت 320 هزار متر مربع به قيمت 960 هزار دلار در حوالي «Flamingo» خريداري کرد و آن را به يک کمپاني بزرگ اجاره داد و بعد هم به همان کمپاني در ازاي مبلغ 5 ميليون دلار فروخت. در اوايل سال 1967 ، «kerkorian» زمين مشابهي در «paradise Road» به مبلغ 5 ميليون دلار خريداري کرد و تصميم گرفت خودش آن را بکار گيرد. به کمک سهام کمپاني اش در بورس و نيز مبالغي که اخيرا به دست آورده بود اقدام به ساخت بزرگترين هتل آن زمان در دنيا در شهر لاس و گاس نمود. هتلي 30   طبقه  با 1512 اتاق که تنها در سال اول آغاز به کارش بيش از 3 ميليون دلار عايدي داشت  . «kerkorian» مي گويد: در آن زمان کمتر کسي تصور مي کرد که پرداختن به امور زندگي خانواده ها و فراهم آوردن آرامششان به خصوصي در هنگام سفر بتواند سود بسيار خوبي داشته باشد. از اين رو اغلب از اين سرمايه گذاري گريزان بود ند. اما من ثابت کردم که اينگونه نيست!

روز به روز شهرت «MGM Grand» افزوده مي شد و در پي آن به ثروت «kerkorian» مي افزود تا اينکه ناگهان مشکلي بزرگ پديد آمد. وام هاي کلاني که او از بانک هاي اروپا گرفته بود با سود هنگفتي مي بايست باز پرداخت مي شد که اين موضوع به نوبه خود نگران کننده نبود اما زماني که ارزش سهام کاهش يافت اين بانک ها به سرعت به او براي بازپرداخت مالي شان فشار آوردند، در اين بين او مجبور شد نيمي از سهامش را که بيش زا 180 ميليون تاشش ماه پيش ارزش داشت، به مبلغ تنها 5/16 ميليون دلار به هتل بين المللي هيلتون بفروشد. او همچنين خانه‌اش در لاس و گاس، هواپيماي شخصي وقايع تفريحي اش را فروخت تا بتواند بدهي هايش را بپردازد. آنچه که همه دوستان و نزديکان او را به حيرت وا داشته بود خونسردي بيش از حد او در اين گيرودار بود. در حاليکه استرس و نگراني سراسر وجود اطرافيان را فرا گرفته بود، «kirk » با آسودگي خيال به حل مشکل فکر مي کرد و تا بر طرف کردن کامل آن هرگز احساساتي بر خورد نکرد.

 

پس از اتمام اين قضايا او به سراغ هاليوود رفت و براي سرمايه گذاري در آن به تحقيق و مطالعه پرداخت. در سال 1972 با درايت کامل هتل ديگري با ارزش 107 ميليون دلار که داراي 26 طبقه، 2084 اتاق، سالن نمايشي با گنجايش 1200 نفر و يک فروشگاه بزرگ بود ساخت. از آنجا که علاقه فراواني به سمينارها پيدا کرده بود با الهام از فيلم Grand Hotel ساخته سال 1932 نام آن را Grand Hotel نهاد.

هنگامي که در 5 جولاي 1973 ، «Grand Hotel» باز گشايي شد، نام آن به عنوان بزرگترين هتل جهان به ثبت رسيد. چند سال بعد در سال 1980 زماني که«kerkorian»براي يک سفر کاري در نيويورك به سر مي برد«Grand Hotel» بر اثر يک نقص فني الکتريکي دچار سانحه آتش سوزي شد و فاجعه‌اي پديد آورد. در اين سانحه وحشتناک 85 نفر جان باختند و طبقات بالايي و همچنين کازينوي هتل دچار آسيب جدي شدند. با شنيدن اين خبر«kerkorian» فورا به لاس و گاس برگشت و از نزديک به پيگيري علل حادثه مشغول گرديد. هشت ماه پس از اين ماجرا، مجددا هتل بازسازي شده شروع به کار کرد و به استقبال از ميهمانان پرداخت.

 

و آخرين و يا سومين هتل بزرگ او «MGM Grand » که در حال حاضر نيز مشغول به کار است در سال 1993 با ظرفيت 5000 اتاق، هشت رستوران، باشگاه ورزشي، پارک تفريحي و سالن نمايشي 1500 نفره افتتاح شد. گفته مي شود که پارک تفريحي اين هتل دست کمي از پارک «Disneyland» ندارد و تمامي امکانات آن دو مشابه است. نکته جالب اينجاست که اين هتل نيز در زمان خود بزرگترين هتل زمانه بوده است وبا اين اقدام نام«kerkorian» به عنوان پدر هتل داران جهان به ثبت رسيده است

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت |
ایزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد از خانواده ای است که افراد ان کشاورز مستقل و متوسط الحال بودند و مجاور دریا در قریه وولستورپ می زیستند نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نتواند به پایان برد پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مردی بوده است ضعیف، با رفتار غیر عادی زودرنج و عصبی مزاج مادرش هانا آیسکاف زنی بود مقتصد، خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت آیزاک دوره کودکی شادی نداشت او سه ساله بود که مادرش با بارناباس المیت کشیش مرفه با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد جدایی از مادر ظاهراٌ سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریباٌ مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد نیوتن هیچگاه ازدواج نکرد اما یکبار(شاید هم دو بار) نامزد کرد به نظر می آمد که تمرکز او منحصراٌ روی کارش بود نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید برای وی سالهای دردناکی بود داستانهایی بر سر زبان است که نیوتن جوان از قبه کلیسا بالا می رفت تا نورث ویتام ده مجاور را که مادرش اینک در آن زندگی می کرد، از دور ببیند                                                                                .
آموزش ابتدایی رسمی نیوتن در دو مدرسه کوچک دهکده های اسکلینگتن و راچفورد صورت گرفته بود که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه او نزدیک بودند چنین به نظر می رسد که اول بار دایی اوکه کشیشی به نام ویلیام آیسکاف بوده است متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد
                                                      .
بدین ترتیب ویلیام آیسکاف مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه کمبریج(که خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود) بفرستد زیا مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگهدارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند در این هنگام نیوتن 15 ساله بود کمبریج در آن زمان دیگر آکسفورد را از مقام اولی که داشت خلع کرده به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود. نیوتن در آنجا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره کارشناسی، خود را غرق مطالعه آثار ارسطو و افلاطون می کرد نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه یادداشت خود وارد کرد. افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شردوع کرده سریعاٌ تا مبحث روشهای جبری پیش آمده بود در آوریل 1665 که نیوتن درجه کارشناسی خود را گرفت، دوره آموزشی او که می توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچگونه شناسایی رسمی به اتمام رسید                      .
در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه بزرگ آشکار گشت زیرا تمام کتابها و جزوه های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود رذا آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از ارشمیدس و دکارت در باره معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه عمومی انداخته است به نظر درست می آید او از آن لحظه این پرسشها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی افتد؟ این اندیشه ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون شدند هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد در واقع یکی از قانونهای فیزیک راکشف کرده بود که بر تمام عالم حکمفرماست قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهیها و کشفهایی بیش از آنچه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می یابند، دست یافت او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد او در باره نور و رنگهای آن پژوهش کرد دلیل جزر و مد را کشف کرد قوانین و حرکات بخصوصی را به درستی تشخیص دادو معادله هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند روزی که او منشوری را در دست گرفت واجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه ای منحرف می شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگهای گوناگون تجزیه می شود آنها رنگهای رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش او تمام این کشفیات را در یک دوره زمانی 18 ماهه به انجام رسانید بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند او 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد او همچنین نخستین دوربین نجومی آیینه ای را ساخت تلسکوپ آیینه ای رصد خانه مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آیینه آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است
                                                           .
نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد از دو ناراحتی عصبی مه نیوتن پیدا کرد اولی ظاهراٌ در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود در این دره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاشهای ذهنی دست کشید به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686 از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وادارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد در سال 1687 در 45 سالگی قانون جاذبه زمین و سه قانون در باره حرکت را در کتابش مه به زبان لاتین نوشته شده بود با خرج هالی منتشر کرد نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن اینکه با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه عمومی فرورفتگی زمین را در دوقطب آن که نتیجه دوران روزانه زمین به دور محورش می باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه درصدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد نمی تواند هیچگونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند اعمال کند نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامیکه به 50 سالگی رسید نزدیک می شد به سختی مریض و بستری شد به طوریکه از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دجار بی خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی خوابی کامل تبدیل شد خبر کسالت شدید نیوتن در قاره اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آنکه خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکمت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند برگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز اتنخاب شد در سال 1705 علیا حضرت ملکه آن(ملکه انگلستان) به وی عنوان سر اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال
                                                                                                      .
وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته اش از آن این خلاصه را بدست داد: من نمی دانم به چشم مردم دنیا چگونه می آیم اما در چشم خود به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر منعطف می کند در حالیکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است آخرین روزهای زندگی وی تاثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می افزاید. در آخرین روزهای زندگی از ردر جانگداز اسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727 در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده اند بدون تردید می توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود لاپلاس بزرگترین ادامه دهنده اکتشافات او در باره اش چنین می گوید: کتاب اصول بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه بزرگی را که کاشف مهمترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان ملل خوهد داشت. لاگرانژ در باره او چنین می گوید: نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند افسوس که در عالم بیش از یک اسمان وجود ندارد ولتر مشهورترین ستایندگان او چنین نوشته است: ای رازدار آسمانها و ای جوهر ابدی راست بگو تو نسبت به نیوتن حسادت نمی ورزی؟
+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت |

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ کسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي‌ميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد

شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درک نمي‌کنند، آنها حتي فراموش کرده‌اند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند .............. طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.

ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن کرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيکه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن کنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني که از اشک و شوق مي‌درخشيد ..... کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن کرد.

نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت |
فردريش نيچه مي‎گويد: «بزرگ‎ترين فاجعه آن روزي به سراغ بشريت مي‎آيد كه خيال‎پردازان ناپديد گردند» سراسر تكامل انسان به اين سبب بوده است كه انسان درباره‎اش خيال‎پردازي كرده است. آن چه ديروز يك رويا بود، امروز يك واقعيت است و آن چه امروز يك روياست، فردا به واقعيت خواهد پيوست.
همه‎ي شاعران، موسيقي‎دانان و عارفان خيال‎پردازند. در حقيقت خلاقيت محصول نوعي خيال‎پردازي است.
اما اين روياها آن روياهايي كه زيگموند فرويد به تحليل آن مي‎پرداخت، نيست. بنابراين بايد بين روياي يك شاعر، يك مجسمه‎ساز، يك معمار، يك عارف و يك رقصنده از يك سو و روياي يك ذهن بيمار از سوي ديگر تمايز قائل گرديد.
بسيار مايه‎ي تأسف است كه زيگموند فرويد درباره‎ي خيال‎پردازان بزرگي كه شالوده‎ي كل تكامل انساني را تشكيل مي‎دهند، دست روي دست گذاشته است. او فقط با رويكردي روان‎شناختي به افراد بيمار نزديك شد و از آن جا كه كل تجربه‎ي زندگي‎اش تحليل روياهاي افراد جامعه‎ستيز و رواني بود، خود واژه‎ي خيالبافي مطرود و منفور ماند. هر چند ديوانه به خيالبافي مي‎پردازد، اما خيالاتي كه در سر مي‎پرورد، براي خود او نيز مخرب است. فرد خلاق خيالبافي مي‎كند، اما روياهايش دنيا را غنا مي‎بخشد.
به ياد ميكل‌آنژ مي‎افتم. او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر يافت مي‎شد، عبور مي‎كرد كه چشمش به سنگ زيبايي ‎افتاد. قيمت را جويا ‎شد. صاحب مغازه گفت: «مي‎تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين جا افتاده و فضاي زيادي را اشغال كرده … دوازده سال است كه هيچ كس حتي احوالش را نپرسيده. من هم چشمم آب نمي‎خورد اين تخته سنگ حتي به درد لاي جرز بخورد.»
ميكل آنژ سنگ را برداشت و تقريباً يك سال تمام بر روي آن كار ‎كرد و چه بسا زيباترين مجسمه‎اي را كه تا به حال دنيا به خود نديده است را ‎ساخت و همين چند سال پيش ديوانه‎اي سعي ‎كرد آن را نابود كند. اين مجسمه كه در واتيكان قرار داشت مجسمه‎اي از عيسي مسيح پس از باز شدن از صليب بود كه بر روي پاهاي مادرش، مريم مقدس، بي‎جان دراز كشيده بود. من فقط عكس آن را ديده‎ام، اما اين مجسمه چنان طبيعي و زنده است، كه گويي عيسي هر آن قرار است از خواب بيدار شود. و او با چنان هنرمندي بي‎نظيري آن مرمر را تراشيده بود كه مي‎توانستي اين هر دو را احساس كني ـ قدرت مسيح و شكنندگي مسيح. و اشك در چشمان مريم مقدس، مادر عيسي مسيح، حلقه زده …
چند سال پيش بود كه ديوانه‎اي با چكش به جان اين شاهكار ميكل آنژ افتاد و وقتي دليل اين كار را از آن ديوانه پرسيدند، جواب داد: «من هم مي‎خواهم مشهور شوم. ميكل آنژ يك سال جان كند تا مشهور شد. من فقط بايد پنج دقيقه وقت مي‎گذاشتم تا كل مجسمه را خراب كنم و الان اسم من تيتر اول روزنامه‎هاي سراسر دنيا شده است!
هر دو نفر بر روي سنگ مرمر واحدي كار كرده بودند، يكي آفرينشگر بود و ديگري فقط يك ديوانه‎ي زنجيري.
پس از يك سال كه ميكل آنژ كار مجسمه را به پايان رساند، از سنگفروش خواست كه به منزلش بيايد تا چيزي را به او نشان دهد. سنگفروش كه نمي‎توانست آن چه را مي‎بيند باور كند، گفت «اين مرمر زيبا را از كجا آورده‎اي؟»
و ميكل آنژ گفت: «به جا نياوردي؟ اين همان سنگ بدقواره‎اي است كه دوازده سال آزگار جلوي مغازه‎ات خاك خورد.» و من اين واقعه را خوب به خاطر سپرده‎ام كه سنگفروش پرسيد: «چي شد فكر كردي كه اين سنگ بدقواره مي‎تواند به چنين مجسمه‎ي زيبايي تبديل شود؟»
ميكل آنژ گفت: «من در اين باره فكر نكردم. من روياي ساختن چنين مجسمه‎اي را در سر داشتم و وقتي از كنار آن قطعه سنگ مي‎گذشتم، ناگهان مسيح را ديدم كه مرا صدا مي‎زد: «من در اين سنگ محبوسم. آزادم كن، كمك كن تا از اين سنگ بيرون بيايم.» و من دقيقاً همان مجسمه را در آن سنگ ديدم. بنابراين من فقط كار ناچيزي انجام دادم؛ من بخش‎هاي اضافي و غير ضروري سنگ را كندم و بيرون ريختم تا مسيح و مادرش هر دو از اسارت خويش آزاد گرديدند.»
چه خدمت بزرگي براي بشريت بود اگر فردي با قابليت زيگموند فرويد،‌ به جاي روانكاوي بيماران رواني و تحليل روياهاي آن‎ها، بر روي روياها و خيالپردازي‎هاي كساني كار مي‎كرد كه از نظر روان‎شناسي سالم بودند و نه تنها سالم كه افرادي خلاق و آفرينشگر بودند. تحليل روياهاي اين عده نشان خواهد داد كه همه‎ي روياها واپس خورده نيستند، بلكه روياهايي هستند كه از شعوري خلاق‎تر از مردمان عادي نشأت گرفته‎اند. و روياهاي آن‎ها بيمارگونه نيست، بلكه به طرزي واقعي و اصيل سالم است. سراسر تكامل انسان و آگاهي او به وجود همين خيال‎پردازان بستگي داشته است.
كل هستي يك واحد ارگانيك است. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمي‎دهيد، بلكه دست به دست درختان هم مي‎دهيد. شما نه تنها با هم نفس مي‎كشيد، بلكه كل كائنات با هم نفس مي‎كشد.
جهان در يك هارموني عميق به سر مي‎‎برد. تنها انسان زبان هارموني را فراموش كرده است و من اين جا هستم كه آن را به يادت آورم. ما در حال خلق هارموني نيستيم؛ هارموني واقعيت ماست. اين درست همان چيزي است كه از ياد برده‎اي. چه بسا به قدري بديهي است كه شخص تمايل دارد آن را فراموش كند شايد هم در هارموني به دنيا آمده باشي؛ تو چه طور مي‎تواني در فكر آن باشي؟
در حكايتي قديمي آمده است كه ماهي‎يي كه سرآمد مغز متفكران بود، از ماهي ديگري پرسيد: «درباره‎ي اقيانوس خيلي چيزها شنيده‎ام، پس اين اقيانوس كجاست؟» و آن ماهي در اقيانوس بود و همه‎ي عمرش را در اقيانوس به سر برده بود؛ هرگز هيچ جدايي يا مفارقتي از آن اتفاق نيفتاده بود. او هرگز اقيانوس را به عنوان شيئي مجزا از خود نديده بود. ماهي پيري آن فيلسوف جوان را در گوشه‎اي گير آورد و به او گفت: «اقيانوس همان است كه در آن زندگي مي‎كنيم.»
اما فيلسوف جوان گفت: «شوخي‎ات گرفته؟ اين آب است و تو به اين مي‎گويي اقيانوس؟ من بايد بيشتر تحقيق كنم و از افراد عاقل‎تري حقيقت را جويا شوم.»
يك ماهي فقط هنگامي اقيانوس را مي‎شناسد كه ماهيگيري او را بگيرد، از اقيانوس بيرون بياورد و بر روي شن‎ها پرتابش كند. بعد او براي نخستين بار درمي‎يابد كه هميشه در اقيانوس زندگي مي‎كرده است، اقيانوس زندگي اوست و بدون اقيانوس نمي‎تواند زنده بماند.
اما در مورد انسان مشكل اينجاست كه نمي‎توان او را از هستي بيرون آورد. هستي لايتناهي است. هيچ ساحلي ندارد كه به دور از هستي بر روي آن قرار بگيري و از آن جا هستي را مشاهده كني. هر جا كه باشي، جزوي از آن خواهي بود.
ما همه با هم نفس مي‎كشيم. ما همه اعضاي يك اركستر هستيم. درك اين موضوع تجربه‎ي عظيمي است ـ آن را خيالبافي نخوان، كه خيالبافي و روياپردازي از سر دولت زيگموند فرويد معناي تلويحي بسيار نادرستي را يدك مي‎كشد، و گرنه اين يكي از زيباترين و شاعرانه‎ترين واژه‎هاست.
و فقط ساكت بودن، فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در اين سكوت احساس خواهي كرد كه در پيوند با ديگران هستي. وقت فكر كردن تو از ديگران جدا هستي، زيرا افكاري در ذهنت به تجلي و درخشش درمي‎آيند كه با افكار فردي ديگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشيد، آن گاه همه‎ي ديوارهاي موجود در بين شما دو نفر محو مي‎گردد.
دو سكوت نمي‎تواند دو تا باقي بماند. آن‎ها يكي مي‎شوند.
همه‎ي ارزش‎هاي والاي زندگي ـ عشق، سكوت، سعادت، جذبه، پارسايي ـ تو را از يك وحدانيت جهان شمول آگاه مي‎سازد. هيچ كس ديگري جز تو وجود ندارد؛ ما همه چهره‎هاي متفاوتي از يك واقعيت، ترانه‎هاي رنگارنگي از يك آوازه‎خوان، رقص‎هاي مختلفي از يك رقصنده هستيم. ما همه پرده‎هاي نقاشي متفاوتي هستيم ـ اما نقاش يكي است.
ولي نامش را رويا نگذار، زيرا با رؤيا خواندن آن تو نمي‎فهمي كه رؤيا يك واقعيت است. و واقعيت مي‎تواند بسيار زيباتر از هر رويايي باشد. واقعيت بسيار وهم‎انگيز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگيزتر از آن است كه قادر باشي تصورش را بكني. اما ما در ناآگاهي به سر مي‎بريم…
نخستين ناآگاهي ما اين است كه فكر مي‎كنيم از همه جداييم. اما من تأكيد مي‎كنم كه هيچ انساني جزيره نيست؛ ما همه بخشي از يك قاره‎ي وسيع هستيم. تنوع وجود دارد، اما چيزي نيست كه ما را از هم جدا كند. تنوع به زندگي غناي بيشتري مي‎بخشد و بخشي از ما در كوه‎هاي هيمالياست، بخشي در ستارگان و بخشي در گل‎هاي سرخ. بخشي از ما در پرنده‎اي در پرواز به سر مي‎برد و بخشي در سبزي درختان. ما همه جا پخش هستيم. تجربه كردن آن به عنوان واقعيت، كل نگرش تو را نسبت به زندگي، هر عمل تو را و خود و وجودت را دگرگون خواهد كرد.
تو آكنده از عشق خواهي شد. سراسر وجودت آكنده از تكريم به زندگي خواهد شد. تو براي نخستين بار ـ به زعم من ـ به راستي متدين خواهي شد ـ نه يك مسيحي، نه يك هندو، نه يك يهودي، كه متديني خالص و راستين.
واژه‎ي (دين) واژه‎اي زيباست و از ريشه‎اي مشتق مي‎شود كه معنايش گردهم آوردن كساني است كه از روي ناآگاهي و جهل متفرق گرديده‎اند؛ به دور هم جمع كردن آن‎ها، بيدار كردن آن‎ها، به طوري كه بتوانند ببينند كه از هم جدا نيستند. آن وقت تو نمي‎تواني حتي به يك درخت صدمه بزني. آنگاه عشق، رأفت و همدردي تو به تمام معنا خودانگيخته است ـ نه اكتسابي، نه از روي انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگي است. اگر عدم خشونت اكتسابي باشد، دروغين است. اگر همدلي را از بيرون به كسي تزريق كرده باشند، كاذب است. اما اگر خود به خود بي‎هيچ تلاشي از درون جوشيده باشد، از واقعيت ژرف و بي‎نظيري برخوردار خواهد بود.
در گذشته به اسم دين جنايات بسياري صورت گرفته است: مردم بيشتر به دست افراد به ظاهر مذهبي كشته شده‎اند تا ديگران. يقيناً اين جور مذاهب همگي كاذب و ساختگي بوده‎اند.
روزي از ولز كه اثر بي‎نظيرش «تاريخ جهان» را به تازگي به چاپ رسانده بود، پرسيدند: «درباره‎ي تمدن چه فكر مي‎كنيد؟»
و او گفت: «ايده‎ي خوبي است، اما يكي بايد آستين بالا بزند و آن را به وجود بياورد.»
تا به امروز نه ما متمدن بوده‎ايم، نه با فرهنگ و نه متدين. ما به نام تمدن، فرهنگ و دين همه نوع اعمال وحشيانه، بدوي، مادون انساني و حيواني انجام داده‎ايم.
انسان از واقعيت بسيار به دور افتاده است. او بايد چشمش را به اين حقيقت باز كند كه ما همه يكي هستيم. و اين يك فرضيه نيست؛ اين بدون استثناء تجربه‎ي همه‎ي مكاشفه‌گران در همه‎ي اعصار بوده است كه سراسر هستي يكي است ـ يك واحد ارگانيك.
بنابراين هيچ تجربه‎ي زيبايي را با رويا عوضي نگير. رويا خواندن اين تجربه، بر واقعيت آن خط بطلان مي‎كشد. روياها را بايد به واقعيت تبديل كرد، نه واقعيت را به رويا.

نويسنده: اشو
مترجم: مرجان فرجي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت |

1. وجود شما ارمغانی برای دنیاست.

2. شما بی مانند و در نوع خود بی نظیر هستید.

3. زندگی شما می تواند آن چنان که دلخواه شماست باشد.

 4. حساب برکاتی را که خداوند به شما عطا کرده داشته باشید ، نه مشکلات و رنج هایتان را.

 5. هر آن چه پیش بیاید شما قادر به اتمام کار هستید.

6. در درون خود جواب سوالات زیادی را می توانید بیابید. 

 7. درک کنید ، شهامت داشته باشید و قوی باشید. 

 8. برای خود محدودیت قائل نشوید. 

 9. چه بسیارند رویاهایی که در انتظار تحقق یافتن هستند. 

 10.  تصمیمات ، بسیار مهم تر از آن هستند که به بخت و شانس واگذار شوند. 

 11.  به نقطه اوج ، و حد ممتاز خود نایل شوید. 

 12.  هیچ چیز بیش از نگرانی توانایی شما را تحلیل نمی برد. 

 13.  هر چه یک فرد مساله ای را به مدت طولانی تری به دوش بکشد آن مشکل سنگین تر خواهد شد. 

 14.  مسایل کوچک را زیاد از حد جدی نگیرید. 

 15.  زندگی آرام و باصفایی داشته باشید. 

 16.  زندگی تان را مملو از حسرت و پشیمانی نکنید. 

 17.  به یاد داشته باشید عشقی اندک مسیری طولانی را می پیماید. 

 18.  به یاد داشته باشید که دوستی سرمایه گذاری عاقلانه ای است. 

 19.  امید و شادی به موقع داشته باشید.(بادیگران بخندید ولی به دیگران نخندید) 

 20.  زمانی را به این اختصاص دهید که هنگام دیدن ستاره ای یک آرزو کنید.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت |

راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :

(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))

مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))

مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟

در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت |

در بحث رسیدن به موفقیت بحث برنامه ریزی و کنترل ضمیر ناخودآگاه یک بحث بسیار اساسی است زیرا که این ضمیر ناخودآگاه است که نظام باورهای ما را میسازد . ضمیر ناخودآگاه مانند کامپیوتر شگفت انگیزی است که در درون انسان قرار دارد و تمام سرنوشت انسان در دست این کامپیوتر است و این کامپیوتر است که نظام باورها و شخصیت او را می سازد و تمام اعضاء و جوارح غیر ارادی را کنترل می کند و لذا اگر ما بتوانیم این کامپیوتر را بشناسیم و آن را برنامه ریزی کنیم , می توانیم از خود انسان زیبای دیگری بسازیم  .

ضمیر ناخودآگاه یک کامپیوتر است که ورودیهای خود را از شش کانال دریافت می کند . تمام اطلاعاتی که در هر لحظه انسان از طریق حواس پنجگانه خود دریافت می کند , یک نسخه از آن نیز به ضمیر ناخودآگاه می رود. هم چنین در هر لحظه هر رشته فکری انسان و هر اندیشه او یک نسخه اش به ضمیر ناخودآگاه او منعکس می شود. و این اطلاعات توسط ضمیر ناخودآگاه پردازش می شود و حاصل آن یک خروجی خواهد بود که باعث ساختن نظام باورها و شخصیت انسان می شود و یا اینکه این خروجی بر روحیه و فیزیولوژی بدن تاثیر می گذارد و یا اینکه در دنیای بیرون از انسان اثری را برای او پدید می آورد .

آنچه را که به عنوان دستاوردهای زندگی یک انسان بدست می آید در واقع توسط ضمیر ناخودآگاه حاصل شده است و انسان می تواند با کنترل کردن ورودیهای ضمیر ناخودآگاه دستاوردهای زندگی خود را کنترل کند . من در اینجا اصولی را به صورت فهرست وار بیان می کنم که باعث برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه می شود

۱- اصل خود هشیاری ,خود بیداری و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود (self consciouness)

 

بهترین راه برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه , توجه لحظه به لحظه انسان نسبت به خود است و اینکه مرتبا به خود بگوید که من با اجرای اصول تکنولوژی فکر (( انسان زیبای دیگری شده ام ))

۲- اصل استفاده از قدرت تمرکز (power of focus)

انسانی که مرتبا روی بدبختی ها و زشتی های زندگی متمرکز می شود زندگیش به قهقرا می رود و کسی که مرتبا به زیباییهای زندگی و نقاط امید بخش تمرکز می کند زندگیش قرین سعادت و موفقیت می شود و این خاصیت تمرکز است.

۳- اصل استفاده از قدرت سوال  (power of question)

کیفیت زندگی شما را نوع سوالاتی تعیین می کند که شما از خود می پرسید.

۴- اصل استفاده از جملات تاکیدی و تصدیقی مثبت.

من انسان زیبای دیگری شده ام

۵ - اصل تصویر سازی ذهنی

ثروتمند ترین و موفقترین انسانها کسانی هستند که بیشتر و بهتر از بقیه توانسته اند در ذهن خود خیال پروری مثبت بکنند . بر شما باد که زیباییهای زندگی را ابتدا در ذهن خود خلق کنید و بدانید آنچه را که شما در ذهن خود تجسم (تخیل) می کنید , می توانید در دنیای واقعیت ها خلق کنید و این قدرت انسان است

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت |
مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .
روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .
روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»
رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»
او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم»
+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت |
زندگي از چيزهاي کوچک تشکيل شده است که اگر عشق بورزي، به چيزهاي بزرگي تبديل مي‎‎شوند. بعد همه چيز فوق‎‎العاده عالي و بي‎‎نظير است. اگر خالي از عشق عمل کني، آن وقت نفس مدام تلنگر مي‎‎زند که «اين از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ اين در شأن تو نيست. يک کار بزرگ انجام بده. ژان دارک شو!» اين‎‎ها همه‎‎اش جفنگيات است. همه‎‎ي ژان دارک‎‎ها ياوه‎‎اند.
نظافت کردن کار بزرگي است! خودنمايي را بگذار کنار. دنباله‎‎روي نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام کارهاي بزرگ تشويق کرد، فوراً به خودت بيا و نفس را رها کن و بعد کم کم در مي‎‎يابي که چيزهاي معمولي و پيش پا افتاده مقدس‎‎اند. هيچ چيزي زشت نيست. هيچ کاري قبيح نيست. همه چيز مقدس و متبرک است.
و تا وقتي همه چيز برايت مقدس نشده، زندگي تو نمي‎‎تواند الهي باشد. يک انسان مقدس، کسي که او را قديس مي‎‎خواني نيست ـ چه بسا آن قديس هواي نفس تو باشد، اما در نظرت قديس بنمايد، چون تو فکر مي‎‎کني کرامت‎‎هاي بزرگي از او سر زده است. انسان مقدس، انساني معمولي است که به زندگي معمولي عشق مي‎‎ورزد ـ به تکه تکه کردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزي ـ و به هر چه دست مي‎‎زند قدسي مي‎‎شود. نه از اين رو که به کارهاي بزرگي مبادرت مي‎‎کند، بلکه هر کاري مي‎‎کند،‌آن را به طرزي عالي انجام مي‎‎دهد.
عظمت به کار انجام شده نيست. بزرگي، آگاهي‎‎يي است که تو حين انجام آن کار به ارمغان مي‎‎آوري. امتحان کن! يک دانه شن را با عشقي عظيم لمس کن تا به کوه نور ـ به قطعه الماسي بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندي بر لبانت بنشان و در يک چشم به هم زدن شاه يا ملکه‎‎‎‎اي هستي. بخند، شاد باش
بايد هر لحظه از زندگي‎‎ات را با عشق مکاشفه گرانه‎‎ات دگرگون سازي.
وقتي مي‎‎گويم خلاق باش، منظورم اين نيست که همگي برويد و نقاشان و شاعران بزرگي شويد. صرفاً منظورم اين است که اجازه دهي زندگي‎‎ات يک تابلوي نقاشي، يک غزل باشد. اين را آويزه‎‎ي گوش کن، و گرنه نفس تو را به مخمصه مي‎‎اندازد.
برو از جنايتکاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده کردند ـ فقط به اين دليل که کار بزرگي پيدا نکرده بودند، که انجام دهند! نتوانسته بودند رئيس جمهور شوند ـ البته، همه که نمي‎‎‎‎توانند رئيس جمهور شوند ـ بنابراين رئيس جمهوري را زدند و کشتند؛ اين آسان‎‎تر است. آن‎‎ها به اندازه‎‎ي يک رئيس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عکس و تفصيلات در صفحه‎‎‎‎ي اول همه روزنامه‎‎ها حضور پيدا کردند.
همين چند ماه پيش از مردي که هفت تا آدم کشته بود، سوال کردند: «چرا دست به اين کار زدي؟ تو که با اين هفت نفر هيچ ارتباط خاصي نداشتي.» او گفت که مي‎‎خواسته مشهور شود و هيچ روزنامه‎‎اي حاضر نشده شعرها و مقاله‎‎هايش را چاپ کند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هيچ کس حاضر نبوده عکس او را چاپ کند و مگر آدم چند بار به دنيا مي‎‎آيد؟ اين بود که مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده کند. آن‎‎ها ارتباط يا نسبتي با او نداشتند، او هيچ خرده حسابي با آن‎‎ها نداشت، فقط مي‎‎خواست مشهور شود!

نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: مرجان فرجي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت |

ما می توانیم با مطالعه ماهی ها چیز هایی درباره ی باورها و اعتقادات خود بیاموزیم.یک آکواریوم تهیه کنید و آن را با استفاده از یک دیوار شیشه ای به دو قسمت تقسیم کنید.حال یک ماهی بزرگ شکارچی و یک ماهی سفید کوچک که غذای مورد علاقه ماهی شکارچی است تهیه کنید.

هر يك از دو ماهي را در يك طرف آكواريوم خود قراردهيد. در يك چشم به هم زدن ماهي شكارچي به طرف طعمه حمله ور مي شود و به شدت به ديوار شيشه اي برخورد مي كند و باز هم.... بنگ!

چند هفته مي گذرد حالا ديگر دماغ ماهي شكارچي سياه و كبود شده است و نهايتا او به اين نتيجه رسيده است كه شكار ماهي سفيد مساوي است با درد و نتيجتا دست از تعقيب او بر مي دارد. حال مي توانيد ديوار شيشه اي را ا بر داريد. فكر مي كنيد چه اتفاقي مي افتد؟ ماهي شكار چي تا پايان عمرش به سراغ نيمه ديگر آكواريوم نمي رود. در حاليكه چند سانتيمتر آن طرف تر طعمه لذيذ به آرامي در حال شنا كردن است ماهي شكارچي از گرسنگي در حال مرگ افتاده است. او به محدوديت هاي خود پي برده است و قدمي فراتر از آن نمي گذارد.

آيا داستان ماهي شكارچي داستاني تاسف انگيز است؟ اگر اينطور فكر مي كنيد پس بهتر است بدانيد كه اين در واقع  سر گذشت زندگي همه انسان هاست. ما به ديوارهاي شيشه اي بر خورد نمي كنيم ديوار هاي شيشه اي ما در حقيقت والدين، معلم ها و دوستاني هستند كه به ما مي گويند چه كار مي توانيم بكنيم، كجا مي توانيم برويم و....و بدتر از همه ديوار شيشه اي باورها و اعتقادات ماست. باورها و اعتقاداتي كه تعيين كننده حوزه اقتدار ماهستند و ما قدمي از آن فراتر نمي گذاريم. ماهي شكارچي مي گويد :"من يك بار سعي ام را كردم و حالا ديگر فقط در محدوده خودم شنا مي كنم. ما مي گوييم: "من يك بار حداكثر سعي ام را براي درس خواندن (ازدواج، كار،...)كردم..."

ما خالق قفس شيشه اي خود هستيم و تصور مي كنيم كه اين يك واقعيت است. در حقيقت اين فقط چيزي است كه باورش كرده ايم و شما فكر مي كنيد كه مردم تا چه اندازه، نسبت به باورهاي خود تعصب دارند؟ اگر نمي دانيد كافي است بحث مذهب يا سياست را در يك مهماني شام پيش بكشيد.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت |
سخنراني در جمع براي اغلب افراد كار دشواري است. اگر مـي خـواهـيـد انـسـان موفـقي باشيد، بايد بر تكنيـكهـاي سخنراني تسلط پيدا نموده و يا حداقل هنگام صـحبـت  يك جمع احساس راحتي كنيد.

منظور از يك جمع، 500 سهامـدار عـصـبـانـي در جـلسـات    آخر سال نيست، بلكه ميتواند از چند فروشنده، كارمـند و  يا چند دوست در جشن تولد نيز تشكيل شود. سخنراني  در جمع به اين معني است كه شما چندين شنونده داريدكه در اغلب اوقات به تـك تـك واژه هـايـي كه از زبـان شمـا  ادا ميشود، گوش ميدهند. به همين دليل اشتبـاه نـكـردن شما در حين صحبت حائزاهميت است.

در ادامه به 7 روش ساده جهت بهبود سخنراني در جمع اشاره شده است.

 1. آرام و ريلكس باشيد

بـرخي از افـراد همين كه به صحبت كردن در جمع فكر ميكنند، دچار اضطراب و نـا آرامـي شده و هنگامي كه در مقام عمل شروع به سخنراني مي كنند، خشكشان مـي زنــد، تپش قلبشان شديدتر ميشود، دستانشان شروع به لرزش ميكند و بصورتي گسسـتـه و لكنت وار شروع به صحبت مي نمايند.

موضـوع مـهمي كـه بـايد بخاطر داشت باشيد اين است كه در شرايط مرگ و زندگي قرار نداشته و صرفا" در حال گقـتن چند كلمه حرف حساب ( و يا هر چيزي ديگري كه دوست داريد اسمش را بگذاريد ) به ديگران هستيد. چه دو نفر باشند چه 200 نفر، بايد بـه يـك طريق صحبت كنيد به اينصورت كه عصبي نشويد، روي موضوع مربوطه تمركز كنيد و كار را به اتمام برسانيد.

2. موضوع مورد بحث را بشناسيد

معمولا ما زماني دچار اضطراب و نا آرامي مي شــويم كه كـاري كـه در مـورد آن تـبـحر و شناختي نداريم، مجبور به انجامش مي گرديم. افـراد انـدكي داراي تبحر كامل در زمينه سخنراني در جمع مي باشند اما اغلب مي توانند در صورت داشتن آمادگـي منـاسـب، از عهده آن بخوبي برآيند. كليد اين آمادگي آشنا بودن و شناختـن دقيق مـوضـوع مــورد صحبت مي باشد.

اگر شما يـك مديـر اجـرايـي در شـركت تـوليد نوشابه بوده و قصد سخنراني در مورد بازار رقابتي را داريد، بايد از همه ريزه كاريها و جزئيات شركتهاي ديگر توليد نوشابه همـانـنـد شركت خود آگاه باشيد. زماني را براي نت بـرداري و خـلاصـه سـازي ايـده هـاي خـود در قالب نوشتارهاي كوچك اختصاص دهيد.مرحله بعدي كار اين است كه آن قالبهاي كوچك را بخاطر سپرده و هنگام سخنراني آنها را بسـط و گسترش دهيد. اگر جلسـه پرسش و پاسخ در ميـان است، سـعـي كنـيـد سـؤالات احتمالي و پاسخهاي آنها را از قبل مهيا و آماده نماييد.

3. مخاطبين خود را بشناسيد

اگر در مقابل مديران ارشد يك شركت در مورد راه كارهاي تجاري صحبت مي كنيد، بايـد نسبت به زمانيكه براي يك عده دانشجو كه ترم اول اقتصاد را مي گذرانند، روش بسيـار متفاوتي را در پيش بگيريد.

بايد ميزان سطح معلومات مخاطبين خود را سنجيده و مطابق با آن صحبت كنيد. به هر حال آنها آماده اند تا سخنان شما را بشنوند بنابراين گفته هاي شما بايد برايشان قابل فهم باشد.

4. با محل سخنراني آشنا شويد

اين يك نكته فراموش شده است، امـا شـمـا بـايـد بـا مـحلـي كـه قـرار اسـت در آنــجا به سخنراني بپردازيد، آشنا شويد. لازم است پيشاپيش به آنجا رفته و با امكـانات و محيط آن آشنا گرديد. سپس روي مسائل ديداري سخنراني خود كار كنيد تا مطـمـئـن شــويـد مطابق با آنچه كه در نظر گرفته ايد باشد. وارد شـدن بـه يـك سـالـن 20000 هـزار نـفـري نسبت به وارد شدن به يك كلاس درس 30 نفره نياز به تمهيدات بسيار بيشتري دارد.

يك روش خوب اين است كه در صندليهاي مختلفي كه قرار است حاظران بنشينند، قرار بگيريد تا چشم انداز مناسبتري از محل برگزاري بدست آورده و بتوانيد با همه شنودگان به يك نسبت ارتباط برقرار كنيد نه فقط با چند نفري كه در رديف جلو نشته اند.

5. موفقيت را مجسم كنيد

اغلب افراد به اين دليل در سـخنـرانـي شـكست ميخورند كه تصور ميكنند صحبتهايشان اشـتباه و بـي معني است. آنچه كه در ذهن مي پرورانيد، همان نيز اتفاق خواهد افتاد. اگر خودتان را يك نادان تصور كنيد، همان نيز خواهيد شد.

فكر عجز و ناتواني را در خودتان قبل از شـروع صـحبـت نـابـود كنـيد.  سعي كنيد پيش از سخنراني مطالب را در ذهن خود مـرور نـمـاييد. چگونگي بيان موفقيت آميز موضوعات و نيز حركات خود را مـجسـم نـمايـيـد. تا رسيدن به مرحله يك ايراد يك سخراني كامل اين اعـمـال را تـكـرار كـنـيـد. بـعـد از آن تـنـها كـاري كـه لازم اسـت انجام دهيد، عملي كردن تجسمات خود خواهد بود.

6. كار نيكو كردن از پر كردن است

مايكل جردن هم ممكن است وقتي براي اولين بار با توپ بسكتبال آشنا شد، 10 پرتاب اولش را در گل نكرد، اما با سخت كوشي و تمرينات بسيار، بـه بـهـتـريـن بسكتباليست دنيا مبدل شد. نكته اين است كه اگر بخواهيد سخنران بهتري شويد بايد تمرين كنيد.

بصورت داوطلبانه هنگـام اوقـات بـيـكاري جـلوي دوسـتـانـتان قرار گرفته و به جلوي جمع ايستادن عادت كنيد. بتدريج سعي كنيد به تعداد نفراتي كه در مقابلشان قرار گرفته ايد بيفزاييد و از افراد قويتر اسـتفـاده نـمايـيد. ايده ايـنكار اين است كه در شرايط غير واقعي كه اهميتي ندارد، متوجه اشتباهات و نقاط ضعف خود شويد. به اين ترتيب هنگامي كه روز موعود فرا ميرسد با اعتماد بنفسي كامل در مقابل جمع قرار گرفته و همـه چـيـز بـه خوبي پيش خواهد رفت.

7. روي پيغام تمركز كنيد

هنگام سـخنـراني در يـك جـمـع زيـاد به حاضرين فكر نكنيد. به پيغام و نكاتي كه بايد بـه ديگران منتقل كنيد تمركز نماييد. در نهايت دليل قرار گرفتـن شمـا پـشـت ميـكروفـن ايـن است كه مطلب مورد نظر خود را به شنـوندگـان بـفـهـمـانـيد. به اين ترتيب ديري نخواهد پاييد كه ديگر احساس ناآرامي و اضطراب نكرده و راحت تر تـوانـسـت بـا مـخاطبـيـن خود براي بحث و گفتگو ارتباط برقرار نماييد.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت |
همه ما انسانها درطول زندگیمان مرتکب اشتباه میشویم. تـنها سوالی که پیش می آید این است که: آیا آنقدر عاقل هستید که از این اشتباهات درس بگیرید؟

عـدم مـوفـقـیت و شـکسـت ها نشانگر این هستند که راه پـیـروزی راهـی دشـوار و پـیـچ در پـیـچ اسـت. آنـهــایی کـه مـی خواهـنـد از خـود اثـری مـانـدگار در دنیای تجارت باقی بـگـذارنـد، بـر سـر راه خـود نـاگـزیـر از رویـارویـــی با موانع و مشـکلات هسـتند. و هـر چـقـدر هـم کـه دانـش و کـفایـت داشته باشند، باز از این مسئله مستثنی نیستند.

اما گروهی از سرمایه داران و تاجران بانفوذ و مهم عقیده دارند که اصل مهم در دنیای تجارت ریسک کردن است. آنها می گویند هیچ کس حتی یک ریال به دست نمی آورد که قبلش پولی از دست نداده باشد. و آنهایی که موفق می شوند کسانی هستند که از تجربیات و اشتباهات گذشته شان درس گرفته اند.

آیا اشتباهاتتان خیلی بزرگ است؟
خوشبختانه اکثر اشتباهاتی که مرتکب می شوید قابل اصلاح هستند. پولی که در یک معامله ی تجاری از دست می دهید را میتوانید دوباره به دست آورید، به شرط اینکه بفهمید دلیل از دست دادن آن چه بوده است.

دونالد ترامپ، صاحب برج ترامپ نیویورک، هتل پلاتزا، و هتل بین المللی ترامپ، توانست پس از ارتکاب به یک اشتباه و از دست دادن پولش، با تکیه بر توانایی های خود از نو همه چیز را شروع کرده و در جای دیگری سرمایه گذاری کرد.

او ثابت کرد که اشتباهات با صرف وقت و پشتکار قابل جبران هستند.

جبران اشتباهات
ترامپ یکی از سرمایه گذارانی بود که توانست از اشتباهاتش درس بگیرد و سرانجام جا پای خود را سفت کند. با درس گرفتن از اشتباهات گذشته و گذر زمان و پشتکار، قادر خواهید بود که اشتباهاتتان را جبران کنید.

در اینجا به نکاتی اشاره می کنیم که شما را در این مسیر یاری می کنند.


1-  اشتباهات خود را بپذیرید
اولین کاری که باید در وقوع چنین رویدادهایی انجام دهید این است که بپذیرید که مرتکب اشتباه شده اید و مسئولیت آن را قبول کنید. مقصر کردن همه به غیر از خودتان، به شما هیچ کمکی نخواهد کرد و باعث خواهد شد که حتی نتوانید دلیل پیش آمدن آن اشتباه را بفهمید.

2-  از تجربیاتتان درس بگیرید
در انجام معاملات تجاری باید حواستان باشد، که اگر اتفاق ناگواری افتاد بتوانید به عقب برگردید و همه ی فاکتورها و عوامل غلط را بررسی کرده و بفهمید که کدام قسمت ها را باید تغییر دهید.

از اشتباهاتتان استقبال کنید و آن را فرصتی برای اصلاح خود و آینده ی کاریتان بدانید. از این فرصت استفاده کنید تا بتوانید همه چیز را دوباره به حالت مثبت درآورید.

3-  از شکست های بزرگتر جلوگیری کنید
همیشه به عواقب و نتایج کارهایتان فکر کنید. نگذارید که افکار بد در ذهنتان رشد کنند. ممکن است انجام کاری برایتان دشوار باشد، اما به این فکر کنید که اگر آن کار را انجام ندهید چه عواقب و شکست های بزرگتری در انتظارتان خواهد بود.

4-  به خودتان نگیرید
فقط چون همه از ایده ها و عقاید شما خوششان نمی آید، دلیل بر این نیست که شما کاسب به دردنخوری باشید. مردم همیشه کارهایتان را نقد خواهند کرد، اما این به آن معنی نیست که شما را نقد می کنند.  پس به خودتان نگیرید و دلسرد نشوید. 

5-  شخصیتتان را اصلاح کنید
نگذارید شکست ها شما را از نظر احساسی از پا درآورند. به جای آن سعی کنید به دنیا ثابت کنید که لیاقت موفقیت را دارید. به جای خوردن غصه ی آنچه از دست دادید، به آینده فکر کنید. ببینید کجای کار ایراد داشته است. بدانید که شما لیاقت آن را دارید و فقط با کمی تغییر همه چیز حتی بهتر از قبل خواهد شد. توانایی هایتان را بشناسید و اشکالاتتان را اصلاح کنید.

دلسرد نشوید...
اینکه برای گرفتن پاداش های بزرگ حتماً باید ریسک های بزرگ هم بکنید دیگر کلیشه شده است. این را همیشه به یاد داشته باشید كه موفق ترین ها، هیچوقت آنهایی نیستند که بی خطرترین و امن ترین راه ها را انتخاب می کنند. افراد موفق کسانی هستند که از اشتباهاتشان درس می گیرند .
تارنمای مردمان

اشتباه کردن
مشکل همه ی تاجران و کاسبان این است که از وقتی فارغ التحصیل می شوند به دنبال یک کسب و کار بی عیب و نقص اند. می خواهند معروف شوند و همه از آنها به عنوان فردی موفق و کار درست که دنیای تجارت را مثل کف دستش می شناسد اسم ببرند.  به این خاطر از گرفتن تصمیمات پرخطر اجتناب می کنند تا از این قافله عقب نمانند.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت |
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : ' هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.'
+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت |
اصلاً درست نيست که اجازه بدهيد اضطراب و عصبانيت در شما به وجود آيد. بايد انرژي هاي منفي خود را به طريقي دور بريزيد.

در ایـن جـا به روش هـــایی اشاره می کنیم که شما را در این مسیر یاری می دهند.


مسائل کوچک را نادیده بگیرید
بـله، زمـان هـایـی هـسـت که بـایــد بعضی چیزها را پیش خـودتان نگاه داریدبه خصوص زمانی که می دانید ممکن اسـت آن حـرف ها بین دیگران دعوا بیندازد. در هر دوره ای از زندگی با دوستان، اعضای خانواده، همکاران و آشنایان دیگر روبه رو هستید، ممکن است با هر کدام از اینها مشکل پیدا کنید، اما به یاد داشته باشید که فریاد زدن و عصبانی شدن و بعد هم قطع رابطه کردن با آنها همیشه راه حل درستی نیست.

منظور من را اشتباه نگیرید. منظورم این نیست که وقتی فرد مقابل روی اعصابتان راه می رود، شما به یک طرف دیگر نگاه کنید. اما در جاهایی که مسئله خیلی هم بزرگ نیست، زبانتان را گاز بگیرید و صبر پیشه کنید. با این کار نظر فرد مقابل را هم تغییر خواهید داد.


این مسئله برای چه کسانی به کار می رود؟
البته به خاطر داشته باشید که ساکت بودن همیشه هم راه حل مناسبی نیست. یکی از دلایلی که گفتیم مسائل کوچک را ندیده بگیرید و ساکت بمانید این بود که از درگیری های بزرگ تر جلوگیری کنید. به این دلیل به کار بردن این راه حل برای دوستان نزدیک یا اعضاء خانواده درست نیستبه خصوص اگر بخواهید که صمیمیت بین شما باقی بماند.

از این رو هر وقت در موقعیتی قرار می گیرید که نیاز به مواجهه و روبه رو شدن است، باید خوب موقعیت را بررسی کنید و ببینید آیا حرفهایتان موثر هستند و می توانند فرد مقابل را سر جایش بنشانند یا خیر. اگر موقتاً ساکت بمانید و مسئله را پیش خود نگاه دارید، ممکن است بعدها موقعیت بسیار بهتری برای ابراز آن دست دهد.

قبل از اینکه چیزی بگویید، خوب فکر کنید
در اینجا 5 دلیلِ اینکه ساکت ماندن چه به صورت موقتی و چه کامل راه بهتری است بیان را می کنیم.

1-  دستاویز برای آینده به دست می آورید.
بله، می توانید به فرد مقابلتان بگویید که فلان چیز در مورد او اذیتتان می کند، اما کاری که می کنید این است که هر 5 دقیقه یکبار سرش فریاد بزنید بدون اینکه چیزی نصیبتان شود.

به جای این کار، هر چیز حتی کوچکی را که در مورد فرد اذیتتان می کند را یادداشت کنید. اینطوری می توانید هر وقت با آن فرد برخورد کردید همه ی حرفها را یکباره به او بزنید. با این کار دلایل بیشتری برای خود دارید و قدرت توجیه کردن او را هم کم خواهید کرد چون مطمئناً نمی تواند برای هر کدام از آن مسائل بهانه ای بیاورد.


2-  از مقصر شدن در امان می مانید.
اگر همیشه دعوا راه بیندازید، دیگران به این نتیجه خواهند رسید که مشکل اصلی خود شما هستید. اگر بقیه با حرف ها و دلایل شما موافقت نکنند، مقصر اصلی را شما فرض خواهند کرد و شما را فردی تند و عصبانی می دانند که هیچ کاری جز سر به سر گذاشتن دیگران ندارد.

اگر موقعیت شدیدتر شد و فکر کردید که ساکت ماندن و صبر پیشه کردن راه حل کار نیست، هر چه دردلتان است برای دوستان بازگو کنید و برای احساسات منفی خود دلایلتان را بیاورید. با این کار مطمئناً هر کسی جانب گیری می کند. بعضی طرف شما را می گیرند و بعضی طرف فرد مقابل را. اما با این کار حداقل دوستان واقعی خود را خواهید شناخت.

3- دوست خوبی خواهید شد.
می خواهید به دیگران این حس را بدهید که فردی با گذشت و بخشنده هستید و زود به خاطر مسائل کوچک از کوره در نمی روید.

با این کار دوستانتان هم در مورد شما همین فکرها را خواهند کرد و اگر روزی مسئله اینقدر حاد شد که شما هم عصبانی شدید، مطمئنا خودشان قبل از هر کسی خواهند فهمید که پایشان را بیش از گلیمشان دراز کرده اند.

4-  از استرس و فشارهای روحی جلوگیری می کنید.
اگر حرف ها را از دلتان بیرون بریزید ممکن است دعوای بدی راه بیفتد (اگر فرد مقابل از حرفی که زدید خوشش نیاید). و به جای اینکه با بیرون ریختن حرف هایتان کمی آسوده تر شده و تسکین پیدا کنید، غمگین تر خواهید شد.

5-  از پشیمان شدن جلوگیری می کنید.
بعضی وقت ها، زدن بعضی حرف ها بی ضرر است، اما گاهی اوقات هم با مواردی روبه رو می شوید که قبل از به زبان آوردنشان باید خیلی خوب فکر کنید. این مسئله به خصوص در مورد افرادی که به تازگی با آن ها آشنا شده اید بسیار مفید است. اگر همان ابتدای کار که هنوز خوب آنها را نمی شناسید حرفی در موردشان بزنید، ممکن است در آینده پشیمان شود.

چه وقت باید حرف هایتان را به زبان بیاورید؟
البته زمان هایی هست که سکوت اختیار کردن به هیچ وجه صحیح نیست. در مواردی که طرف یکی از دوستان خیلی نزدیک شما است. در چنین موقعیت هایی ممکن است تلاشتان این نباشد که فرد را سر جای خود بنشانید و در مبارزه پیروز شوید. در چنین دوستی هایی صداقت حرف اول را می زند و همه مشکلات را تا آنجا که در توان است باید با صداقت و درستی حل کرد.
مراقب باشید...
به یاد داشته باشید، هرچقدر هم که بخواهید بالادست بمانید، اما سکوت اختیار کردن به هیچ وجه ارزش قربانی کردن سلامتیتان را ندارد. اگر می بینید که نگفتن حرف ها فکر و روح شما را به هم ریخته است و اذیتتان می کند، حتماًً به طریقی آنها را بیرون بریزید .

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت |
من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد
واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت . . .
سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط افشین خلج در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت |

مراقبه توانایی پاسخ به بسیاری از مشکلات را دارد.از دستیابی به یک آرامش اعصاب فوری پس از جر و بحث با دیگران  تا توانایی انجام جادویی ترین و باور نکردنی ترین کارها که از لاماهای تبتی نقل می شود. این طیف وسیع امکانات  نشانگر توانایی های  درونی ماست که منجر به آن چیزی می شود که آن را خوشبختی و شادکامی و اقتدار می نامیم که انسانها معمولا آن را بیرون از خود می جویند و طبیعتا به دلایل اساسی در مواجهه با آن با شکست مواجه می شوند.زیرا که خوشبختی امری اساسا ذهنی است و چون خوشبختی در اشتراکی ترین معنای خود چیزی جز "حس رضایت خاطر" به زندگی نیست و از آنجا که حس رضایت خاطر به زندگی اصولا  به تربیت ذهنی و درجه خود ساختگی ما بستگی دارد برای همین کسی که خوشبختی را در بیرون از خود می جوید هیچوقت در خود احساس رضایت خاطری که "عمیق"و "طولانی"است را نخواهد کرد.

مثالی بزنیم :فرض کنید خانه ای دارید که از سکونت درآن چندان راضی نیستید به زودی خانه خود را عوض می کنید و بعد از مدتی درمی یابید که باز هم بدتان نمی آید جای خود را عوض کنید. شما باز هم جای خود را عوض می کنید و معمولا هیچوقت از خود سوال نمی کنید که آیا من نباید به جای تعویض محل سکونت، دیدگاه خود را به زندگی که باعث ایده تعویض دائم خانه می شود را عوض کنم؟شاید  به خاطر افسردگی دست به چنین کاری می زنم؟شاید به خاطر بیماری اضطراب و استرس میل به این کار پیدا می کنم؟شاید به عللی به مشکل اساسی عدم تمرکز و پراکندگی ذهنی مبتلا هستم و ناخوداگاه می خواهم با تعویض مسکن به یک قرار ذهنی دست پیدا کنم؟ شاید به وسواس مبتلا هستم؟شاید یک ....و ده ها شاید دیگر که نشان دهنده این حقیقت است که"ذهن من سالم نیست"و بیماراست و دچار مشکلاتی است که درمانی از جنس خود یعنی درمانی ذهنی را می طلبد و این یعنی به جای  تغییر محل زندگی  به اضافه  حمل و نقل عارضه همرا ه خود به محل مزبور باید فکر دیگری کرد!.همیشه فراموش می کنیم اگر داشتن ثروت زیاد خوشبختی به همراه می آورد الان باید ثروتمندان  بودا یا انسانی از لحاظ روحی بسیار سالم می شدند  یا لااقل به هیچ روانپزشکی مراجعه نمی کردند. در صورتی که به دلایل مبرهن اغلب شاهد نقیض چنین حالتی هستیم.

یک روانشناس مانند یک پزشک عمومی کارش چندان با روال و سادگی توام نیست چرا؟ شما وقتی سرما می خورید جلوی جمع میروید و اعلام می کنید که سرما خورده اید اما وقتی افسرده می شوید معمولا ممکن است به هر کاری برای رفع این حالت دست بزنید به غیر از مراجعه به روانپزشک!

 

مراقبه " تربیت"و "کنترل" ذهن توسط تکنیک های درون نگرانه برای رسیدن به" شادی" آگاهی" و" آرامشی" عمیق و طولانی و غیر وابسته به غیر است.

این شادی یک شادی گذرا مانند شادی از خرید یک اتومبیل نیست شادی یی است که از احساس یک اقتدارو بینش باطنی دائم و عمیق در درون بدون شرط بیرونی ایجاد می شود

این آگاهی مانند خواندن فلسفه ارسطو یا خواندن جنگ و صلح تولستوی و آثار شکسپیر نیست این آگاهی یک بصیرت درونی و یک درک باطنی یست که معمولا فرزانگان را صاحب  آن می دانیم این آگاهی موصوف به مکتبی و ساخت کسی نیست ، مکاشفه ای تدریجی و آرام حاصل از درون پویی ست .مثلا بعد از مدتی مراقبه شما متوجه می شوید که انسان هشیاری شده اید  زود سره از ناسره را تشخیص می دهید.دیگر مثل قبل گول نمی خورید خودتان را فریب نمی دهید خودساختگی درونی باعث شده اندوه و بی قراری کمتر گریبانتان را بگیرد.وزمانی که قرار است اندوه و غصه سراغتان بیاید فورا با مراقبه ای کوتاه آن را از خود دور می کنید. روحیه ی تحقیق پیدا کرده اید و دوست دارید به جای صحبت از اشخاص از مفاهیم صحبت کنید.دیگر احساس تنهایی نمی کنید چون عمیقا متوجه شده اید که کارهای انجام نشده ی زیادی در دست دارید.باریک بین و دقیق شده اید و ترجیح می دهید مثلا به جای بچه دار شدن درباره آموزش و تربیت و فلسفه آن کتاب بخوانید.صبور شده اید و ترجیح  می دهید به جای رفتن به گردش با دوستان از کسانی  که نیاز به کمک دارند برای مدتی مراقبت کنید.دیگر برای دوستی و توجه دیگران  ناله نمی کنید زیرا که حس بی نیازی عمیقی در شما به وجود آمده است و دیگران را به خاطر ارزش وجودیشان دوست خواهید داشت نه به خاطر نفعی که برای شما دارند یا به مقداری که شما را از تنهایی در می آورند زیرا تنهایی نه تنها عذاب آور نیست بلکه یکی از شروط شکوفایی شخصیت است.

یکی از نتایج بسیار مهم مراقبه ایجاد "بینش درونی"است که برای یک زندگی درست و صحیح عمیقا بدان نیازداریم . بینش درونی عقل تزلزل ناپذیر درون ماست که به قول افلاطون یاد می گیریم که آن را درون خود کشف کنیم.و مثل قوه ارزیابی خارجی ما خلل پذیر و پر اشتباه نیست.با بینش درونی یست که الگوهای شکل گرفته ناهنجار و رفتارهای مخرب رسمیت یافته را شناخته و آن ها را تحلیل  و دگرگون کرده و بازسازی می کنیم.با بینش درونی ست که ریشه های اندوه  را در درونمان کشف می کنیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:4  توسط سندباد نجفی 

 

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد.

قبل از اینکه فهمید چرا باید در زمان حال زندگی کرد و قبل از اینکه فهمید چرا در حالت طبیعی قادر به زندگی در زمان حال نیستیم بهتر است بدانیم چرا دچار اندوه و اضطراب می شویم . اندوه و غصه1- با گذشته و آینده و2- با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .

بودا به درستی به معنای  خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت  ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است.

http://zazen.blogfa.com

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت |

از

 

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد.

قبل از اینکه فهمید چرا باید در زمان حال زندگی کرد و قبل از اینکه فهمید چرا در حالت طبیعی قادر به زندگی در زمان حال نیستیم بهتر است بدانیم چرا دچار اندوه و اضطراب می شویم . اندوه و غصه1- با گذشته و آینده و2- با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .

بودا به درستی به معنای  خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت  ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است.دا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد.

قبل از اینکه فهمید چرا باید در زمان حال زندگی کرد و قبل از اینکه فهمید چرا در حالت طبیعی قادر به زندگی در زمان حال نیستیم بهتر است بدانیم چرا دچار اندوه و اضطراب می شویم . اندوه و غصه1- با گذشته و آینده و2- با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .

بودا به درستی به معنای  خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت  ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است.Meditationبودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد.

قبل از اینکه فهمید چرا باید در زمان حال زندگی کرد و قبل از اینکه فهمید چرا در حالت طبیعی قادر به زندگی در زمان حال نیستیم بهتر است بدانیم چرا دچار اندوه و اضطراب می شویم . اندوه و غصه1- با گذشته و آینده و2- با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .

بودا به درستی به معنای  خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت  ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است. كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد.

قبل از اینکه فهمید چرا باید در زمان حال زندگی کرد و قبل از اینکه فهمید چرا در حالت طبیعی قادر به زندگی در زمان حال نیستیم بهتر است بدانیم چرا دچار اندوه و اضطراب می شویم . اندوه و غصه1- با گذشته و آینده و2- با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .

بودا به درستی به معنای  خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت  ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است.

http://zazen.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت |