تبليغاتX
Education for Life and Death
 

زندگي ازآن توست ، با اراده فولادين تصميم بگير و به سوي هدف گام بردار
نيرويت را جمع كن و به خواسته هايت عشق بورز ،‌عشقي صادقانه
عزمت را جزم كن تا به جنگل كه ميروي بخشي از طبيعت شوي ،
‌ خود را قوي كن تا زندگي ات را آنگونه كه مي خواهي پيش ببري

ديگران را توان اينكار نيست ،‌ اراده كن تا زندگي ات را سالم،
 شگفت انگيز ،‌ارزشمند و سراسر شادمانه سازي. . . و
همیشه با خود در صلح و ارامش باشید به خود نگویید که چرا مثلا من ارد ک نیستم یا چرا من پسرم یا چرا سفیدم
و یا چرا دخترم و یا چرا .......... شما هر جه هستید و هر چه دارید با شکوه هستید و زیبا چون انسانی خدایی هستید
خود را دست کم نگیرید با خود در صلح و ارامش باشید.
 

 

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت |
 
موضوعات مرتبط: تغذيه
 
هزاران سال است که انسان، کرفس و خواص شگفت‌آورش را می‌شناسد. می‌گویند قدمت آشنایی با این گیاه خوراکی به 950 سال قبل از میلاد مسیح باز می‌گردد. گویا یونانی‌ها از ساقه کرفس، بهره‌های فراوان می‌برده‌اند، به خصوص برای هضم غذا و تأمین مایعات از دست رفته بدن. در کتب طب چینی ثبت شده است که این ساقه‌ها طبیعت سردی دارند و به همین دلیل برای بهبود عملکرد معده، لوزالمعده و کبد بسیار مفیدند. چینی‌ها حتی عقیده داشتند که این سبزی برای درمان عفونت‌های ادراری نیز سودمند است. آن‌ها برای بهبود فرایند خواب نیز مصرف ساقه کرفس را توصیه می‌کردند. از نظر ارزش‌ غذایی نیز، این سبزی دارای مقادیر زیادی آب است و در هر 100 گرمش 7 کالری انرژی وجود دارد و به همین دلیل برای افرادی که از اضافه‌وزن رنج می‌برند، غذای مناسبی است. انواع خام و پخته این سبزی می‌تواند به عنوان یک میان‌وعده ارزشمند به آن‌هایی که اضافه‌وزن دارند، توصیه شود. به علاوه، طعم تلخ این سبزی که به دلیل وجود ماده‌ای به نام آپین است، مانع از زیاد غذا خوردن مي‌شود و راه مناسبی برای پیشگیری از پرخوری است. یکی دیگر از خواص شناخته‌شده این سبزی، کنترل فشار خون بالا است. بد نیست بدانید که این سبزی مقادیر بالایی پتاسیم دارد که موجب کاهش فشار خون می‌شود، یعنی درست در نقطه مقابل سدیم عمل می‌کند. تحقیقات نشان داده است که در این سبزی، ترکیبی به نام فیتالین نیز وجود دارد که موجب ثبات فشار خون در بدن مصرف‌کنندگان می‌شود. کسانی که بر اثر مشکلات هورمونی به این بیماری مبتلا شده‌اند نیز می‌توانند با مصرف عصاره کرفس که این ترکیب در آن به مقادیر فراوانی وجود دارد، به کنترل بیماری‌شان کمک کنند. البته طبیعی است که این توصیه‌ها به عنوان توصیه‌های مکمل ارایه می‌شوند و در کنار دارودرمانی و سایر تجویزهای پزشکان می‌توانند سودمند باشند. ترکیبات فوق‌الذکر علاوه بر خاصیت کاهندگی فشار خون، خاصیت ادرارآور نیز دارند و در تأمین احساس آرامش افراد بسیار مؤثرند. به این دلیل، افرادی که دایماً احساس اضطراب دارند یا مجبورند زیاد در محیط‌های استرس‌زا حضور پیدا کنند، بهتر است این سبزی را جزئی از رژیم غذایی‌شان در نظر بگیرند. علاوه بر همه این‌ها، این سبزی برای بهبود درد مفاصل نیز مفید شناخته شده است. مطالعات نشان می‌دهند که مصرف آب یا بخار این سبزی برای افرادی که درد مفاصل دارند نیز مفید است چرا که به ترمیم مفاصل و بافت‌های همبندی کمک می‌کند. اما نکته‌ای که باید پس از مصرف این سبزی به خاطر داشت این است که بعد از مصرف مقادیر زیاد ساقه‌های کرفس بهتر است برای یک مدت طولانی در مقابل نور آفتاب قرار نگیریم زیرا بعضی ترکیبات موجود در این سبزی موسوم به پسورالن‌ها در برخورد با نور آفتاب، ضایعات پوستی خاصی ایجاد می‌کنند. بهتر است از ساقه‌های ضخیم این سبزی نیز کمتر استفاده شود و ساقه‌های نازک‌تر و تازه‌تر در تهیه و طبخ غذا مورد استفاده قرار گیرد.
 
 
+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت |
موضوعات مرتبط: تغذيه
 
آن‌قدر كه ما براي غذا وقت مي‌گذاريم اگر براي كسب علم و دانش وقت گذاشته بودیم و وسواس به خرج داده بودیم، تا به حال حتماً توی يك رشته تخصصي به یک جایی رسیده بوديم. اما هنوز و هميشه مي‌شنويم كه وضعيت تغذيه در جامعه ما چندان تعريفي ندارد و افراد جامعه‌مان با اين‌كه گرسنه به نظر نمي‌رسند، ولی دچار سوء تغذيه سلولي هستند.
چرا؟
مگر ما اين همه تقلا نمي‌كنيم كه غذاي سالم‌تري برای خودمان و خانواده‌مان تأمین كنيم؟ مسأله اصلی این است که سبك زندگي ما دستخوش تغييرات فراواني شده و به همين ترتيب الگوي غذايي ما از نوع سنتي به یک الگوي غربي تبدیل شده است. اگر در روزگار قديم، بيشتر از ميوه و سبزي استفاده مي‌كرديم و سبزي خوردن جزء جدانشدني سفره ناهار و شاممان بود، امروز دیگر سبزی جايش را به سالاد داده و البته آن هم فقط وقتی كه ما فرصت كافي براي تهيه سالاد را داشته باشيم. اشتباه نكنيد، سالاد همراه غذايی مناسبي است اما چون تهيه آن خريد چند نوع سبزي را مي‌طلبد، گاهي افراد از روي تنبلي يا به بهانه اين‌كه وقت كافي ندارند، آن را هم از رژيم غذايي خود حذف می کنند. يكي از مشكلات سفره‌های ايراني امروز اين است كه به جاي استفاده ازغذاهاي طبيعي، رفته‌ایم سراغ غذاهاي تصفيه‌شده. در سفره‌های امروز حتي نان نيز از آرد كاملاً تصفيه‌شده تهيه مي‌شود. اين مواد غذايي به دليل آماده‌تر بودن و سرعت در تهيه و طبخ، بيشتر در ميان مردم رواج پيدا كرده‌اند. مصرف تركيبات افزودني، انواع رنگ‌ها و مواد نگهدارنده با اين‌كه در حد مجاز به محصولات اضافه مي‌شوند اما باز هم دريافت هرروزه‌شان مي‌تواند مشكلاتي را به همراه داشته يا زمينه را براي بيماري‌هاي تازه فراهم آورد. متأسفانه اين روزها ما بيشتر از سس مايونز، فرآورده‌هاي گوشتي نظير سوسيس و كالباس و انواع كنسروها استفاده مي‌كنیم. يكي ديگر از تغييراتي كه تغذيه ايراني‌ها را با مشكل روبه‌رو کرده اين است كه شام به ناچار به عنوان يك وعده غذايي اصلي مبدل شده است در صورتي كه در قديم از آن به عنوان يك وعده غذايي سبك ياد مي‌كردند و حتي امروز هم توصيه بر اين است كه هرچه به ساعات خواب شبانه نزديك‌تر مي‌شويم كمتر شكممان را از غذاهاي سنگين پر كنيم. اما شرايط زندگي امروز و لزوم دور هم غذا خوردن، موجب شده تا هم ديرتر و هم وعده غذايي مفصل‌تري برای شام بخوریم. جالب است كه غربي‌هايي كه ما امروز از برنامه غذايي آن‌ها استفاده مي‌كنيم، زيان‌هاي اين رژيم غذايي برايشان آشكار شده است و تصميم دارند به غذاهاي سنتي بازگردند. اين روزها آموزش و اطلاع‌رساني به تنهايي كافي نيست و بايد نيرويي بالاتر از پول در برابر تبليغات تلويزيوني محصولات غذايي كه ارزش تغذيه‌اي ندارند، ايجاد شود؛ به اين دليل، ياري همگاني ارگان‌هاي مختلف مورد نياز است. به علاوه، اگر به افراد مي‌گوييم كه بهتر است به جاي يك ماده غذایی از ماده غذايي ديگري استفاده كنند، هم باید آن ماده غذايي ارزان باشد و هم بدون هيچ‌گونه محدوديتي در اختيار عموم قرار گيرد. به علاوه، كمك به صنايع غذايي و ايجاد مانع و محدوديت‌هاي فراوان براي توليدكنندگاني كه محصولاتي ناسالم تهيه مي‌كنند، فراهم شود و امكانات و تسهيلات، آن‌ها را به سمت توليد مواد غذايي سالم‌تر سوق دهد. به اين ترتيب است كه فرهنگ‌سازي و اطلاع‌رساني مي‌تواند مفيد باشد و در نهايت سفره ايراني نيز به سمت تندرستی و سلامت میل کند.
+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت |

تا به حال شنيده‎ايد باغباني كه زندگي مي‎آفريند و به زندگي زيبايي مي‎بخشد، جايزه‎ي نوبلي دريافت كرده باشد؟ آن كشاورزي كه زمين را شخم مي‎زند و غذاي همه را تأمين مي‎كند ـ آيا تا به حال كسي به او پاداشي داده است؟ نه. او طوري زندگي مي‎كند و طوري مي‎ميرد كه گويي بر روي اين كره‎ي خاكي هرگز چنين كسي وجود نداشته است.
اين يك غربالگري نفرت‎‎انگيز است. هر روح خلاقي را ـ سواي آن چه مي‎آفريند ـ بايد مورد احترام و تمجيد قرار داد تا خلاقيت محترم شمرده شود. اما مي‎بينيم كه حتي برخي سياستمداران ـ كه جز جنايتكاراني قهار نيستند ـ جايزه‎ي نوبل دريافت مي‎كنند. اين همه خونريزي در دنيا به خاطر وجود همين سياستمداران روي داده است و آن‎ها هنوز هم سلاح‎هاي هسته‎اي بيشتري فراهم مي‎آورند تا به يك خودكشي جهاني دست بزنند.
حس زيبايي شناختي ما چندان پر مايه و غني نيست.
به ياد آبراهام لينكلن مي‎افتم. او پسر يك كفاش بود و رئيس جمهور آمريكا شد. طبعاً همه‎ي اشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگين شدند. و تصادفي نبود كه به زودي آبراهام لينكلن مورد سوء قصد قرار گرفت. آن‎ها نمي‎توانستند اين را تحمل كنند كه رئيس جمهور آمريكا پسر يك كفاش باشد.
در اولين روزي كه او مي‎رفت تا نطق افتتاحيه‎ي خود را در مجلس سناي آمريكا ارائه كند، درست موقعي كه داشت از جا برمي‎خاست تا به طرف تريبون برود، يك اشراف زاده‎ي عوضي بلند شد وگفت: «آقاي لينكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست رياست جمهوري اين كشور را اشغال كرده‎ايد، فراموش نكنيد كه هميشه به همراه پدرتان به منزل ما مي‎آمديد تا كفش‎هاي خانواده‎ي ما را تعمير يا تميز كنيد و در اين جا خيلي از سناتورها كفش‎هايي به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابراين هيچ گاه اصل خود را فراموش نكنيد.»
اين مرد فكر مي‎كرد دارد او را تحقير مي‎كند. اما نمي‎توان آدمي مثل آبراهام لينكلن را تحقير كرد. فقط مي‎توان مردمان كوچك را، كه از حقارت رنج مي‎برند، سرافكنده و خوار كرد؛ انسان‎هاي عاليقدر فراتر از تحقيرند.
آبراهام لينكلن حرفي زد كه همه بايد آويزه‎ي گوش خود كنند. او گفت: «من از شما سپاسگزارم كه درست پيش از ارائه اولين خطابه‎ام به مجلس سنا، مرا به ياد پدرم انداختيد. پدرم چنان طينت زيبايي داشت، چنان هنرمند خلاقي بود كه هيچ كس قادر نبود كفش‎هايي به اين زيبايي بدوزد. من خوب مي‎دانم كه هر كاري هم انجام دهم، هرگز نمي‎توانم آن قدر كه او آفرينش‎گر بزرگي بود، من رئيس جمهوري بزرگ باشم. من نمي‎توانم از او پيشي بگيرم.
در ضمن، مي‎خواهم به همه‎ي شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفش‎هاي ساخت دست پدرم پاهايتان را آزار مي‎دهد، من هم اين هنر را زير دست او آموخته‎ام. البته من كفاش قابلي نيستم، اما حداقل مي‎توانم كفش‎هايتان را تعمير كنم. كافي است به من اطلاع بدهيد تا خودم شخصاً به منزلتان بيايم.»
سكوتي سنگين بر فضاي مجلس حكمفرما شد و سناتورها فهميدند كه تحقير كردن اين مرد غير ممكن است. اما او احترام فوق‎العاده‎اي براي خلاقيت از خود نشان داد.
مهم نيست آيا نقاشي مي‎كني، مجسمه مي‎سازي يا كفش مي‎دوزي ـ چه باغبان باشي، چه كشاورز و چه ماهيگير باشي، چه نجار، هيچ فرقي نمي‎كند. آن چه اهميت دارد آن است كه آيا واقعاً روحت در گروي آن چيزي است كه مي‎آفريني؟ اگر چنين باشد حاصل كار خلاقانه‎ات كيفيتي از الوهيت را در خود دارد.
فراموش نكن كه خلاقيت به هيچ كار خاصي ربط ندارد. خلاقيت با كيفيت آگاهي تو سروكار دارد. هر عملي كه از تو سر مي‎زند، مي‎تواند خلاقانه باشد. هر كاري كه مي‎كني مي‎تواند خلاقانه باشد، و اين در صورتي است كه بداني خلاقيت يعني چه.
خلاقيت يعني لذت بردن از هر كاري، حتي از مراقبه؛ انجام هر كاري با عشقي ژرف. اگر عشق بورزي و اين سالن سخنراني را تميز كني، اين كاري خلاق است. اگر بي‎عشق عمل كني، آن وقت مسلماً اين كاري شاق است؛‌ وظيفه‎اي است كه بايد هر طور شده به آن عمل كرد. اين كار تحميلي است. بعد دوست داري وقت ديگري خلاق باشي. در آن برهه از زمان تو چه خواهي كرد؟‌ آيا كار بهتري سراغ داري؟ آيا فكر مي‎كني اگر به نقاشي بپردازي، خود را خلاق احساس خواهي كرد؟
اما نقاشي كردن درست به اندازه‎ي تميز كردن كف زمين كاري معمولي است تو رنگ‎ها را بر روي بوم نقاشي مي‎مالي يا پرتاب مي‎كني ـ اين جا هم تو زمين را مي‎شويي و تي مي‎كشي. فرقش چيست؟ احساس مي‎كني حرف زدن با يك دوست جز وقت تلف كردن نيست و دوست داري يك كتاب بي‎نظير بنويسي تا خلاقيت خود را نشان بدهي؟ اما يك دوست آمده! كمي گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زيباست ـ معطل چه هستي؟ خلاق باش!
همه‎ي رمان‎هاي تراز اول دنيا جز وراجي‎هاي مردم خلاق نيست. در اين جا من دارم چه كار مي‎كنم؟ باز هم گپ زدن و وراجي! آن‎ها روزي به كلمات قصار و وحي منزل تبديل خواهند شد، ولي در آغاز فقط يك مشت دري‎وري و حرف‎هاي خاله زنكي هستند. اما من از اين كار لذت مي‎برم. من مي‎توانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممكن است روزي خسته شوي، اما من نه. براي من اين سرخوشي محض است. شايد روزي فرا برسد كه شماها خسته شويد و ديگر مخاطبي براي من باقي نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق كاري باشد، آن كار خلاقانه است.
اما اين براي هر كسي اتفاق مي‎‎افتد. بسياري از مردم وقتي براي اولين بار پيش من مي‎آيند، مي‎گويند «هر كاري، اشو. هر كاري ـ حتي نظافت!» دقيقاً همين را مي‎گويند: «حتي نظافت! ـ اما شما بايد به كار اصلي خودتان برسيد و ما از هر كاري كه به ما بدهيد خوشحال خواهيم بود» بعد يك چند روزي كه مي‎گذرد تغيير عقيده مي‎دهند: «راستش نظافت … ما دوست داريم يك كار ابتكاري حسابي به ما محول كنيد.»
اجازه بدهيد لطيفه‎اي برايتان تعريف كنم:
زن جواني كه از زندگي جنسي بي‎روح و كسل كننده با شوهرش نگران بود، بالاخره شوهرش را تشويق مي‎كند كه تحت درمان هيپنوتيزم قرار بگيرد. پس از چند جلسه درمان، از نو موتور جنسي مرد به كار مي‎افتد. اما زن متوجه مي‎شود كه شوهرش گه‎گاه مثل باد از اتاق خواب بيرون مي‎زند و از توالت سر در مي‎آورد و دوباره به رختخواب بر مي‎گردد.
يك روز زن از شدت كنجكاوي او را تا توالت تعقيب مي‎كند. پاورچين، پاورچين خودش را به پشت در مي‎رساند و از درز در شوهرش را مي‎بيند كه جلوي آينه ايستاده و صاف به خودش خيره شده و زير لب مي‎گويد: «او زن من نيست … او زن من نيست.»
وقتي عاشق زني مي‎شويد، البته او زن شما نيست. شما از هم‎خوابي با او لذت مي‎بريد، اما بعد آتش‎تان فرو مي‎نشيند؛ چون او ديگر همسر شماست. ديگر همه چيز كهنه مي‎شود. بعد تو چهره، بدن و نقشه‎ي پستي و بلندي‎هاي او را خوب مي‎داني. آن وقت دلزده مي‎شوي. متخصص هيپنوتيزم كارش را درست انجام داده بود! او فقط توصيه كرده بود هنگام همخوابي با همسرت كافي است فكر كني «او همسرم نيست.»
بنابراين هنگام نظافت كردن، كافي است فكر كني داري نقاشي مي‎كشي. «اين نظافت كردن نيست، اين يك كار بزرگ ابتكاري است» ـ و همين طور هم خواهد بود! اين فقط شيطنت و شوخي ذهن توست. اگر اصل مطلب را درك كني، آن وقت خلاقيت خود را در هر عملي كه انجام مي‎دهي، به كار مي‎اندازي.
كسي كه اهل شعور و درك است، پيوسته خلاق است. نه اين كه سعي كند خلاق باشد ـ بلكه به طرز نشستن او عملي مبتكرانه است. نشستن او را تماشا كن؛ در حركات او كيفيتي خاص از رقص ـ متانتي خاص ـ را پيدا مي‎كني. همين چند شب پيش داستان استاد ذني را خواندم كه در قبر با متانتي بي‎نظير ايستاده بود ـ او مرده بود. حتي مرگش عملي خلاقانه بود. واقعاً شيرين كاشته بود. از آن بهتر نمي‎شد ايستاد ـ حتي در حالت بي‎جان با جلال و متانت خاصي ايستاده بود.
وقتي نكته را دريافتي، هر كاري ـ چه آشپزي، چه نظافت و … ـ خلاقانه است. زندگي از چيزهاي كوچك و پيش پا افتاده تشكيل شده است. فقط نفس تو مدام نق مي‎زند كه اين‎ها چيزهاي پيش پا افتاده‎اي است و مي‎خواهد كار عالي و بزرگي انجام دهد ـ يك شعر عالي. تو دلت مي‎خواهد شكسپير، كاليداس يا ميلتون شوي. اين نفس توست كه اين دردسر را برايت درست مي‎كند. نفس را رها كن و آن وقت همه چيز خلاقانه است.
زن خانه‎داري كه از چالاكي شاگرد بقالي خوشش آمده بود،‌از او اسمش را پرسيد.
پسرك جواب داد: «شكسپير»
زن گفت: «به، اين اسم خيلي مشهور است»
پسرك در جواب گفت:«بايد هم باشد. من در اين محله تقريباً سه سال است بسته‎هاي خريد مردم را دم در خانه‎شان تحويل مي‎دهم.»
من اين را مي‎پسندم! چرا بايد دردسر شكسپير شدن را به خود داد؟ سه سال تحويل بسته‎ها در محله ـ اين تقريباً به اندازه‎ي نوشتن يك كتاب، يك رمان يا يك نمايشنامه زيباست.
زندگي از چيزهاي كوچك تشكيل شده است كه اگر عشق بورزي، به چيزهاي بزرگي تبديل مي‎شوند. بعد همه چيز فوق‎العاده عالي و بي‎نظير است. اگر خالي از عشق عمل كني، آن وقت نفس مدام تلنگر مي‎زند كه «اين از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ اين در شأن تو نيست. يك كار بزرگ انجام بده. ژان دارك شو!» اين‎ها همه‎اش جفنگيات است. همه‎ي ژان دارك‎ها ياوه‎اند.
نظافت كردن كار بزرگي است! خودنمايي را بگذار كنار. دنباله‎روي نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام كارهاي بزرگ تشويق كرد، فوراً به خودت بيا و نفس را رها كن و بعد كم كم در مي‎يابي كه چيزهاي معمولي و پيش پا افتاده مقدس‎اند. هيچ چيزي زشت نيست. هيچ كاري قبيح نيست. همه چيز مقدس و متبرك است.
و تا وقتي همه چيز برايت مقدس نشده، زندگي تو نمي‎تواند الهي باشد. يك انسان مقدس، كسي كه او را قديس مي‎خواني نيست ـ چه بسا آن قديس هواي نفس تو باشد، اما در نظرت قديس بنمايد، چون تو فكر مي‎كني كرامت‎هاي بزرگي از او سر زده است. انسان مقدس، انساني معمولي است كه به زندگي معمولي عشق مي‎ورزد ـ به تكه تكه كردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزي ـ و به هر چه دست مي‎زند قدسي مي‎شود. نه از اين رو كه به كارهاي بزرگي مبادرت مي‎كند، بلكه هر كاري مي‎كند،‌آن را به طرزي عالي انجام مي‎دهد.
عظمت به كار انجام شده نيست. بزرگي، آگاهي‎يي است كه تو حين انجام آن كار به ارمغان مي‎آوري. امتحان كن! يك دانه شن را با عشقي عظيم لمس كن تا به كوه نور ـ به قطعه الماسي بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندي بر لبانت بنشان و در يك چشم به هم زدن شاه يا ملكه‎‎اي هستي. بخند، شاد باش…
بايد هر لحظه از زندگي‎ات را با عشق مكاشفه گرانه‎ات دگرگون سازي.
وقتي مي‎گويم خلاق باش، منظورم اين نيست كه همگي برويد و نقاشان و شاعران بزرگي شويد. صرفاً منظورم اين است كه اجازه دهي زندگي‎ات يك تابلوي نقاشي، يك غزل باشد. اين را آويزه‎ي گوش كن، و گرنه نفس تو را به مخمصه مي‎اندازد.
برو از جنايتكاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده كردند ـ فقط به اين دليل كه كار بزرگي پيدا نكرده بودند، كه انجام دهند! نتوانسته بودند رئيس جمهور شوند ـ البته، همه كه نمي‎‎توانند رئيس جمهور شوند ـ بنابراين رئيس جمهوري را زدند و كشتند؛ اين آسان‎تر است. آن‎ها به اندازه‎ي يك رئيس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عكس و تفصيلات در صفحه‎‎ي اول همه روزنامه‎ها حضور پيدا كردند.
همين چند ماه پيش از مردي كه هفت تا آدم كشته بود، سوال كردند: «چرا دست به اين كار زدي؟ تو كه با اين هفت نفر هيچ ارتباط خاصي نداشتي.» او گفت كه مي‎خواسته مشهور شود و هيچ روزنامه‎اي حاضر نشده شعرها و مقاله‎هايش را چاپ كند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هيچ كس حاضر نبوده عكس او را چاپ كند و مگر آدم چند بار به دنيا مي‎آيد؟ اين بود كه مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده كند. آن‎ها ارتباط يا نسبتي با او نداشتند، او هيچ خرده حسابي با آن‎ها نداشت، فقط مي‎خواست مشهور شود!
معمولاً سياستمداران و جنايتكاران از دو سنخ متفاوت نيستند. بيشتر جنايتكاران سياسي‎اند و بيشتر سياستمداران جنايتكارند، نه فقط ريچارد نيكسون. بيچاره ريچارد نيكسون، كه از بدشانسي حين ارتكاب جرم مچش را گرفتند. ظاهراً بقيه حقه‎بازتر و زبر و زرنگ‎تر بوده‎اند كه تا به حال دم به تله نداده‎اند!
خانم مسكوويتس كه از فرط خودپسندي و غرور داشت مي‎تركيد، از همسايه‎اش پرسيد: «از پسرم لويي خبر تازه‎اي نشنيده‎اي؟»
«نه، پسرت لويي چي شده؟»
«پيش روان‎پزشك مي‎رود. دو بار در هفته جلسه‎ي روان‎كاوي دارد.»
«البته كه مفيد است. ساعتي چهل دلار مي‎دهد ـ چهل دلار! و همه‎اش درباره‎ي من حرف مي‎زند!»
هرگز اجازه ندهيد اين ميل در شما قوت بگيرد كه آدم بزرگ و مشهوري شويد، آدمي بزرگ‎تر از اندازه‎ي طبيعي، هرگز. اندازه‎ي طبيعي خودش عالي است. دقيقاً به اندازه‎ طبيعي بودن و درست در حد متعارف و عادي بودن،‌ به قدر كفايت خوب است. اما اين عادي بودن را به شيوه‎يي غير عادي زندگي كن. همه‎ي داستان آگاهي نيروانايي هم همين است.
حالا بگذار نكته‎ي آخر را با تو بگويم: اگر نيروانا به هدف بزرگي براي تو مبدل شود، آن وقت در كابوس خواهي بود. آن وقت نيروانا مي‎تواند واپسين و بزرگ‎ترين كابوس تو باشد. اما اگر نيروانا در چيزهاي كوچك و پيش پا افتاده باشد ـ شيوه‎اي كه تو هر فعاليت كوچك را به عملي مقدس، به يك عبادت، مبدل مي‎سازي … خانه‎ي تو به يك عبادتگاه و جسم تو به سراي خداوندي بدل خواهد شد و به هر كجا كه نظر كني و به هر چه دست بزني فوق‎العاده زيبا و مقدس خواهد بود ـ آن گاه نيروانا آزادي است.
نيروانا يعني زندگي عادي را زندگي كردن؛ چنان هشيار، چنان مملو از آگاهي و چنان سرشار از نور كه همه چيز نوراني و درخشان مي‎شود. اين امري ممكن است. اين را مي‎گويم، چون من چنين زندگي كرده‎ام و چنين زندگي مي‎كنم. من ادعا نمي‎كنم، بلكه با قدرت اين را مي‎گويم. وقتي اين را به زبان مي‎آورم، از بودا يا مسيح نقل نمي‎كنم، از خودم آن را مي‎گويم.
اين براي من ميسر بوده است، براي تو نيز مي‎تواند امكان‎پذير باشد. در آرزوي نفس نباش. فقط زندگي را دوست بدار و به آن اعتماد كن. زندگي خودش همه‎ي چيزهايي را كه به آن نياز داري به تو خواهد بخشيد. زندگي براي تو به نعمت، به دعاي خير، تبديل خواهد شد.


نويسنده: باگوان اشو راجنيش

مترجم: مرجان فرجي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |

همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!

روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.

شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي . خانواده ات چه مي كنند!؟  " مرد فكري كرد و گفت : " خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند ، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "

شيوانا از مرد پرسيد : " اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند ، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد ، آنگاه چه مي كنيد؟"

مرد تنگدست فكري كرد و گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد . ؟!!تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!"

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت |

دستاوردهاي ارزشمند زندگي همواره درپايان مبارزه پديدارمي شوند، نه درآغاز . آنقدرقدرت پيش بيني ندارم كه بدانم چند قدم ديگربه هدف بيش نمانده است . ممكن است درهزارمين قدم نيزباشكست روبروشوم وموفقيت درپس پيچ بعدي باشد.

بنابراين هرگزنخواهم دانست كه چه اندازه به آن نزديكم مگرآن پيچ رانيزپشت سرگذارم. پس همواره گامي ديگربه جلوبرخواهم داشت واگركافي نباشد ، گامي ديگرتابه سرمنزل مقصود برسم وبراين حقيقت واقفم كه پيشروي گام به گام دشوارنيست.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت |

ازخيلي قبل ها، كلمه كاشكي ، تودهن همه مابوده وبازهم حتي دردوران ميانسالي وپيري اين كلمه كاربردش راازدست نداده است . دركودكي وقتي يك خرابكاري مي كرديم ، پيش خودمون مي گفتيم كه " كاشكي نفهمند "  ووقتي به مدرسه مي رفتيم وكاربد مي كرديم، مي گفتيم كه " كاشكي اينكاررانمي كردم " ووقتي دانشگاه قبول نمي شديم، مي گفتيم كه " كاشكي بيشتردرس مي خواندم " و وقتي هم كه پيرمي شويم اين كاشكي تودلمان هست وحتي آنراباخودبه گورمي بريم.

ولي چرا؟

 

كاشكي روماآدماخلق كرديم، بهش بهاداديم، بزرگش كرديم وروزبه روزامكان بيشتري براي رشدكردن بهش مي ديم!

 

البته جالب اينجاست كه بدونيم اين كلمه درهمه زبان هاوفرهنگ وجود داره ودرمواقع زيادي ازش استفاده مي شه. حتي ضرب المثل هم داره. مثلا " ماايراني هامي گيم كه  " كاشكي روكاشتند، سبزنشد !" وفرانسوي هامي گن كه "باكاشكي مي توان پاريس رادريك بطري جاداد!"وهمه اينهايعني غيرممكن! كاريكه هيچوقت وبه هيچ صورتي انجام نميشه.

 

البته همراه كاشكي ، نوعي احساس حسرت وپشيموني هم وجود داره.كاري كه اگه انجام ميشده موجب خوشحالي ومسرت بوده،امانشده.حالا كوتاهي ازكي بوده وكي مقصره وياكي بايديه كم بيشترفمرمي كرده وكي بايدزودتردست بكارميشده؟!....

 

نه ديگه ! دنبال بهانه نگرد ومنصفانه جواب بده ويااصلا "جوابي نده! ولي پيش خودت، درتنهاييت فكركن وبعد قضاوت كن. باخودت كه ديگه رودرواسي نداري. چه فرصتهايي راازدست دادي وچه وقتهايي روكه ازدست دادي!؟

 

اماالان هم ديرنشده وبه قول قديمي ها،ماهي روهروقت ازآب بگيري تازه است.برابي مبارزه بااين كاشكي هابايدچندتاكاربكني.

ا

ول اينكه بايد بكاريش! بعد يه وقتي بذاري براي فكركردن به اينكه كي هستي وچي مي خواي!؟هرقدرلازمه وقت صرف كن.ببين كه قدرت هوش واستعدادت چقدره، چي دوست داري وازعهده چه كارهايي برمي آيي وبالاخره اينكه اصلا"ازاين دنياچه توقعي داري واززندگي چه مي خواهي!همين كه شكمت سيربشه ويه سرپناهي داشته باشي برات كافيه يانه؟!

يه كاري توي اين دنياداري؟

بايدبه يه دردي بخوري!

بايديه چيزي بشي!

بايدغمي روازدلي برداري!

بالاخره نمي شه كه همينجوري بيايي وبري.

 

اگه اينطورزندگي كني،آخرش بايد كوله باركاشكي روببندي! كاشكي هاي زياد! خيلي زياد! حتي شايداضافه بارهم بهت بخوره، تصورشوبكن.

 

اماميشه يه طورديگه اي هم زندگي كرد. مي توني ازهمين الان روش زندگيتوعوض كني. بايدفرصتهاي ازدست رفته راجبران كني.هيچوقت براي شروع ديرنيست.به آرزويي كه هميشه توسرت بوده فكركن.ازبچگي خودتوكجامي ديدي!؟درچه وضعيتي؟درچه شغلي؟ودرچه مقامي؟

 

حالاكه يادت اومد كه هدف وآرزوت چيه، بايدوارد مرحله بعدي شوي. دراين مرحله بايد مقدمات لازم رابراي رسيدن به مقصد فراهم كني. اگه كه لازمه دانشي رايادبگيري، تجربه اي رابدست آوري وياهزينه اي بكني، خيلي زودشروع كن . اولويت ها را بشناس وبه اونهااهميت بده. قدم اول هميشه مشكله ولي به محض اينكه اون قدمو برداري، تومسيرميفتي ولي نبايد خسته شوي واميدت راازدست بدهي وبي حوصله وانگيزه شوي ويابترسي!انگيزه،صبر،مقاومت،مداومت واستقامت توشه اين راه هستندواين توشه دردرون ذهن وقلب وروح تووجود داره، پس نبايدتهي بشي.يعني نمي تواني.مگه  اينكه خودت تصميم بگيري كه ديگه ادامه ندي.ولي اگه وسط راه جابزني،ازمرحله اولت هم عقبترمي روي.

 

ياس سرخوردگي مثه سم مي مونه، بايددنبال پادزهرش بگردي . اگه درراه دچارمشكلي شدي،ازديگران كمك بگيروازتجربشون استفاده كن وبالاخره توجه به توصيه هميشگي "ايمانت راازدست مده!" كن.مطمئن باش ازاون اول كه تصميمت جدي شدواراده كردي ،نيروي بيكران هستي توراموردرحمت وعنايت خودش قرارداده.نيرويي كه شايدتومتوجه اش نبودي وخيلي كمكت كرده.خيلي جاهاكه ازخطرجستي،اوقاتي كه شرازبقل گوشت گذشته،مواقعي كه گره ازكارت بازشده و...هميشه وهميشه مراقبت است.تومي توني اونوكنارخودت احساس كني.وقتيكه راهت هموارميشه،اونه كه سنگ ازپيش پايت برمي داره.هنگاميكه ازچاله اي مي پري،اونه كه هواتوداره ووقتيكه سرت گج ميره،اونه كه نگهت مي داره.تودراين راه پشتيبان محكمي داري وبراي همين نبايداجازه بدي كه اين همه لطف وانرژي مثبت به هدربره.فقط بايددلسردنشي وبه پيشرفت فكركني.

 

كاشكي هارايكي يكي پشت سربگذارواجازه نده هيچ جايي براشون بمونه. وقتيكه به مقصدبرسي،مي بيني كه اون كاشكي روكه هميشه تودلت مونده بودودراول راه كاشته بوديش،ديگه سبز شده!ولي ميوه اش حسرت نيست،بلكه انرژيه.انرژي مثبتي كه درطول راه مصرف كردي تابه اينجابرسي والان دوبرابراون انرژي به توبرمي گرده.انرژيي كه مي تونه بوجودآورنده اهداف وانگيزه هاي درست بعدي باشه،امااينباربدون كاشكي!!!

 

فوري واردعمل شووازموفقيتت لذت ببر،ولي بهش راضي نشو،متوقف نشو،جاري شو!تنهاچيزي روكه نبايدفراموش كني اينه كه زندگيت رامنحصرا"صرف كارت نكني!ازكاركردن لذت ببرولي درمسيرت اززيبايي ها،عشق وخداغافل نشو. نبايدكوچكترين جايي براي كاشكي بذاري وازهمين الان كاشكي ممنوع وازفرهنگ لغاتت حذفش كن

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
  تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد.
   مثبت انديشی يعنی فشار دادن منفی ها به ضمير ناخودآگاه و شرطی کردن ضمير آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اينجاست که ضمير ناخودآگاه بسيار پر قدرت تر از ضمير خودآگاه می باشد.در واقع ضمير ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمير آگاه است.بنابراين اگر چيزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقويت خواهد شد،ديگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای  جديدی برای نشان دادن خود پيدا می کند.
   پس می بينيم که مثبت انديشی روش بسيار ضعيفی است.اگر اين روش را به درستی درک نکنيم،بينش غلطی نسبت به آن خواهيم داشت.
   مثبت انديشی از يک گروه مسيحی به نام
Christian science در آمريکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بيفتد فقط نعکاسی است از فکر او.اگر بخواهيد ثروتمند شويد راجع به آن فکر کنيد و پولدار خواهيد شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شويد و دلارها به سوی شما سرازير خواهند شد.
   اين نکته مرا به ياد داستانی می اندازد.مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد.آن خانم پرسيد:حال پدرتان چطور است؟مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت انديشان که خود تأسيس کرده نمی آيد؟
   مرد جوان گفت:پدرم بسيار مريض است و احساس ضعف شديدی می کند.
   آن خانم خنديد و گفت:اين فقط افکارش است و بس.او فکر می کند که مريض است،اما مريض نيست.زندگی از افکار درست شده است.هر چه فکر کنيد همان می شود.پس به او راجع به ايدئولوژی که به ما ياد داده است يادآوری کنيد.به او بگوييد که در ذهنش به سلامتی فکر کند.
   مرد جوان گفت:بسيار خوب اين پيام را به او می دهم.بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را ديد.زن سالخورده پرسيد،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آيد؟
   مرد جوان گفت:من پيغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر می کند که مرده است.نه تنها او بلکه همه فاميل و همسايه ها و حتی خود من نيز چنين فکر می کنيم.او ديگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت انديشی بسيار سطحی است.ممکن است در چندين چيز کوچک ما را ياری کند،به خصوص در مورد چيزهايی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چيزها را عوض کند.اما همه زندگی انسان بوسيله فکرش خلق نشده است.پايه های اين فلسفه بر اين مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنيد برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنيد آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد.اين نوع نوشته ها در آمريکا بسيار رواج دارد،ولی در شرق اين افکار بسيار بچه گانه اند.فکر کنيد و پولدار شويد،همه می دانند که اين فکر بسيار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسيار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد.ايده ها و عقايد منفی ذهن بايد رها شوند،نبايد بوسيله افکار مثبت سرکوب شوند.ما بايد ضميری را خلق کنيم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمير خالص خواهد بود.در آن ضمير خالص،شما به طريق طبيعی و شعف باری زندگی خواهيد کرد.
   اگر شما يکسری افکار و عقايد منفی را به خاطر اين که شما را اذيت می کنند سرکوب کنيد مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشيد و آن عصبانيت را در وجودتان فشار دهيد و سعی کنيد انرژی را در درونتان مثبت کنيد و مثلاً سعی کنيد ديگران را دوست بداريد،به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بوديد،بايد بدانيد که تنها خودتان را گول می زنيد.
   عصبانيت در عمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما داريد با وايتکس
  آنرا سفيد می کنيد.در سطح،ممکن است شما لبخند بزنيد،اما اين لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پيدا نمی کند.به اين ترتيب بين لبخند و قلبتان يک سد بزرگ گذاشته ايد.اين همان احساس منفی سرکوب شده است.
   فقط اين يک احساس منفی نيست،در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد.مثلاً ما شخصی را دوست نداريم،و يا ممکن است نسبت به خيلی چيزها بی علاقه باشيم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهيم.غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گيريم که که باب ميل ما نيست.همهء اين آشغالها در ضمير ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما يک آدم دورو به وجود می آيد که می گويد من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است،ولی شما شعفی در زندگی اين شخص نمی بينيد.او جهنم را در درون خود جمع می کند.
   پس ميبينيم که مثبت انديشی فلسفهء آدمهای دورو است.مثلاً وقتی که دوست داريد گريه کنيد به شما می آموزد که آواز بخوانيد و آدم مثبتی باشيد،شما هم اگر اندکی سعی کنيد می توانيد اين کار را بکنيد.اما اين گريه های سرکوب شده در شرايطی ديگر که دشوارتر نيز خواهند بود بيرون می آيند.در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد.آواز خواندن اين شخص بی معنی است،چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود.فقط فلسفه ای است که به او می گويد:"هميشه مثبت را انتخاب کن."
   من صددرصد مخالف مثبت انديشی هستم.اگر هيچ انتخابی نکنيد و آگاهانه بدون انتخاب باشيد.زندگيتان چيزی را که ورای مثبت و منفی است نشان خواهد داد،چيزی که بسيار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد.به اين طريق شما هيچ وقت بازنده نيستيد.چيزی که نه مثبت است و نه منفی ،پاره ای است از هستی.
   اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسيار زيباست،همين گريستن آوازی پرشکوه به همراه دارد.پس بدون ترس از مثبت و يا منفی بودن گريه کنيد،مطئن باشيد که بسيار زيباتر از يک لبخند دروغين خواهد بود. 
+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت |
دانشمندان بر اين باورند كه چربي موجود در مواد غذايي بر نحوه عملكرد دستگاه ايمني ما تاثير مي‌گذارد و دريافته‌اند يكي از اولين مراحل فعاليت اين دستگاه به ملكولي كه به چربي‌ها متصل مي‌شود، وابسته است.
مطالعه فوق به شرح ارتباط بين مصرف چربي غذايي و التهاب كمك كرده مي‌تواند يكي از روابط مهم بين متابوليسم و پاسخ‌هاي ايمني باشد.
دريافت چربي (اسيدهاي چرب) طي سي سال گذشته به ميزان قابل توجهي تغيير كرده و همزمان بيماري‌هاي التهابي مانند آسم، آترواسكلروز و بيماري‌هاي اتوايميون مثل آرتريت در جهان افزايش پيدا كرده است.
اين مطالعه نشان داده است يك زير گروه از گلبول‌هاي سفيد به نام سلول‌هاي دندريتيك كه پاسخ‌هاي ايمني را آغاز مي‌كنند، براي عملكردشان به ملكول aP2 متصل شونده ، به اسيد چرب وابسته‌اند. اين احتمال وجود دارد كه اسيدهاي چرب مختلف يا سطوح كلي آنها عملكرد aP2 را در سلول‌هاي دندريتيك و از اين رو پاسخ‌هاي ايمني را تحت تاثير قرار دهد.
محققان مي‌خواهند بدانند آيا سطوح كل چربي يا انواع مختلف آن هستند كه عملكرد سلول دندريتيك را تغيير مي‌دهند.
به هر حال تغيير رژيم غذايي را مي‌توان مسوول تغييرات آشكار بيماري‌هاي التهابي طي 30 سال گذشته دانست.
+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت |
پیتر دراکر فیلسوف و نظریه پرداز نظریه مدیریت بر مبنای هدف را در جامعه ای ارائه کرد که فرد گرایی و واقع گرایی و از سوی دیگر میل به موفقیت و کامیابی از جمله ویژگیهای زیر بنایی بارز و روحیات غالب مردم آن به حساب می آید .

دلیل اصلی چنین واقعیتی را من به عنوان یک دانشجوی مدیریت  در کشوری چون ایران با فرهنگی متفاوت نمی توانم به راحتی توجیه کنم اما واقعیت آن است که مردمی که برای اولین بار به دلیل تفکرات خاص مذهبی خود ( مخصوصا پیشینیان فرانسوی آمریکاییهای امروزین) از جامعه اصلی خود رانده  شده اند و در سوی دیگر با سرزمینی وحشی و رام ناشدنی و از سوی دیگر بسیار ثروتمند و غنی با ساکنانی بومی که حاضرند برای حفظ حقوق خود هر اقدامی انجام دهند روبرو شده اند ، خود به خود به سوی نهادینه کردن این تفکر در درون خود پیش خواهند رفت که برای برخورداری از این منافع سرشار و از سوی دیگر بقا درچنین محیط پر تلاطمی رقابت و جلو افتادن بهترین راه است. در این شرایط هدف داشتن و هدفمند بودن به عنوان یکی از مهمترین مشخصه ها جهت حفظ بقا و زیستن تبدیل می شود و چگونگی حل مسائل و مشکلات و طریقه دست یافتن به اهداف مهمترین اصل است.  

 به هر صورت در چنین جامعه فرد گرایی انتظار انجام امور به صورت مشارکتی و گروهی و همچنین انجام کارها صرفا به خاطر جمع و تعهد به جامعه و هنجار های اخلاقی چندان معقول به نظر نمی رسد. ایالات متحده از جمله کشور هایی است که قهرمانان فراوانی در تمامی زمینه ها دارد و همیشه از الگو سازی فردی جهت ارائه راهکار و کار راهه به جامعه و حتی جوامع دیگر بهره برده است. حتی این روحیه فرد گرایانه و تکرویانه در سیاستهای خارجی ایالات متحده به راحتی به چشم می خورد که البته در این مجال قصد پرداختن به مسائلی از این دست را ندارم.

  به هر روی فردی که در یک جامعه فرد گرا به دنیا آمده و رشد یافته با عطف به تاثیر پذیری و شکل پذیری روحیه و اخلاقیات فرد از محیط پیرامونی که در ادامه باعث شکل گیری ادراکات شخصی ار محیط پیرامونی و در نهایت شخصیت فرد می شود مطمئنا نمی تواند صرفا به خاطر اینکه سازمان از او تلاش و فعالیت را می خواهد کار و تلاش کند. شاید همین حالا این موضوع را مطرح کنید که فرد با کسب حقوق و دستمزد      می تواند تا حدودی به نیازهای جنبه فرد گرایانه خود پاسخ دهد اما بنا به تئوری دو عاملی هرزبرگ که دستمزد را تنها پاسخگوی نیازهای بهداشتی فرد و نه عامل ایجاد         رضایت مندی می داند و یا الگوی انگیزشی مازلو که حقوق و عوامل اقتصادی را در پایین ترین رده های تقسیم بندی و ارضای نیازهای فردی قرار داده است و چندین تئوری و نظریه دیگر که خواننده محترم با آنها به بهترین وجه آشنایی دارد باید پذیرفت که نیاز به کسب موفقیت که هدفی فردی به حساب می آید یک واقعیت انکار ناپذیر است. شاید عامل تایید کننده این ادعا این باشد که اکثر قریب به اتفا ق این نظریات در جامعه آمریکا طرح شده و دوره های گوناگون رشد و تکامل و عملیاتی  شدن خود را  در همین جامعه گذرانده اند. البته باید به این نکته نیز اعتراف کرد که چنین ویژگی تنها خاص افرادی که در ایالات متحده زندگی می کنند نیست و نقریبا می توان ادعا کرد که جنبه ای عمومی دارد . اما آنچه مورد تاکید ماست شدت و تسلط روحیه فرد گرایی در چنین جامعه ای است که به عنوان یک پارامتر تاثیر گذار پایه گذار مهمترین تئوریها      می شود.

 در چنین جامعه ای که آدمهایی داریم که دستیابی به هدفهای خود را تنها راهبرد خود قرار داده اند شرط موفقیت هر سازمان که اتفاقا همین افراد عناصر سازنده آن به حساب   می آورند چیست؟

  دراکر در نظریه مدریت بر مبنای هدف به خوبی این واقعیت را درک کرد پایه و اساس ئتوری خود را بر مبنای همین ویژگی افراد پایه گذارد و اعلام کرد که برای دستیابی به اهداف سازمان باید هدفهای سازمان را به اهداف کارکنان آن تبدیل کرد.در مدیریت بر مبنی هدف چهار رکن مشاهده می شود اول: تعیین هدف یا هدفهای مشخص دوم:تصمیم گیری مشارکتی سوم : تعیین زمان مشخص و  چهارم: بازخورد کردن نتیجه عملکرد [1].

  اساسا هر سازمانی برای نیل به هدفی خاص به وجود    می آید . در تعریف سازمان گفته اند که مجموعه ای متشکل از  برنامه ها و منابع و راهبرد ها برای دستیابی به هدفی خاص تشکیل شده است و بدین ترتیب متوجه می شویم که بدون موجود بودن هدفی خاص اساسا سازمانی ایجاد نخواهد شد. در سازمانهای امروزی نیز که سیستمها و ابزار تا حدودی جانشین انسان شده اند هنوز هم موجودی به نام انسان حتی در نقش راهبری و کلان باز هم نقشی کلیدی در فعالیت سازمان دارد و مسائل گوناگون جانبی که بر راندمان او اثر    می گذارند حائز اهمیت است . یک کارمند زمانی که احساس کند که در محیطی پر تنش و برای آرمانها و اهدافی فعالیت می کند که اساسا هیچ اعتقادی به آنها ندارد مطمئنا از تمام قابلیت خود به دلیل نداشتن انگیزه کافی استفاده نخواهد کرد. از سوی دیگر  قابلیت خلاقیت و نوآوری به عنوان دو عنصر اساسی در موفقیت سازمانهای امروزین نیز در چنین فردی کاهش خواهد یافت و حتی کارایی عادی شخص نیز تا آستانه حداقل ماندگاری او در سیستم  کاهش خواهد یافت . بدین ترتیب در چنین موقعیتی اگر سازمان شکست نخورد فقط به حیات ادامه خواهد داد . این وضعیتی است که در بسیاری از سازمانهای ایرانی به چشم می خورد. سازمانهایی با افرادی که هیچگونه علاقه باطنی به اهداف آن از خود نشان        نمی دهند.دراکر معتقد است زمانی که فرد تحقق هدفهای شخصی خود را در گرو تحقق اهداف سازمان می بیند یا در راستای آن می بیند و یا حتی عدم تحقق اهداف سازمان را به عنوان سدی در برابر تحقق اهداف خود قلمداد کند آنگاه به صورت کاملا خودکار در جهت تحقق اهداف سازمان تلاش خواهد کرد. البته این تفکر باید به صورت کاملا آگاهانه به فرد ارائه شود.

  شاید شما هم با سوالی که برای من مطرح است برخورد کرده باشید که آیا منظور از تئوری مدیریت بر مبنای هدف این است که گروهی از افراد هر کدام با اهداف خود در یک سازمان وارد شوند و فعالیت کنند و یا نه هدفهای بزرگ سازمان را به هدفهایی کوچک و قابل دسترس برای هر فرد و بخش باید تبدیل کرد. برداشت اول مانند آن است که شخصی که طرفدار محیط زیست و پاسداری از جنگلهاست در سازمان جنگلها و مراتع مشغول به فعالیت شود و چون هدف شخصی او حفظ درختها و جنگلهاست برای موفقیت سازمان جنگلها و مراتع تلاش فراوانی کند چون در اصل موفقیت آن را رسیدن به هدفهای خود می داند. از سوی دیگر رویکرد دوم مانند آن است  که فردی را که در سازمان جنگلها و مراتع کار   می کند اینگونه توجیه کنیم که شما با نگهداری از یک محیط جنگلی کوچه می توانید سهمی در موفقیت سازمان در تمامی کشور داشته باشید . در مثال دوم فرد حتی ممکن است که هیچگونه اهمیتی به درختها و جنگلها ندهد. البته من معتقدم که دیدگاه دوم بیشتر به مباحث طراحی و مهندسی شغل و موضوعاتی چون توسعه عمودی شغل متوجه است تا نظریه کلان رفتاری چون مدیریت بر مبنای هدف .

  موفقیت تئوری مدیریت بر مبنای هدف الزامات خاص خود را دارد که پیش از این بر شمردیم . اساسا هدفهای سازمان باید مشخص و در عین حال برای تمامی افراد سازمان کاملا شناخته شده باشد. فرد چه به جنگلها علاقه داشته باشد و چه نداشته باشد باید بداند که وظیفه سازمان او پاسداشت و نگهداری از جنگلهاست.از سوی دیگر تصمیم گیری متمرکز در چنین راهبردی به دلیل نقش کلیدی کارمند در اجرا و موفقیت تصمیم کاملا غیر عقلانی است . کارمند علاقمندی که هدفهای سازمان را نیز درک کرده است علاقه زیادی دارد تا در تصمیم گیریها مشارکت داشته باشد و در صورت تحقق چنین امری انگیزه او بالاتر هم خواهد رفت زیرا عموما افراد به اجرای تصمیمات و تحقق اهدافی که خود در شکل گیری آنها نقش داشته اند علاقه بیشتری نشان می دهند.

  از طرف دیگر نظارت دائم بر عملکرد افراد و گرفتن بازخورد و اصلاح نقاط ضعف به بهینه شدن فرایند عمل خواهد کرد.

در مدیریت مبتنی بر هدف هدفها به صورت هدفهای کلی سازمان- هدفهای بخش – هدفهای دایره و هدفهای فردی تقسیم می شوند. و افراد رده های گوناگون سازمان نیز در بخشهای مختلف بسته به میزان اختیار و توانایی و تخصص خود شرکت دارند.

  نکته دیگر اینکه شرط موفقیت مدیریت مبتنی بر هدف آن است که هدفها زیاد آرمان گرایانه و غیر منطقی نباشند . انطباق اهداف با اختیارات و امکانات و حتی توانایی اهداف شرط اساسی در موفقیت در دستیابی به آنها می باشد .

  به طور کلی به نظر می رسد تئوری مدیریت بر مبنای هدف دراکر در جوامعی با خصوصیا ایالات متحده بسیار مثمر ثمر باشد. این تئوری در سازمانهای ایرانی نیز می تواند با درصد موفقیت مناسبی پیاده شود زیرا میزان روحیه فرد گرایانه[2] در جامعه ایرانی نیز در سطح بالایی قرار داردو از سوی دیگر تکروی و عدم شناخت و اعتقاد به اهداف در چنین سازمانهایی زیاد با چشم می خورد.البته در پایان بار دیگر باید با این نکته تاکید کرد که منطقی و صادقانه برخورد کردن در همه مراحل شرط اصلی موفقیت پیاده سازی چنین تئوری می باشد.



[1] - Robbins-stephen – Essentials of organizational behavior

[2] - فرد گرایی با خود خواخی و عدم علاقه به دیگرا تفاوت بنیادی دارد . البته میزان رقابت در جامعه ایران در مقایسه با جامعه ای چون آمریکا غیر قابل مقایسه است.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت |

زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
.

زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.

اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند.

تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد.

در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند
 كه او مي تواند يك آرزو كند.

مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود.

صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند.

به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند.

ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود.

تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود .

و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود.

زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد.

اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟

 

هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد.

اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند.

با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست.

او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند.

ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه
مي خواهد خودكشي كند.

اين داستان  تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند.

چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت. ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد.

اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد.

همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند.

عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند.

احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است.

عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __ بدون اينكه   چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند.

انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است.

و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود.

پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ.

او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد __ زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته __ چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟

بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است.

تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است.

و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت.

براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند!

و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ.

عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي
ارضا كننده است. رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي. و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند.

و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،

با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت.

ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود. همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست!

و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود.
او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم."

و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است.

دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد.

بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است.

ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود.

اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند.

در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __ آنان هرگز
نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود. و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___ زيرا در پيري، وقتي كه ديگر   جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد.

ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟!
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد __ عشق نه،
فقط شهوت مردي در حال مردن است!

بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي
عشق ورزيدن مستجاب شده است.

تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد.

و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود. او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست.

باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد __ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __ به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند.

آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!__ كه بازهم خطا از كار در آمد. هردوباهم
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.

ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند.

و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود.

زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __ بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر،
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي.

ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود.

آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __ پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي!. . . اوشو

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت |

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟ پاسخ داد : " آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"

از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟ ! " و شيوانا پاسخ داد : "  شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج مي دهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن ( ونه الزاما بالاترين نمره جمع ) را بدست آورد. او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي !  تو که قبلا اينکار را انجام داده اي !  پس چرا بيخود مي ترسي !"

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت |

روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت : " مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد ."

شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.

شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلا کش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد !"

زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف ند يد

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت |
خلاقيت، بزرگترين عصيان در عالم هستي است. براي خلق كردن بايد از همه ي قيد و بندها رها شد، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود؛ فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي مي تواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي. تو به عنوان بخشي از روان شناسي عامه ي مردم نمي تواني چيزي خلق كني. روان شناسي عامه ي مردم غيرپويا و غيرخلاق است، چون زندگي كسالت آوري را سپري مي كند؛ هيچ رقص و سرود و تفريحي نمي شناسد؛ از اين روي قالبي و فاقد قوه ي ابتكار است.
فرد خلاق نمي تواند راه رفته را طي كند؛ بايد راه خود را در ميان جنگلهاي انبوه زندگي بيابد. بايد تنها گذر كند؛ بايد از ذهن توده ي مردم، از روان شناسي عامه ي مردم، مبرا و متمايز باشد. ذهن جمعي، پست ترين ذهن در دنياست - حتي افراد به اصطلاح احمق هم از حماقت جمعي برترند. اما همين جمع گرايي از بازار رشوه ي گرمي برخوردار است، به اين معني كه فقط براي افرادي احترام و افتخار قائل است كه مصرانه راه ذهن جمعي را تنها راه صحيح بدانند.
در گذشته، افراد خلاق- نقاشان، موسيقي دانان، شاعران، مجسمه سازان - صرفأ از روي ضرورت محض مجبور بودند ازحسن شهرت و احترام چشم بپوشند. آنها مجبور بودند زندگي سنت شكنانه اي را در پيش بگيرند - زندگي يك خانه به دوش - اين تنها راه ممكن براي بروز و ظهور خلاقيت آنان بود. در آينده ديگر لزومي به اين كار نيست. اگر مرا درك كنيد و حقيقت نهفته در گفته هاي مرا با دل و جان احساس كنيد، آن گاه در آينده هركس مي تواند به عنوان فردي شاخص زندگي كند. ديگر نيازي به زندگي سنت شكنانه نيست. زندگي سنت شكنانه محصول فرعي يك زندگي جزمي، متحجر و قراردادي است، كه آبرو در آن حرف اول را مي زند.
تلاش من اين است كه با نابود ساختن ذهن جمعي، تك تك افراد را آزاد سازم تا بتوانند خودشان باشند. به اين ترتيب ديگر مشكلي بر سر راه نخواهد بود؛ آن گاه هركس مي تواند هر طور دلش خواست زندگي كند. در حقيقت، انسانيت فقط آن روزي مي تواند به واقع متولد گردد كه «عصيان فرد» مورد احترام قرار گيرد. انسانيت هنوز زاده نشده است؛ هنوز در درون رحم به سر مي برد. آنچه به عنوان انسانيت ملاحظه مي كنيد، صرفأ يك پديده ي بسيار مخدوش و درهم و برهم است - مگر آن كه به هركس آزادي فردي - آزادي مطلق - بدهيم تا خودش باشد و به شيوه ي خودش اعلام موجوديت كند ... و البته به نحوي كه مزاحم ديگران نباشد. اين بخشي از آزادي است: هيچ كس نبايد براي ديگران سد و مانعي ايجاد كند.
براي خلق كردن بايد از همه قيد و بندها رها شد‏‏، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود! فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي مي تواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي
اما تا به امروز رسم بر اين بوده كه همه در كار يكديگر فضولي كنند - حتي در چيزهايي كه كاملأ جنبه ي خصوصي داشته و هيچ ربطي به اجتماع ندارد. به عنوان مثال، وقتي تو عاشق مي شوي، اين چه ربطي به اجتماع دارد؟ اين پديده اي كاملأ شخصي است. به بازار كسب و كار چه كار دارد؟
بشريت براي رشد به بستر جديدي احتياج دارد - به بستر آزادي. سنت شكني يك واكنش بود - يك واكنش ضروري - اما اگر دورنماي من موفق از كار درآيد و به نتيجه برسد، ديگر ذهن جمعي يي در ميان نخواهد بود كه مردم را زير سلطه بگيرد. آن گاه هركس با خودش راحت است. البته نبايد مزاحم ديگران بود - تا آن جا كه به زندگي تو مربوط است، تو بايد مطابق با شرايط خودت زندگي كني.
فقط آن موقع، خلاقيت وجود دارد. خلاقيت بوي خوش آزادي فردي است.

نويسنده: اشو
مترجم: مرجان فرجي


+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت |
از اینکه هر روز صبح صدای رنجش آور زنگ ساعت را می شنوید متنفرید، هیچ راهی برای اجتناب از آن وجود ندارد؛ مگر بخواهید به جمع بی کارها بپیوندید.

حقیقت تلخ این جاست که حتی اگر برنامه ریزی کنید و یا در شیفت عصر هم مشغول به کار شوید باز هم صدای دردآور ساعت شما را آزار خواهد داد.

اما چگونه می توانید صبح ها کاملا از خواب بیدار شوید و هشیاری خود را بدست آورید؛ آن هم درست زمانیکه حاضرید هر چه که داری بدهید تا دو ثانیه بیشتر چشمانتان را روی هم بگذارید... فکر می کنید با ضربه زدن به سر در یک ملاقات رسمی می توانید هشیاری را به خود برگردانید؟ شاید این گزینه چندان مناسب نباشد.

آگاهی از روش های حفظ هشیاری در صبح، نه تنها به شما کمک می کند تا در ساعات اولیه روز خلاق تر باشید، بلکه بازده کاری روزانه را نیز به طور چشمگیری افزایش می دهد.

همین حالا بیدار شو!

فقط بلند شو
بسیاری از افراد تصور می کنند که با ماندن در رخت خواب و چرت های کوتاه زدن قبل از بلند شدن، می توانند خیلی بیشتر خستگی در کنند. اما معمولا این کار نتیجه معکوس در بر خواهد داشت. شاید کمی مشکل به نظر برسد اما سعی کنید همیشه 5 دقیقه پیش از اینکه ساعت زنگ بزند از رخت خواب بلند شوید.

یک روش دیگر این است که در همان لحظه از جا بلند شوید، چراغ ها را روشن کنید و چشم بندهایتان را باز کنید، سپس برای حداکثر 5 دقیقه به تخت خود باز گردید. این امر، تغییر از حالت خوابیده به ایستاده را برایتان راحت تر می کند. همچنین با دیدن روشنایی روز، انگیزه بیشتری برای بیدار شدن پیدا می کنید.

دوش آب سرد
زمانی که از تخت بیرون آمدید یک دوش آب سرد بگیرید. شاید قدری غیر منطقی به نظر برسد، اما یک دوش سریع آب خنک شادابی را به شما باز می گرداند و می تواند با چند ساعت خواب برابری کند. حداقلش این است که در شما یک چنین احساسی به وجود می آورد.

سریعا فعالیت کنید
حتی اگر می خواهید روز خود را با آرامش کامل آغاز کنید، باز هم سعی کنید که از همان ساعات آغازین صبح، فعالیت های روزانه خود را شروع کنید. این امر باعث می شود که میزان خلاقیت شما در تمام طول روز افزایش پیدا کند و حس شادابی تا زمانیکه از محل کار به خانه باز می گردید همچنان ادامه پیدا کند.

می توانید پیش از رفتن به محل کار به باشگاه ورزشی بروید، قدری بیلیارد بازی کنید، پیاده روی کنید، و یا امور مربوط به خانه را انجام دهید. شروع فعالیت از ساعات اولیه روز سطح انرژی کلی بدن شما را افزایش می دهد.

کشش و نرمش
زمانی که از تخت خارج شدید، در حدود 15 الی 20 دقیقه نرمش کنید. حال چه نرمش شما تمرین های کششی باشند چه فقط بالا و پایین پریدن و ورجه وورجه.

مصرف غذای مناسب
شاید قبلا هم شنیده باشید که رمز شروع یک روز خوشایند در میل کردن صبحانه نهفته شده است. سعی کنید برای صبحانه از غذاهای سالم نظیر غلات و میوه جات استفاده کنید. آب میوه، شیر و یا قهوه بنوشید، و یا از مکمل های انرژی زا استفاده کنید. میوه، سبزی و غلات می توانند انرژی لازم برای قسمت اعظم روز را برایتان فراهم آورند.

سعی کنید تا آنجایی که می توانید از خوردن مواد و غذاهای چرب پرهیز کنید. در غیر اینصورت به اندازه همان مقدار کره و شکلاتی که بر روی نان می گذارید احساس سنگینی خواهید کرد. گوشت بیش از اندازه هم برای وعده صبح چندان مناسب نمی باشد.

آماده بودن

مصرف کافئین
می توانید از راههای سنتی هم استفاده کنید. یک لیوان چای و یا قهوه غلیظ میل کنید. کافئین بیش از اندازه، ممکن است شما را در ساعات میانی روز خسته کند، اما راه حل آنی مصرف قهوه است.

خواب کافی
شما اگر بدانید که خواب راحت شبانه تا چه حد می تواند مفید باشد، تعجب خواهید کرد. اما منظور ما این نیست که در حد افراطی این کار را انجام دهید. خواب زیاد هم خوب نیست و عواقب خود را دارد. تا زمانی که 6 تا 8 ساعت در شب ( و یا روز، اگر نگهبان شیفت شب هستید) به راحتی استراحت کنید، روزها آماده تر می شوید و در هشیاری کامل به سر خواهید برد.

مصرف ویتامین ها
ویتامین نه تنها به شما کمک می کند تا بیمار نشوید، بلکه در ساعات اولیه روز شما را پر انرژی می سازد. از مولتی ویتامین ها استفاده کنید تا تمام ویتامین ها ( از A تا Zinc) را به بدن خود برسانید. دسته ویتامین های گروه B نیز برایتان مفید خواهند بود. همچنین به جای مصرف قرص، می توانید از چای درخت جنسان هم استفاده کنید.

موزیک
اگر جزء آن دسته از افرادی هستید که تمایل به گوش دادن اخبار، و یا موزیک از مسیر خانه تا محل کار را دارند، فقط کافی است قدری صدای آنرا بلندتر کنید. البته شاید با آهنگ های موزارت این احساس در شما به وجود نیاید، اما به هر حال هدف شما بیدار شدن و رفع کسالت صبحگاهی است.

استفاده از پله ها
آیا یادتان می آید که در روزهای ابتدایی سال به خودتان قول داده بودید که هر کاری برای حفظ تناسب اندام انجام خواهید داد؟ بنابراین برای استفاده از پله ها 2 دلیل کاملا منطقی در دست دارید. پس به جای استفاده از آسانسور مسیر پله ها را به سمت دفتر کار خود طی کنید. گذشتن از چند سری پله، خون شما را به گردش در آورده و باعث سوزاندن چربی های اضافه بدن نیز می شود. (درست مثل صبحانه سالمی که خوردید)

من به خوبی می دانم که از خواب بیدار شدن در صبح زود، کار دشواری است. اما چه بخواهید چه نخواهید باید دیر یا زود با آن روبرو شوید. شادابی و نشاط ابتدایی میتواند شما را تا پایان روز هشیار و سرحال نگه دارد. بنابراین باید آنرا به خوبی شروع کنید:

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت |

کل فلسفه صوفي گري بدون هيچ پيش فرضي توجه به خدا به عنوان انرژي جهان هستي است .ولي ما مفاهيمي هم داريم که بسار کودکانه اند .وحقيقت اين است که خدا در مفهوم نمي گنجد .

از سوي ديگران به ما مفاهيمي ارايه شده و ما آنها را آموخته ايم .اين مفاهيم دقيقا پيشنهاد هايي از توده مردم و ايده هايي در ذهن شما هستند .در مسيحيت تصوري از پيرمردي با ريش سفيد و ظاهري باستانگونه وجود دارد که بر تختي زرين نشسته و در پيرامونش فرشتگان ايستاده و جهان را اداره مي کنند .اين تصور غلط نيست ,اما چيز درستي هم با خود ندارد !اين ايده براي ارضاء حس کنجکاوي پچه هاي خرد سال راضي کننده است ,بچه ها به چنين ايده هايي در باره خداوند نياز دارند .اما انسان خردمند بايد رشد کند و از اين حالت کودکانه فراتر برود .

ما به نقد وسنجش آيده هاي خاص در ذهن بچه هاي خرد سال ادامه مي دهيم .

شنيده ام که...

کشيش به خانم موت که بچه اش را غسل تعميد داده بود گفت :خانم موت !من هر گز نديده ام که بچه اي در زمان غسل تعميد اينطور خوب رفتار کند ؟

خانم موت گفت:خب ,چون من و همسرم با آبپاش براي يک هفته اين کار را تمرين کرده بوديم !

اگر با يک بچه به مدت يک هفته با آبپاش تمرين کنيد ,البته...او به اين کار عادت مي کند .و آن چيزي که با انسان در طول روز گاران انجام شده همانا تحميل عقيده هاست .کساني که اينجور کار ها را انجام مي دهند نمي دانند که در حال انجام چه کاري هستند ,  آنها در همان دام افتاده اند . والدينشان هم همان کار ها را در مورد آنها انجام داده اند آنها نمي دانند که اين عقيده ها چيستند و از چه چيزي صحبت مي کنند .اگر با سماجت بپرسيد که وا ژه  ي خدا دقيقا چه معنايي دارد ,همه از شما ناراحت خواهند شد .طرح چنين پرسش هايي مورد حمايت کسي قرار نمي گيرد {و افراد  به طور مستقيم يا غير مستقيم اذعان مي دارند که }:انسان مجبور است برخي مفاهيم را در بست بپذيرد و به آنها ايمان داشته باشد !هيچ کس از پرسش هاي شما خوشش نمي آيد .اگر به سوال کردن ادامه دهيد , ديگران را ناراحت مي کنيد,چون نقاط ضعف را مي بينيد و بر آنها فشار مي آوريد .براي گروهي از افراد برخي تصورات به مثابه باور است و جالب اينکه اين افراد  درباره ي اين باور ها اطلاع درستي هم ندارند !

اين فرايند دقيقا حاصل ترسي است که از بچگي اموخته شده و بچه حتي در بزرگسالي خود نيز در اثر ترس به چسبيدن به اين مفاهيم ادامه مي دهد . به همين دليل است که هر وقت مي ترسيد خدا را به ياد مي آوريد .

در يک شب تاريک هنگام عبور از گورستان خدا را به ياد مي آوريد .هنگام مواجهه با تنهايي ,گرفتاري ,ناکامي ,اضطراب و بد بختي خدا را به ياد مي آوريد .انکار خدا با بدبختي پيوندي استوار دارد !اگر شاد باشيد ,خدا را فراموش مي کنيد ,خدا با شادي ارتباطي ندارد!ولي واقعيت اين است که اين اتفاق بايد جور ديگري واقع شود . يعني هنگامي که شاد هستيد بايد آسان تر به او رو بياوريد چون يک ذهن شاد يک ذهن زنده است ,يک ذهن شاد يک ذهن باز است ,يک ذهن شاد تاثير پذيري و قابليت بيشتري دارد .

يک ذهن نا شاد يک ذهن بسته است و ذهني که در ترس زندگي مي کند چطور مي تواند باز باشد ؟ممکن نيست .

شنيده ام که ...

مردي جواني مي خواست از مسيري بگذرد ولي پير مردي با گاري خود در همان مسير حرکت مي کرد و گاري اش را کنار نمي زد .

بالاخره مرد جوان از کنار پير مرد گذشت ,تپانچه اش را بيرون آورد و گاري را نشانه گرفت.پيرمرد !آيا تو مي داني چطور بايد رقصيد ؟و در حالي که داشت فرياد مي کشيد قهقه زنان در زندکي پاي پير مرد شروع به بالا و پايين پريدن کرد .

هنگامي که مرد جوان به عقب برگشت ,پير مرد تفنگ شکاري او را ربود و گفت :هي جوان!آيا تا حالا يک قاطر را بوسيد ي !

پسر جوان با نگاه در لوله تفنگ شکاري گفت :نه ,ما هميشه دوست داشتم که اين کار را بکنم !

از ترس ممکن است هر کاري انجام دهيد و خداي شما مخلوق ترس است .

خداي شما چيز جز ترس غريزي شما نيست اين خدا حاصل تجربه شما نيست .

پسر بچه اي در ابردين  اسکاتلند مادرش را طوري کلافه کرده بود که مادر در هنگام شيطنت فرزند مجبور بود به او بگويد پسرم !خدا اين کار را دوست ندارد .و هنگامي که پسرک سر کشي و نافرماني را به نهايت مي رساند مي گفت :پسرم !خدا را عصباني نکن !

و معمولا هم اين حرف ها نتيجه مي داد . تا اينکه يک شب پسرک الو خوشک هاي دسر شامش را نخورد و مادر شروع به التماس و ناز کشيدن پسرش کرد . اما پسرک همچنان از خوردن الوخشکها خود داري مي کرد .در نهايت مادر گفت :خدا اين کار را دوست ندارد . او پسر بچه اي را که الو هايش را نخورد را دوست ندارد .

اما اين حرف ها نتيجه اي نداد و پسرک الو ها را کنار بشقابش دست نخورده باقي گذاشت .

مادر در ادامه گفت :خب حالا ديگر برو بخواب .تو پسر شيطاني شده اي ,خدا از تو عصباني است ,واقعا عصباني .

مادر پسر کوچولو را از پله ها بالا برد و در رختخواب خوابانيد .بعد پايين امد .چند دقيقه بعد رعد و برق پر سرو صدايي در آسمان ظاهر شد .صداي تندر بسيار مهيب و ترسناک بود .صاعقه از هميشه قوي تر بود .ناگهان باد خشمگين قطرات باران بر شيشه ي پنجره ها افشاند .اين طليعه ي يک طوفان شديد بود .زن به پسر کوچکش مي انديشيد که حالا چقدر ترسيده.اين بود که به اتاق بالا رفت تا او را آرام سازد .سريعا در اتاق پسر را باز کرد واز ترس ناله کنان در پي او رفت ,اما وقتي ديد که پسرش در رختخواب نيست و در کنار پنجره ايستاده متعجب شد.پسرک چهره اش را روي پنجره گذاشته بود و به شيشه فشار مي آورد . زن غر غر او را مي شنيد که مي گفت :تقصير من بود ,تقصير من بود.اين همه هياهوبه خاطر نخوردن دو تا الورخشک به راه افتاده!

اما واقعا اين چه جور خدايي است که شما داريد ؟

شما در ترس و از پرورش يافته ايد .و در اثر اين جور چيز ها به تصور خاصي از خدا ايمان آورده ايد.

ايمان شما به اندازه ترس و آز شما بي ارزش است و ابدا ارتباطي به خدا ندارد ,اين مساله به رفتار و روانشناسي شما مربوط است .

اگر واقعا مي خواهيد بدانيد که خدا چيست ,بايد همه نوع ترس و از را از خود دور کنيد .بايد اين خصلت هاي روان شناختي و تمام انباشته هاي ذهني خود را دور بيندازيد.

خدا تجربه اي از حالت بي ذهني و فناست .هنگامي که در خدا حل نشده باشيد ,نمي توانيد او را بشناسيد .

پس مي توان از اين بحث اين چند نکته را نتيجه گرفت ...

خدا ابدا يک مفهوم ,نظريه ,گمان ,تفسير يا فلسفه نيست.چطور مي توانيد از چيزي که از آن شناختي نداريد مفهومي بسازيد ؟شما خدا را نمي شناسيد,هرگز با او مواجه نشده ايد ,از اين رو هر فکري که در باره او داشته باشيد عاريتي و دروغين است .تجربه ي شما بايد واقعي باشد .در غير اين صورت,خدا يک تفسير بيش نخواهد بود چون در زندگي مسايل ,معما ها و راز هايي هست و شما هميشه در تفسير آنها مشکل داريد .پديده هايي چون تولد و مرگ و اين جهان بسيار زيبا وجود دارد .اين هستي از کجا آمده است ؟که کسي آن را خلق کرده ؟ چرا خلق شده ؟اصلا چرا هست ؟چرا بيشتر از اين نيست؟ و هزار و يک پرسش ديگر در ذهن شما پديد مي آيد و شما نيازمند تفسير هاي راحت و قانع کننده اي هستيد تا بتوانيد به آرامش دست پيدا کنيد .خدا يک تفسر کلي است.او همه مسايل را در بر مي گيرد ولي شما مي خواهيد بر اساس يک مفهموم خاص همه چيز را توضيح دهيد .

هر وقت مي گوييد :"خدا مي داند".اين معنا را مد نظر داريد که"من نمي دانم".اما اين يک راهکارواقعا  بي ثبات است .در پشت اين عبارت به طور ضمني  شما بر اين اعتقاديد که"خدا مي داند".اين فرايند هاکي از اين احساس است که شما جواب آن مساله را نمي دانيد اما معتقديد که بالاخره کسي هست که مي داند و او خداي شماست و حواسش هست  ,پس نيازي نيست که نگران باشيد . پدر مي داند, مادرمي داند,خدا مي داند,خلاصه کسي هست که بداند پس چرا خودم را به دردسر بيندازم ؟به اين طريق شما به آرامش دست مي يابيد .اما بگذاريد بگويم که خدا يک تفسير نيست .و کساني که به اين گونه تفسير ها مي چسبند هر گز نخواهند فهميد که خدا چيست .

خدا از همه تفسير ها و نظريه ها و فلسفه ها جداست .خدا از هر نوع انديشه اي جداست زيرا انديشيدن خود يک مانع است . چطور شما مي توانيد درباره چيزي که برايتان ناشناخته است فکر کنيد ؟شما مي توانيد تنها درباره شناخته ها بينديشيد.انديشيدن فقط نشخوار کردن دوباره درک ما از چيز هاي شناخته شده است . شما مي توانيد فقط به آن چيزي بينديشيد که قبلا مي شناخته ايد . انديشيدن هر گز به شما يک چيز درست و حسابي تحويل نمي دهد ,انديشيدن نمي تواند چنين کاري بکند چون که در ماهيتش چنين چيزي نيست .و اين در حالي است که خدا بزرگترين ناشناخته است .خدا به معناي يک کليت فراگير است . خدا شناخته شده نيست .همه تفسير ها نوعي فريبنده ,فريب دادن خود و ديگراني که مي شناسيد .

يک جستجوگر  روراست و صادق همه تفسير ها را دور مي اندازد . اين همان چيزي است که حلاج مي گويد:

اينک گرد آوردن است و آنگاه سکوت .

- سکوتي که پس از رها شدن از بند همه تفسير ها ,نظريات و فلسفه ها حادث مي شود

انگاه پايان کلام .

-         پس ديگر ابدا به کلمه نيازي نيست . هنگامي که همه نظريه ها و توضيحات و فلسفه ها را دور مي اندازيد ,ديگر کلمات را براي چه مي خواهيد ؟

انگاه پايان کلام و اگاهي.

-         هنگامي که کلمات ناپديد مي شوند ,در آن سکوت ,اگاهي ظهور مي کند .

انگاه کشف و عرياني .

-         شما کاملا عريان مي شويد . در برابر خدا بايد کاملا عريان باشيد ,بدون هيچ تفسيري ,بدن اينکه هيچ فلسفه اي فکر شما را تسخير کرده باشد . بايد تا آنجا که ممکن است عريان باشد ,برهنه کامل ,بي حجاب کامل . پس آنگاه امکان ارتباط  با خدا ميسر مي شود.

خدا شخص نيست . شخص يک عنصر ثانوي براي ياد آوري است و انسان به خدا نيز به عنوان شخص مي انديشد .هنگامي که درباره خدا به عنوان شخص فکر مي کنيد به نوعي احساس صميميت مي رسيم .

لائوتزو مي گويد "تائو"اما تائو چندان صميمي به نظر نمي رسد . شما نمي توانيد تائو را بغل کنيد ,تائو نمي تواند شما را در آغوش بگيرد .بودا مي گويد :"ذمه" قانون .اما قانون هم چيز سردي به نظر مي رسد .

شما به يک آغوش گرم نياز داريد, به خدايي که شما را دوست بدارد ,نوازش کند ,ببوسد ,به شما نزديک شود,دست شما را بگيرد .اين يک نياز انساني است , نياز به توجه .

اما جهان هستي براي ارضاء تقاضا هاي شما تعهدي ندارد .نياز شما قبول ,اما همين نياز نشان مي دهد که شما عشق را از دست داده ايد نه خدا را سعي کنيد اين نکته را درک کنيد.نياز شما به سادگي نشان مي دهد که شما والدين خود را از دست داده ايد ,مادر ,پدريا معشوق خود را از دست داده ايد .نياز شما نشان مي دهد که شما هوسهاي عاشقانه اي داريد و آنها را به خدا نسبت مي دهيد . و بدين گونه خدا بدل به يک شخص مي شود . شما به خاطر نيازتان خدا را به يک شخص بدل مي کنيد . اما اين نياز شماست و ضرورتي ندارد که نيازتان ارضاع شود.شما بايد نيازتان را درک کنيد و آن را دور بيندازيد . به همين دليل اصرار من اين است که در عشق ارضاء نشده باقي نمانيد, در غير اين صورت هر گز خداي واقعي را نخواهيد دريافت .

تا آنجا که مي توانيد عشق بورزيد . به انسانها عشق بورزيد ,به حيوانات ,درختان ,صخره ها ,کو ه ها ,رودخانه ها عشق بورزيد . بگذاريد تجربه بزرگ عشق ظهور کند و نياز عاشقانه ارضاء شود تا بتوانيد عشق را ارتقا دهيد

 

از متن کتاب شکوه آزادي اوشو

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت |
در موقعیت های مختلف گاهي ناچار به انتقاد کردن از دیگرانید. باید همه ی تلاش خود را بکنید تا انتقادتان سازنده باشد تا بر فرد مورد نظر تاثیر بگذارد. در اینجا به راهکارهایی اشاره می کنیم که به شما کمک خواهد کرد انتقاداتی ارائه دهید که نه آنقدر بی فایده و بیهوده باشد و نه باعث رنجش فرد مقابل شود.

خصوصیات شخصیتی فرد را نادیده بگیرید

اگر می خواهید انتقاد شما سازنده و تاثیرگذار باشد، باید تا می توانید از دخالت دادن خصوصیات شخصیتی فرد مورد نظر در انتقاد خود خودداری کنید. اگر بخواهید کمبودها و نقص های او را وارد جریان کنید، تصور خواهد کرد که قصد خوار کردن شخصیتش را دارید و توجهی به حرفها و انتقادتان نخواهد کرد. و علاوه بر اینکه از شما کینه به دل خواهد گرفت، به قول معروف، انتقادتان را نیز از یک گوش گرفته و از گوشی دیگر بیرون خواهد کرد. با اینکه دشوار است، اما باید تلاش کنید که تا می توانید شخصیت فرد را از کارش جدا کنید.

انتقاد خود را با زبانی مناسب ارائه کنید

انتخاب تک تک کلماتی که بر زبان می آورید، تفاوت ایجاد خواهد کرد. استفاده از لغات و اصطلاحات مربوط به مطلب مورد نظر باعث تخصصی تر شدن آن خواهد شد. به علاوه می توان با حساس تر و تخصصی تر کردن زبان، جدی ترین و مهم ترین انتقادها را نیز به بهترین شکل ارائه دهید. اگر جملات خود را با "به نظر من می آید که..." یا  "ممکن است من اشتباه می کنم، اما..."، شروع کنید، انتقادتان غیرمغرضانه تر و مودبانه تر به نظر خواهد رسید.

به واقعیات مستقیماً اشاره کنید

فایده ی انتقاد سازنده در مستقیم و رک و راست ارائه دادن واقعیات است. هیچ چیز سریعتر از نادرست بودن حقایق ارائه شده در انتقاد شما، آن را خراب نمی کند. یکی از بهترین راه های ارائه دادن حقایقی که با بحث نمی توان آنها را مطرح کرد، از طریق انتقاد است. حقایق و واقعیات می توانند انتقاد شما را سازنده تر سازند و به طرف مقابل اجازه نخواهد داد تا از زیر آن شانه خالی کنند.

احساسات خود و طرف مقابل را تحت کنترل گیرید

برای ارائه ی انتقادی سازنده، شما باید احساسات غیر مطمئن خود را نادیده بگیرید تا بر انتقادتان تاثیر نگذارند. نباید بگذارید که احساسات خودتان باعث بدنامی و بی اعتباری انتقادتان شوند. علاوه بر این باید توجهتان به احساسات طرف مورد انتقاد نیز باشد، تا باعث خجالت یا رنجش او نشوید.

به این توجه کنید که چه می توان کرد، نه چه انجام شده

به فرصت هایی برای پیشرفت و اصلاح اشاره کنید و از بیان کمبودها و نقصان ها اجتناب کنید. مثبت جلوه دادن انتقادتان باعث خواهد شد که مودبانه تر و موثرتر به نظر آید. معمولاً اگر به افراد راهکارهایی برای پیشرفت و اصلاح ارائه دهید تاثیر بیشتری بر آنها خواهید گذاشت تااینکه فقط اشکالات کارشان را به آنها گوشزد کنید.

خود را جای طرفتان بگذارید

مسئله ی دیگری که قبل از ارائه ی هر انتقادی باید به آن توجه داشته باشید این است که خود را جای فرد مورد نظر بگذارید و ببینید با شنیدن چنین انتقادی چه احساسی پیدا خواهید کرد. این در طبیعت انسان هاست که در برابر انتقادات حالت تدافعی بگیرند، مطمئناً خود شما نیز همینطور هستید.

به جای استفاده از نظرات شخصی، از استدلال و منطق استفاده کنید

هر نوع انتقادی معمولاً با یک مشکل مواجه است که می توانید آن را از بین ببرید، فقط باید همیشه به خاطر داشته باشید که انتقاداتی که برپایه ی دلیل و برهان باشند کمتر مورد بحث قرار می گیرند. دفاع در مقابل منطق و برهان برای همه دشوار است. پس به جای دخالت دادن نظرات شخصی خودتان در یک انتقاد، بهتر است از دلایل عقلی استفاده کنید تا تاثیرگذارتر باشد.

برای جواب گرفتن باید فرصت دهید

بهتر است بین انتقادات خود کمی سکوت کنید تا فرد مقابل نیز فرصت دفاع از خود را پیدا کند. باید به او اجازه دهید که برای کار خود توجیه بیاورد، این کار باعث می شود که او توجه بیشتری به انتقادات شما ابراز کند و دست پاچه نیز نشود.

همه چیز را آنطور که هست نقد کنید!

درست است که ارائه ی انتقادات سازنده باعث نمی شود که فوراً دوستان زیادی دور و برتان جمع شود، اما حداقل باعث بیشتر شدن دشمنانتان نیز نمی شود. اگر در ارائه حقایق کاملاً بی غرض و منصف باشید، باعث خواهد شد که اطرافیان احترام زیادی برای شما و صحبت هایتان قائل شوند .

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت |
از نو كودك شو تا خلاق باشي! همه‎ي كودكان خلاق‎اند. براي خلاق بودن بايد اول از ذهن، تعصبات و پيشداوري‎ها آزاد شويد. آدم خلاق كسي است كه چيزهاي تازه را امتحان مي‎كند. او هرگز نمي‌تواند مثل يك ربوت يا آدم‌واره رفتار كند. چرا كه ربوت‎ها هرگز خلاق نيستند و فقط كارهاي تكراري از آنها سر مي‎زند.
بنابراين دوباره كودك شو تا خلاق شوي! ـ همه‎ي بچه‎ها خلاق‎اند. همه‎ي بچه‎ها، هر كجا كه به دنيا آمده باشند، خلاق‎اند ـ اين ما هستيم كه راه خلاقيت آنها را سد مي‎كنيم. ما خلاقيت آنها را خرد، نابود و زير پا له مي‎كنيم و بعد شروع مي‎كنيم كه راه صحيح انجام كارها را به آنها آموزش ‎دهيم.
فراموش نكنيد كه افراد خلاق هميشه سعي دارند راه‎هاي عوضي را امتحان كنند. اگر هميشه راه درست را برويد، هرگز خلاق نخواهيد بود، زيرا «راه صحيح» چيزي نيست جز راه كشف شده توسط ديگران! البته با كمك راه صحيح نيز مي‌توان چيزي ساخت و يا يك توليد كننده، تهيه‌كننده و يا تكنسين شد، اما راه صحيح هرگز از شما يك آفريننده يا پديد‌آورنده نخواهد ساخت.
تفاوت بين يك توليد كننده و يك آفريننده در چيست؟ توليد كننده راه صحيح و معمولاً اقتصادي‎ترين راه انجام يك كار را مي‎داند و مي‌كوشد تا با كمترين تلاش به بيشترين نتايج دست يابد. او صرفاً يك توليد كننده است. اما يك آفريننده به اين در و آن در مي‎زند. درست نمي‎داند راه صحيح انجام يك كار كدام است، پس بارها و بارها به جست‎وجو و تحقيق خود در مسيرهاي مختلف ادامه مي‎دهد. چندين بار راه نادرست را طي مي‎كند ـ و به هر جا كه حركت كند، چيزهايي مي‎آموزد؛ او از اين طريق غني‎تر و پخته‎تر مي‎شود. و كاري را انجام مي‎دهد كه پيش از آن هيچ‎كس موفق به انجامش نشده است در حالي‌كه اگر راه صحيح از پيش‌تعيين شده را دنبال مي‎كرد، قادر نبود به آفرينش و خلاقيت برسد.
معلم يك مدرسه‎ي مذهبي از شاگردانش مي‎خواهد كه تصوير خانواده‎ي مقدس را بكشند. وقتي نقاشي‎ها را جمع مي‎كند، مي‎بيند كه بيشتر از بچه‎ها نقاشي‎هايي معمولي‌اي از خانواده‎ي مقدس كشيده‌اند ـ خانواده‎ي مقدس در طويله، خانواده‎ي مقدس سوار بر قاطر و چيزهايي از اين قبيل. اما يكي از نقاشي‎ها هواپيمايي را با چهارسرنشين نشان مي‎‎داد كه سرهايشان را به شيشه‎هاي پنجره چسبانده بودند. معلم صاحب نقاشي را صدا مي‎زند تا نقاشي‎اش را توضيح دهد. و به او مي‎گويد: «مي‎توانم بفهمم سه تا از اين سرها كه كشيده‌اي مال كيست ـ حضرت يوسف، حضرت مريم و حضرت مسيح. اما چهارمي سر چه كسي است؟ پسر بچه جواب مي‎دهد: «آهان، او پونتيوس، خلبان هواپيماست!»
اين زيباست. اين خلاقيت است. معلوم مي‌شود كه اين بچه چيزهايي را كشف كرده است. اما اين كار فقط از كودكان ساخته است. ما جرأت چنين كارهايي را نداريم، چرا كه مي‎ترسيم نكند احمق جلوه كنيم.
ولي واقعيت اين است كه يك آفريننده بايد بتواند كه حتي احمق به نظر برسد. او بايد اين به اصطلاح آبرو و حيثيت خود را به مخاطره بيندازد. به همين دليل هم هميشه شاعران، نقاش‌ها، رقصندگان و موسيقي‎دان‌هايي را مي‎بينيم كه آدم‎هاي چندان آبرومند و محترمي نيستند ولي بسيار خلاق و دوست‌داشتني هستند. البته تا وقتي كه هنوز آبرويي دست و پا نكرده‌اند و جايزه‎ي نوبل نگرفته‌اند چرا كه در آن صورت و از آن لحظه به بعد خلاقيت دود مي‎شود و به هوا مي‎رود!
براستي چه اتفاقي مي‎افتد؟ آيا تا به حال برنده‎ي جايزه‎ي نوبلي را ديديد كه كار ارزشمند ديگري ارائه دهد؟ و يا آدم خوشنام و سرشناسي را ديده‎ايد كه قادر به انجام كار خلاقي باشد؟ او از خلاقيت وحشت دارد. چرا كه اگر دست از پا خطا كند يا چنانچه اشتباهي رخ دهد، ديگر اعتبار و حيثيتي برايش نمي‌ماند. اين از عهده‎ي او خارج است. اين است كه يك هنرمند پس از آنكه وجهه و اعتباري يافت، ديگر مرده و بي‎جان مي‎شود.
صفت خلاق را تنها به افرادي مي‌توان داد كه آماده‎اند حيثيت و غرور و عزت خود را بارها و بارها در معرض تاراج قرار داده و با شهامت به استقبال كارهايي بروند كه ديگران آن را وقت تلف كردن مي‎دانند. مردم هميشه افراد آفرينشگر را ديوانه قلمداد مي‎كنند. البته دنيا دير يا زود به ارزش آنها پي خواهد برد. ولي اذهان عمومي همچنان بر اين باورند كه افراد آفرينشگر آدم‌هاي نامتعارف و عجيبي هستند.
تمام انسان‌ها با ظرفيت‎هاي لازم و كامل براي آفرينشگري و خلاقيت پا به دنيا مي‌گذارند. بدون استثنا همه‎ي كودكان سعي دارند آفريننده باشند، اما ما دست و پايشان را مي‎بنديم. ما فوراً دست به كار مي‎شويم تا طرز صحيح انجام كارها را به آنها آموزش دهيم ـ و همين كه آنها راه درست را آموختند، ديگر به ربوت تبديل مي‎شوند. بعد بارها و بارها همان كار صحيح را تكرار مي‎كنند و هر قدر بيشتر اين كار را انجام مي‎دهند، بازده بهتري پيدا مي‎كنند و هر قدر بر كارآيي آنها افزوده مي‎شود، بيشتر برايشان كف مي‎زنيم و به آنها جايزه مي‎دهيم.
در سنين بين هفت تا چهارده‎سالگي تغييراتي در كودك رخ مي‎دهد كه چگونگي آن ذهن روان‎شناسان بسياري را در سراسر جهان به خود مشغول داشته است.
هر انسان در مغز خود دو نيمكره و بنابراين دو ذهن دارد. نيمكره‎ي چپ ذهني غير‌خلاق است ـ اين قسمت به لحاظ فني بسيار تواناست، ولي تا آنجا كه به خلاقيت مربوط مي‎شود، به كلي ناتوان است؛ فقط وقتي مي‎تواند كاري را انجام دهد كه قبلاً آن را آموخته باشد ـ و خيلي هم مؤثر و بي‎عيب و نقص كار انجام مي‎دهد. نيمكره‎ي چپ مكانيكي است. اين نيمكره، نيمكره‎ي استدلال، منطق و رياضي است ـ نيمكره‎ي محاسبه، مهارت، انضباط و نظم است.
نيمكره‎ي راست درست عكس نيمكره‎ي چپ عمل مي‎كند. نيمكره‎ي راست، نيمكره‎ي اغتشاش است، نه نظم؛ نيمكره‎ي شعر و شاعري است، نه نثر؛ نيمكره‎ي عشق است، نه منطق. از احساس فوق‎العاده زيبايي برخوردار است. اين نيمكره داراي استعداد بسيار عميقي در رابطه با خلاقيت و نوآوري است ـ اما كارآمد نيست، چرا كه آفرينشگر از آنجا كه مدام مشغول آزمايش و خطاست نمي‎تواند با كفايت و كارآمد باشد.
آفرينشگر نمي‎تواند يك‌جا بند شود. او خانه‌به‌دوش است، كوله‎بارش را بر پشتش حمل مي‎كند. براي ملاقاتي شبانه در شهري اتراق مي‎كند، اما فردا صبح دوباره بار و بنديلش را جمع مي‎كند و غيبش مي‎زند.
او هيچ‌گاه صاحبخانه نيست چرا كه نمي‎تواند در يك‌جا سكونت كند؛ سكونت براي او يعني مرگ. او هميشه آماد‎ه‎ي خطر كردن است و خطر كردن برايش حكم وصال با معشوق را دارد.
در هنگام تولد نيمكره‎ي راست فعال و نيمكره‎ي چپ غير فعال است. بعد ما آموزش به كودك را آغاز مي‎كنيم ـ آن هم از روي ناآگاهي و به شكلي غير‌علمي. در طول ساليان عمر اين ترفند را مي‌آموزيم كه چه‌گونه انرژي را از نيمكره‎ي راست به نيمكره‎ي چپ جابه‎جا كنيم. چه‌طور تكمه‎ي بازدارنده‌ي نيمكره‎ي راست را فشار دهيم و استارت نيمكره‎ي چپ را روشن كنيم ـ سيستم آموزشي ما سرتا پا همين است. از كودكستان تا دانشگاه همه‎ي به اصطلاح آموزش و پرورش ما همين است ـ تلاش براي نابودي نيمكره‎ي راست و كمك به نيمكره‎ي چپ و زماني بين هفت تا چهارده سالگي بالاخره موفق مي‎شويم و به هدف مي‎زنيم ـ آن موقع ديگر روح كودك كشته و نابود شده است و اين است تغييري كه در سنين نوجواني _ از هفت تا چهارده‌ سالگي _ رخ مي‌دهد.
از اين پس ديگر كودك خودرو و وحشي نيست ـ او به يك شهروند رام و سر‌به‌راه مبدل و مشغول آموختن شيوه‎هاي انضباطي، زبان، منطق و تمرين‌هاي يكنواخت شده است. در مدرسه رقابت با ديگران را آغاز كرده و به يك آدم خودخواه تبديل مي‌شود و همه‎ي آن چيزهاي روان‎نژندي را كه در اجتماع شايع است، فرا مي‎گيرد. او به قدرت و پول علاقه‎مند شده و به اين فكر مي‎افتد كه چه‌طور به مدارج بالاي تحصيلي صعود كند تا اقتدار بيشتري به دست آورد. چه‌طور مي‎شود پول بيشتري داشت، خانه‎ي بزرگي دست و پا كرد و … او مدام از چيزي به چيز ديگر روي مي‎كند. بعد نيمكره‎ي راست او بيش از پيش از فعاليت باز مي‎ماند ـ يا صرفاً وقتي فعال مي‎شود كه فرد در رؤيا ـ در دوره‎ي حركت سريع چشم، در خواب ـ به سر مي‎برد و يا گاهي كه مخدر مصرف كرده است…
بزرگترين علت كشش به مواد مخدر در غرب، صرفاً اين است كه غرب به دليل آموزش اجباري، در نابود ساختن كامل نيمكره‎ي راست توفيق كامل يافته است. غرب زيادي تحصيلكرده است ـ و در واقع در اين راه به افراط رفته است. به گونه‌اي كه اكنون به نظر مي‎رسد ديگر چاره‌اي وجود ندارد؛ مگر آنكه در دانشگاه‎ها، كالج‎ها، و يا مدارس ترفندي به كار گرفته شده يا وسيله‌أي عرضه شود كه بتواند با كمك به نيمكره‎ي راست، آن را از نو احيا كند. جلوگيري از اعتياد به مواد مخدر به وسيله‎ي قانون به تنهايي غير‌ممكن است و تنها راه ممكن براي جلوگيري از اعتياد، بازگشت مجدد تعادل دروني انسان است.
تقاضا براي مواد مخدر از آن روست كه فوراً دنده را عوض مي‎كند ـ يعني مسير انرژي را از نيمكره‎ي چپ به نيمكره‎ي راست تغيير مي‎دهد. همه‎ي هنر مواد مخدر همين است. قرن‎ها الكل چنين وظيفه‎‌اي را بر عهده داشته، اما اكنون مواد مخدر جاي الكل را گرفته است؛ ال اس دي، ماري جوآنا، سايلوسايبين و … براحتي در دسترس هستند و پيش‌بيني مي‌شود كه در آينده حتي مواد مخدر قوي‎تري هم به بازار بيايند.
در اين ميان نمي‌توان مصرف كننده‎ي ماده‎ي مخدر را تبه‌كار دانست بلكه در واقع اين سياستمداران و كارشناس‌هاي آموزش و پرورش هستند كه تبه‎كارند. آنها گناهكارند. چرا كه ذهن آدم‎ها را به افراط كشانده‎اند ـ به افراطي كه نوشداروي آن تنها عصيان است. و چه نياز شديدي! شعر و شاعري به كلي از زندگي مردم محو شده است، زيبايي رخت بر‌بسته و چهره‌ي عشق ديگر پيدا نيست. در عوض پول، قدرت و نفوذ به تنها خدايان روي زمين تبديل شده‎اند.
بشريت چه‌طور مي‎تواند بدون عشق و شعر و لذت و جشن و پايكوبي به حيات ادامه دهد؟ اين زندگي ديري نخواهد پاييد و انتظار از نسل‌هاي جديد نيز غير‌منصفانه و بيهوده به نظر مي‌رسد. اين موضوع كه مصرف‌كنندگان مواد مخدر تقريباً هميشه جزو اخراجي‎ها هستند، مسلماً اتفاقي نيست. آنها از صحنه‎ي دانشگاه‎ها، كالج‎ها و مدارس محو مي‎شوند. و اين بخشي از همان عصيان است.
همين كه انسان لذت‎ مصرف مواد مخدر را چشيد، ترك دادن او بسيار دشوار خواهد بود. مواد مخدر فقط هنگامي مي‎تواند كنار گذاشته شود كه راه‎هاي بهتري را بتوان براي آزاد ساختن قريحه‎ي شعر و شاعري يافت. مراقبه راه بهتري است و ضررش هم از هر نوع ماده‎ي شيميايي كمتر است. در حقيقت مراقبه به هيچ وجه زيان‎آور نيست بلكه بسيار مفيد است. علاوه بر اين، مراقبه دقيقاً همان تأثير را دارد، يعني كليد ذهن تو را از نيمكره‎ي چپ به نيمكره‎ي راست جابه‎جا مي‎كند و ظرفيت دروني خلاقيت را در تو آزاد مي‎سازد.
با فاجعه‎ي عظيمي كه قرار است در سراسر دنيا از طريق مواد مخدر اتفاق بيفتد، تنها از يك راه مي‌توان مقابله كرد و آن مراقبه است. هيچ راه ديگري وجود ندارد. اگر مراقبه به طور روزافزون رواج يابد و بيش از پيش در زندگي مردم وارد شود ديگر جايي براي مواد مخدر باقي نمي‎ماند.
پس آموزش نيز بايد به اين سمت سوق داده شود. اي كاش به كودكان بياموزند كه در ذهنشان هر دو نيمكره وجود دارد و به آنها ياد بدهند چه‌طور و چه وقت از هر يك از توانايي‌هاي خود استفاده كنند. موقعيت‎هايي وجود دارند كه در آن فقط به نيمكره‎ي چپ مغز احتياج است. مثلاً به هنگام انجام محاسبات تجاري، ولي اوقاتي هم هستند كه فقط به نيمكره‌ي راست نياز داريم.
نيمكره‎ي راست هدف است و نيمكره‎ي چپ، وسيله. نيمكره‎ي چپ بايد در خدمت نيمكره‎ي راست باشد. نيمكره‎ي راست ارباب است ـ زيرا تو پول درمي‎آوري، فقط به اين خاطر كه مي‎خواهي از زندگي‎ات لذت ببري و آن را جشن بگيري. تو مي‎خواهي يك ترازنامه‎ي بانكي مشخص داشته باشي كه بتواني فقط عشق كني. تو كار مي‎كني كه فقط بتواني بازي كرده باشي و يا اينكه فقط بتواني لحظه‎اي بيارآمي و استراحت كني. پس اين آرامش است كه هدف باقي مي‎ماند، كار هدف نيست.
موازين اخلاقي كار از بقاياي گذشته است و بايد آن را دور ريخت و انقلابي حقيقي در دنياي آموزش و پرورش به راه انداخت. مردم را ـ كودكان را ـ نبايد به رعايت الگوهاي تكراري وادار كرد. واقعاً آموزش شما چيست؟ آيا تا به حال آن را دقيقاً بررسي كرده‌ايد؟ آيا هيچ شده درباره‎اش عميقاً بينديشيد؟
آموزش صرفاً يك پرورش حافظه است، از اين راه باهوش نمي‎شويم، بلكه مرتباً بي‎هوش و بي‎هوش‎تر مي‎شويم و آخر سر يك احمق تمام‌عيار از كار در مي‎آييم! بچه‌ها در بدو ورود به مدرسه بسيار باهوشند، اما بندرت ممكن است كسي پايش را از دانشگاه بيرون بگذارد و هنوز باهوش باشد ـ اين اتفاق بسيار نادري است. دانشگاه تقريباً هميشه در كارش موفق است، بله شما با مدرك بيرون مي‎آييد، ولي اين مدارج تحصيلي را به قيمت گزافي به دست آورده‎ايد ـ به قيمت از دست دادن هوش و لذت زندگي. چرا؟ چون كاركرد نيمكره‎ي راست خود را از دست داده‎ايد. و چه آموخته‎ايد؟ اطلاعات. ذهن شما پر از محفوظات است؛ مي‎توانيد تكرار كنيد، توان آن را داريد كه از نو توليد كنيد. داستان امتحاناتي هم كه مي‎دهيد همين است ـ در امتحانات هم كسي باهوش تلقي مي‎شود كه بتواند همه‎ي آن محفوظات بلعيده را استفراغ كند. ابتدا مجبور است همه را ببلعد و بعد در اوراق امتحاني همه را يكجا بالا بياورد. اگر توانستيد به شكل كارآمد و مؤثري استفراغ كنيد، خب شكي نيست كه باهوش هستيد. اگر دقيقاً همان چيزي را كه به خوردتان داده‎اند، استفراغ كنيد، هوشمندي خود را ثابت كرده‎ايد.
ولي واقعيت اين است كه شما فقط هنگامي مي‎توانيد عين همان چيز را به صورت اول استفراغ كنيد كه آن را هضم نكرده باشيد. اين را فراموش نكنيد! شايد چيز ديگري ـ مثلاً خون ـ بالا بياوريد، اما همان لقمه ناني كه خورده بوديد بالا نخواهد آمد؛ چرا كه هضم ديگر ناپديد شده و بنابراين شما بايد آن را آن پايين، بدون هضم كردن در معده‌تان نگه‎ داريد ـ آن وقت ديگر خيلي خيلي باهوش قلمداد مي‎شويد. احمق‎ترين آدم‎ها كساني هستند كه ديگران آنها را از همه باهوش‎تر مي‎دانند. اين تأسف‎بارترين حالتي است كه مي‎تواند وجود داشته باشد.
آدم باهوش با اين سيستم آموزشي هماهنگ نمي‌شود. آيا مي‎دانيد آلبرت انيشتين نتوانست در امتحان ورود به دانشگاه قبول شود؟ آن هم با چنان هوش خلاقي!. البته به خاطر همان هوش خلاق بود كه انيشتين نمي‌توانست به همان شيوه‎ي احمقانه‎ي ديگران رفتار كند.
همه‎ي به اصطلاح برندگان مدال طلا در مدارس، كالج‎ها و دانشگاه‎ها كجا هستند؟ آنها‎ هرگز به درد بخور از كار در‌نمي‎آيند. افتخار و سرافرازي آنها به مدال‎هاي طلاي‌شان ختم مي‎شود، بعد ديگر هيچ اثري از آنها نيست؛ زندگي هيچ ديني نسبت به آنها ندارد. براستي چه بر سر اين‎ گونه آدم‎ها مي‎آيد؟ ما آنها را نابود كرد‎ه‎ايم. آنها گواهي‌نامه‎هايشان را خريده و همه را گم كرده‎اند و اكنون فقط يدك‎كش همه‎ي گواهي‎‌نامه‎ها و درجه‎ها و مدال‎ها هستند.
اين نوع آموزش را بايد به كل دگرگون كرد. بايد لذت و نشاط بيشتري را به كلاس‎هاي درس آورد. بايد بي‎نظمي بيشتري به دانشگاه‎ها بخشيد ـ پايكوبي بيشتر، آواز بيشتر، شعر و شاعري بيشتر، خلاقيت بيشتر و هوش بيشتر. اين همه وابستگي به محفوظات را بايد كنار گذاشت.
بايد به مردم كمك كرد تا باهوش‎تر باشند. وقتي كسي به شيو‎ه‎ي جديدي پاسخ مي‎دهد، بايد برايش ارزش قائل شد. هيچ پاسخ صحيحي نبايد در بين باشد. چرا كه پاسخ صحيح واحدي وجود ندارد. پاسخ فقط يا احمقانه است يا هوشمندانه. دسته‎بندي درست و نادرست خودش اشتباه است، هيچ پاسخ درست و يا نادرستي وجود ندارد. پاسخ يا تكراري و احمقانه است و يا خلاق، مسئولانه و هوشمندانه. حتي اگر پاسخ تكراري ظاهراً صحيح باشد، نبايد بهاي چنداني به آن داد ـ چون فقط يك چيز تكراري است و بر عكس حتي اگر پاسخ هوشمندانه كاملاً صحيح نبود و با نظرات و انديشه‎هاي كهنه جور در نمي‎آمد، بايد آن را تحسين كرد، چون تازه است و نشانه‎ي هوشمندي.
براي خلاق بودن بايد همه‎ي آن چيزهايي كه اجتماع برايتان بافته، رشته كنيد. همه‎ي آن كارهايي كه پدر و مادر و آموزگارانتان بر سر شما آورده‎اند خنثي كنيد. همه‎ي رشته‎هاي پليس و سياستمدارها و تبليغات‎چي‎ها را پنبه كنيد ـ و بعد خواهيد ديد از نو خلاق مي‌شويد و دوباره همان شور و هيجاني كه از آن آغاز داشتيد، قلب شما را به تپش درخواهد آورد. آن شور و سرمستي سركوب‌شده هنوز در قلب شما در انتظار است. مي‎توانيد حلقه‎هاي درهم‌پيچيده‎ي آن را از هم باز كنيد. و وقتي پيچ‎ها و گره‎هاي آن انرژي خلاق از هم باز شد و به جريان درآمد، آنگاه شما متدين واقعي هستيد. خداشناس كسي است كه خلاق است. همه خلاق به دنيا مي‎آيند، اما فقط عده‎ي معدودي از مردم خلاق باقي مي‎مانند.
شما مي‌توانيد كه خود را از دام برهانيد. البته شهامت زيادي لازم است زيرا وقتي شروع مي‎كنيد تا بلاهايي را كه اجتماع بر سرتان آورده است نقش بر آب كنيد، احترام و اعتبار خود را از دست مي‎دهيد. ديگر كسي شما را لايق احترام نمي‎داند و از نظر ديگران غول بي‎شاخ و دم و عجيب و غريبي مي‌شويد كه با ديدنتان پيش خود فكر مي‎كنند: « اين بيچاره چه بدبختي‌ا‎ي سرش آمده كه به اين روز افتاده!» اين بزرگترين شهامتي است كه بايد به خرج دهيد ـ شهامت پاگذاشتن در زندگي‌‌اي كه در آن، مردم شما را موجود عجيب و غريبي تصور ‎كنند.
طبيعتاً بايد خطر كنيد. چرا كه اگر مي‎خواهيد خلاق باشيد، بايد خطر كردن پيشه‌ي شما باشد. مطمئن باشيد كه به زحمتش مي‎ارزد. كمي خلاقيت، ارزشمندتر از كل اين جهان و قلمرو آن است

نويسنده: اشو
مترجم: مرجان فرجي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت |
نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد. به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد. هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، " شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد. آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟ شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!"
او گفت، "در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم."در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها.
آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه " ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم. آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم."
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد. اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است. يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت... شايد به باغ رفته باشد. ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، "اينجا چه مي كني؟"
او گفت، " اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟ نزد تو آمدم و گفتم كه ميخواهم زنم را به قتل برسانم؟ و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم. من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم .... چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!"
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است __ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، "رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!" و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است. و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، "من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند.....
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم." اين تصميم و اين اعلام _ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، _ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.

اوشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش دوم
مترجم: محسن خاتمي
+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت |
افراد زیادی تصور می کنند که موفقیت شغلی آنها فقط تابع درستی عملکردهای شخصی آنهاست.

این تصور از سرنوشت خودآفرین باعث شده محیطی در اداره ها و شرکت ها به وجود آید که همکاران برای جلو افتادن از یکدیگر و رسیدن به مقامی بالاتر از هم، اطلاعاتشان را از هم مخفی نگاه می دارند و از کسی تقاضای کمک نمی کنند.

اما این تنها راه رسیدن به موفقیت نیست. در واقع، هرچه از نردبان ترقی بالاتر روید، به این نکته خواهید رسید که زمانی می توانید پیشرفت بیشتری داشته باشید که بدانید چطور از همکاران خود برای گرفتن اطلاعات استفاده کنید و به اتفاق هم برای یک هدف مشترک تلاش کنید.

شما همه ی کارها را نمی توانید به تنهایی انجام دهید. قبول دست کمک دیگران یا محول کردن بعضی مسئولیت ها به سایرین، نشانه ی ضعف و ناتوانی نیست، بلکه روشی خردمندانه است که به شما کمک می کند زودتر به موفقیت دست یابید و پیشرفت کنید.

چه کارتان را به تازگی شروع کرده باشید و چه به پُست ها و مقام های بالای شرکت رسیده باشید، باید یاد بگیرید که چطور خود را برای قبول کمک و ارائه کمک آماده کنید.

فواید

سرعت بخشیدن به کار

مهم نیست که توانایی و هوش شما چقدر است، اگر با دیگران کار کنید، مشاهده خواهید کرد که خیلی زودتر به نتیجه می رسید و کارها با سرعت بیشتری انجام خواهند گرفت.

در آغاز کار ممکن است اطمینان یافتن از صحت انجام کار کمی طول بکشد، اما اگر کارتان را با همان گروه ادامه دهید، خواهید دید که کم کم سرعت کار بیشتر و بیشتر شده و زودتر نتیجه می گیرید.

برای آنکه بیشترین تعهد و تلاش را از اعضای گروه خود بگیرید، سعی کنید اهداف خود را با اهداف آنان تطبیق دهید. کارها را طوری ترتیب دهید که سود و زیانتان با هم برابر شود.

گرفتن ترفیع

به همین سادگی است. مدیران و مقامات بالای شرکت، کارهای دیگران را سرپرستی می کنند. اگر رئیس شرکت شما می خواست در روند روزمره اتمام کار شما گیر کند، فرصت کافی برای بررسی مسئولیت های خود پیدا نمی کرد.

رئیس شرکت که خود روزی یک کارمند ساده بوده است، با ادامه مسئولیت های کارمندی خود، بالاترین پُست شرکت را به دست نیاورده است. شما هم نمی توانید بدون محول کردن بعضی از مسئولیت هایتان به دیگران، به مرحله بعدی بروید. کارهایتان را اولویت بندی کنید و ببینید کدام کارها اهمیت بیشتر دارند و خودتان انجامشان دهید و کارهای غیرضروری تر را به دیگران بسپارید.

افزایش عملکرد کارمندانتان

شایستگی ها و لیاقت های اصلی شما در چیست؟ بااینکه ممکن است شما فردی بسیار بامهارت و کاردان باشید، ممکن است بعضی کارها را سایرین بتوانند بهتر از شما انجام دهند.

به کارمندانتان اجازه دهید خود برای نحوه ی انجام کارشان تصمیم بگیرند. با این روش کارها خلاقانه تر انجام خواهد گرفت و انگیزه و عملکرد کارمندان نیز افزایش می یابد.

راهبردهایی تعیین کنید و سطوح مسئولیت را مشخص نمایید، اما خلاقیت دیگران را محدود نکنید. خاطرتان باشد که همیشه نتیجه ی کار است که اهمیت دارد نه روند انجام کار!

ایجاد اعتماد و ارتباط

اگر به دیگران اعتماد کنید، آنها هم به شما اعتماد خواهند کرد. این همان قانون طلایی در ارتباطات شرکت است.

به همکاران یا کارمندان خود نشان دهید که به آنها و کیفیت کارشان ایمان دارید. اعتماد اولین قدم در ایجاد رابطه است و شما را قادر خواهد ساخت که آگاهی بیشتری از روند انجام کارها پیدا کنید.

آموختن از دیگران

وقتی متخصصی جوان هستید، همیشه کسی وجود دارد که از شما پیرتر و باتجربه تر باشد. همانطور که در کودکی نیاز داشتید تا کسی به شما الفبا را بیاموزد، در زندگی کاریتان نیز می توانید از تجربیات و آموزش های دیگران بهره ببرید.

زندگی فرایند یادگیری است و ایجاد مهارتهای جدید می تواند پنجره ای از فرصت های جدید به رویتان بگشاید.

کاهش استرس

تلاش برای تحت کنترل درآوردن همه چیز می تواند نتایج منفی بر سلامتی و قدرت ذهنی شما به بار آورد. همه ی انسانها نیاز دارند تا زمانی را برای استراحت خود اختصاص دهند تا میزان استرس خود را در این ساعات کاهش دهند.  اگر در کارها از دیگران کمک بخواهید مطمئناً زمان بیشتری را می توانید استراحت کنید و فشار و استرس کمتری متحمل خواهید شد.

تمرکز بر هدف اصلی

توجه خود را باید بر آنچه پیش روی شماست متمرکز کنید. برنامه ریزی یکی از مهمترین مسئولیت های یک مدیر یا یک کارمند عالی رتبه شرکت است.

برای برنامه ریزی کارها و وظایف ماه ها یا حتی سالهای آینده، داشتن تمرکز اهمیت بسیار زیادی دارد. اگر خود را مشغول مسائل جزئی و پیش پا افتاده زمان حال کنید، ممکن است فرصت های مهمی که در آینده در پیش رویتان قرار خواهد گرفت را از دست بدهید.

بهره بردن از دیگران

ارزش کار کردن با دیگران را دریابید و با همکاری و تعاون، در کارها پیشرفت کنید. با بهره بردن از کمک و دانش دوستان و همکاران، دستاوردهای چشمگیری در انتظارتان خواهد بود .

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت |