کل فلسفه صوفي گري بدون هيچ پيش فرضي توجه به خدا به عنوان انرژي جهان هستي است .ولي ما مفاهيمي هم داريم که بسار کودکانه اند .وحقيقت اين است که خدا در مفهوم نمي گنجد .
از سوي ديگران به ما مفاهيمي ارايه شده و ما آنها را آموخته ايم .اين مفاهيم دقيقا پيشنهاد هايي از توده مردم و ايده هايي در ذهن شما هستند .در مسيحيت تصوري از پيرمردي با ريش سفيد و ظاهري باستانگونه وجود دارد که بر تختي زرين نشسته و در پيرامونش فرشتگان ايستاده و جهان را اداره مي کنند .اين تصور غلط نيست ,اما چيز درستي هم با خود ندارد !اين ايده براي ارضاء حس کنجکاوي پچه هاي خرد سال راضي کننده است ,بچه ها به چنين ايده هايي در باره خداوند نياز دارند .اما انسان خردمند بايد رشد کند و از اين حالت کودکانه فراتر برود .
ما به نقد وسنجش آيده هاي خاص در ذهن بچه هاي خرد سال ادامه مي دهيم .
شنيده ام که...
کشيش به خانم موت که بچه اش را غسل تعميد داده بود گفت :خانم موت !من هر گز نديده ام که بچه اي در زمان غسل تعميد اينطور خوب رفتار کند ؟
خانم موت گفت:خب ,چون من و همسرم با آبپاش براي يک هفته اين کار را تمرين کرده بوديم !
اگر با يک بچه به مدت يک هفته با آبپاش تمرين کنيد ,البته...او به اين کار عادت مي کند .و آن چيزي که با انسان در طول روز گاران انجام شده همانا تحميل عقيده هاست .کساني که اينجور کار ها را انجام مي دهند نمي دانند که در حال انجام چه کاري هستند , آنها در همان دام افتاده اند . والدينشان هم همان کار ها را در مورد آنها انجام داده اند آنها نمي دانند که اين عقيده ها چيستند و از چه چيزي صحبت مي کنند .اگر با سماجت بپرسيد که وا ژه ي خدا دقيقا چه معنايي دارد ,همه از شما ناراحت خواهند شد .طرح چنين پرسش هايي مورد حمايت کسي قرار نمي گيرد {و افراد به طور مستقيم يا غير مستقيم اذعان مي دارند که }:انسان مجبور است برخي مفاهيم را در بست بپذيرد و به آنها ايمان داشته باشد !هيچ کس از پرسش هاي شما خوشش نمي آيد .اگر به سوال کردن ادامه دهيد , ديگران را ناراحت مي کنيد,چون نقاط ضعف را مي بينيد و بر آنها فشار مي آوريد .براي گروهي از افراد برخي تصورات به مثابه باور است و جالب اينکه اين افراد درباره ي اين باور ها اطلاع درستي هم ندارند !
اين فرايند دقيقا حاصل ترسي است که از بچگي اموخته شده و بچه حتي در بزرگسالي خود نيز در اثر ترس به چسبيدن به اين مفاهيم ادامه مي دهد . به همين دليل است که هر وقت مي ترسيد خدا را به ياد مي آوريد .
در يک شب تاريک هنگام عبور از گورستان خدا را به ياد مي آوريد .هنگام مواجهه با تنهايي ,گرفتاري ,ناکامي ,اضطراب و بد بختي خدا را به ياد مي آوريد .انکار خدا با بدبختي پيوندي استوار دارد !اگر شاد باشيد ,خدا را فراموش مي کنيد ,خدا با شادي ارتباطي ندارد!ولي واقعيت اين است که اين اتفاق بايد جور ديگري واقع شود . يعني هنگامي که شاد هستيد بايد آسان تر به او رو بياوريد چون يک ذهن شاد يک ذهن زنده است ,يک ذهن شاد يک ذهن باز است ,يک ذهن شاد تاثير پذيري و قابليت بيشتري دارد .
يک ذهن نا شاد يک ذهن بسته است و ذهني که در ترس زندگي مي کند چطور مي تواند باز باشد ؟ممکن نيست .
شنيده ام که ...
مردي جواني مي خواست از مسيري بگذرد ولي پير مردي با گاري خود در همان مسير حرکت مي کرد و گاري اش را کنار نمي زد .
بالاخره مرد جوان از کنار پير مرد گذشت ,تپانچه اش را بيرون آورد و گاري را نشانه گرفت.پيرمرد !آيا تو مي داني چطور بايد رقصيد ؟و در حالي که داشت فرياد مي کشيد قهقه زنان در زندکي پاي پير مرد شروع به بالا و پايين پريدن کرد .
هنگامي که مرد جوان به عقب برگشت ,پير مرد تفنگ شکاري او را ربود و گفت :هي جوان!آيا تا حالا يک قاطر را بوسيد ي !
پسر جوان با نگاه در لوله تفنگ شکاري گفت :نه ,ما هميشه دوست داشتم که اين کار را بکنم !
از ترس ممکن است هر کاري انجام دهيد و خداي شما مخلوق ترس است .
خداي شما چيز جز ترس غريزي شما نيست اين خدا حاصل تجربه شما نيست .
پسر بچه اي در ابردين اسکاتلند مادرش را طوري کلافه کرده بود که مادر در هنگام شيطنت فرزند مجبور بود به او بگويد پسرم !خدا اين کار را دوست ندارد .و هنگامي که پسرک سر کشي و نافرماني را به نهايت مي رساند مي گفت :پسرم !خدا را عصباني نکن !
و معمولا هم اين حرف ها نتيجه مي داد . تا اينکه يک شب پسرک الو خوشک هاي دسر شامش را نخورد و مادر شروع به التماس و ناز کشيدن پسرش کرد . اما پسرک همچنان از خوردن الوخشکها خود داري مي کرد .در نهايت مادر گفت :خدا اين کار را دوست ندارد . او پسر بچه اي را که الو هايش را نخورد را دوست ندارد .
اما اين حرف ها نتيجه اي نداد و پسرک الو ها را کنار بشقابش دست نخورده باقي گذاشت .
مادر در ادامه گفت :خب حالا ديگر برو بخواب .تو پسر شيطاني شده اي ,خدا از تو عصباني است ,واقعا عصباني .
مادر پسر کوچولو را از پله ها بالا برد و در رختخواب خوابانيد .بعد پايين امد .چند دقيقه بعد رعد و برق پر سرو صدايي در آسمان ظاهر شد .صداي تندر بسيار مهيب و ترسناک بود .صاعقه از هميشه قوي تر بود .ناگهان باد خشمگين قطرات باران بر شيشه ي پنجره ها افشاند .اين طليعه ي يک طوفان شديد بود .زن به پسر کوچکش مي انديشيد که حالا چقدر ترسيده.اين بود که به اتاق بالا رفت تا او را آرام سازد .سريعا در اتاق پسر را باز کرد واز ترس ناله کنان در پي او رفت ,اما وقتي ديد که پسرش در رختخواب نيست و در کنار پنجره ايستاده متعجب شد.پسرک چهره اش را روي پنجره گذاشته بود و به شيشه فشار مي آورد . زن غر غر او را مي شنيد که مي گفت :تقصير من بود ,تقصير من بود.اين همه هياهوبه خاطر نخوردن دو تا الورخشک به راه افتاده!
اما واقعا اين چه جور خدايي است که شما داريد ؟
شما در ترس و از پرورش يافته ايد .و در اثر اين جور چيز ها به تصور خاصي از خدا ايمان آورده ايد.
ايمان شما به اندازه ترس و آز شما بي ارزش است و ابدا ارتباطي به خدا ندارد ,اين مساله به رفتار و روانشناسي شما مربوط است .
اگر واقعا مي خواهيد بدانيد که خدا چيست ,بايد همه نوع ترس و از را از خود دور کنيد .بايد اين خصلت هاي روان شناختي و تمام انباشته هاي ذهني خود را دور بيندازيد.
خدا تجربه اي از حالت بي ذهني و فناست .هنگامي که در خدا حل نشده باشيد ,نمي توانيد او را بشناسيد .
پس مي توان از اين بحث اين چند نکته را نتيجه گرفت ...
خدا ابدا يک مفهوم ,نظريه ,گمان ,تفسير يا فلسفه نيست.چطور مي توانيد از چيزي که از آن شناختي نداريد مفهومي بسازيد ؟شما خدا را نمي شناسيد,هرگز با او مواجه نشده ايد ,از اين رو هر فکري که در باره او داشته باشيد عاريتي و دروغين است .تجربه ي شما بايد واقعي باشد .در غير اين صورت,خدا يک تفسير بيش نخواهد بود –چون در زندگي مسايل ,معما ها و راز هايي هست و شما هميشه در تفسير آنها مشکل داريد .پديده هايي چون تولد و مرگ و اين جهان بسيار زيبا وجود دارد .اين هستي از کجا آمده است ؟که کسي آن را خلق کرده ؟ چرا خلق شده ؟اصلا چرا هست ؟چرا بيشتر از اين نيست؟ و هزار و يک پرسش ديگر در ذهن شما پديد مي آيد و شما نيازمند تفسير هاي راحت و قانع کننده اي هستيد تا بتوانيد به آرامش دست پيدا کنيد .خدا يک تفسر کلي است.او همه مسايل را در بر مي گيرد ولي شما مي خواهيد بر اساس يک مفهموم خاص همه چيز را توضيح دهيد .
هر وقت مي گوييد :"خدا مي داند".اين معنا را مد نظر داريد که"من نمي دانم".اما اين يک راهکارواقعا بي ثبات است .در پشت اين عبارت به طور ضمني شما بر اين اعتقاديد که"خدا مي داند".اين فرايند هاکي از اين احساس است که شما جواب آن مساله را نمي دانيد اما معتقديد که بالاخره کسي هست که مي داند و او خداي شماست و حواسش هست ,پس نيازي نيست که نگران باشيد . پدر مي داند, مادرمي داند,خدا مي داند,خلاصه کسي هست که بداند پس چرا خودم را به دردسر بيندازم ؟به اين طريق شما به آرامش دست مي يابيد .اما بگذاريد بگويم که خدا يک تفسير نيست .و کساني که به اين گونه تفسير ها مي چسبند هر گز نخواهند فهميد که خدا چيست .
خدا از همه تفسير ها و نظريه ها و فلسفه ها جداست .خدا از هر نوع انديشه اي جداست زيرا انديشيدن خود يک مانع است . چطور شما مي توانيد درباره چيزي که برايتان ناشناخته است فکر کنيد ؟شما مي توانيد تنها درباره شناخته ها بينديشيد.انديشيدن فقط نشخوار کردن دوباره درک ما از چيز هاي شناخته شده است . شما مي توانيد فقط به آن چيزي بينديشيد که قبلا مي شناخته ايد . انديشيدن هر گز به شما يک چيز درست و حسابي تحويل نمي دهد ,انديشيدن نمي تواند چنين کاري بکند چون که در ماهيتش چنين چيزي نيست .و اين در حالي است که خدا بزرگترين ناشناخته است .خدا به معناي يک کليت فراگير است . خدا شناخته شده نيست .همه تفسير ها نوعي فريبنده ,فريب دادن خود و ديگراني که مي شناسيد .
يک جستجوگر روراست و صادق همه تفسير ها را دور مي اندازد . اين همان چيزي است که حلاج مي گويد:
اينک گرد آوردن است و آنگاه سکوت .
- سکوتي که پس از رها شدن از بند همه تفسير ها ,نظريات و فلسفه ها حادث مي شود
انگاه پايان کلام .
- پس ديگر ابدا به کلمه نيازي نيست . هنگامي که همه نظريه ها و توضيحات و فلسفه ها را دور مي اندازيد ,ديگر کلمات را براي چه مي خواهيد ؟
انگاه پايان کلام و اگاهي.
- هنگامي که کلمات ناپديد مي شوند ,در آن سکوت ,اگاهي ظهور مي کند .
انگاه کشف و عرياني .
- شما کاملا عريان مي شويد . در برابر خدا بايد کاملا عريان باشيد ,بدون هيچ تفسيري ,بدن اينکه هيچ فلسفه اي فکر شما را تسخير کرده باشد . بايد تا آنجا که ممکن است عريان باشد ,برهنه کامل ,بي حجاب کامل . پس آنگاه امکان ارتباط با خدا ميسر مي شود.
خدا شخص نيست . شخص يک عنصر ثانوي براي ياد آوري است و انسان به خدا نيز به عنوان شخص مي انديشد .هنگامي که درباره خدا به عنوان شخص فکر مي کنيد به نوعي احساس صميميت مي رسيم .
لائوتزو مي گويد "تائو"اما تائو چندان صميمي به نظر نمي رسد . شما نمي توانيد تائو را بغل کنيد ,تائو نمي تواند شما را در آغوش بگيرد .بودا مي گويد :"ذمه" – قانون .اما قانون هم چيز سردي به نظر مي رسد .
شما به يک آغوش گرم نياز داريد, به خدايي که شما را دوست بدارد ,نوازش کند ,ببوسد ,به شما نزديک شود,دست شما را بگيرد .اين يک نياز انساني است , نياز به توجه .
اما جهان هستي براي ارضاء تقاضا هاي شما تعهدي ندارد .نياز شما قبول ,اما همين نياز نشان مي دهد که شما عشق را از دست داده ايد نه خدا را سعي کنيد اين نکته را درک کنيد.نياز شما به سادگي نشان مي دهد که شما والدين خود را از دست داده ايد ,مادر ,پدريا معشوق خود را از دست داده ايد .نياز شما نشان مي دهد که شما هوسهاي عاشقانه اي داريد و آنها را به خدا نسبت مي دهيد . و بدين گونه خدا بدل به يک شخص مي شود . شما به خاطر نيازتان خدا را به يک شخص بدل مي کنيد . اما اين نياز شماست و ضرورتي ندارد که نيازتان ارضاع شود.شما بايد نيازتان را درک کنيد و آن را دور بيندازيد . به همين دليل اصرار من اين است که در عشق ارضاء نشده باقي نمانيد, در غير اين صورت هر گز خداي واقعي را نخواهيد دريافت .
تا آنجا که مي توانيد عشق بورزيد . به انسانها عشق بورزيد ,به حيوانات ,درختان ,صخره ها ,کو ه ها ,رودخانه ها عشق بورزيد . بگذاريد تجربه بزرگ عشق ظهور کند و نياز عاشقانه ارضاء شود تا بتوانيد عشق را ارتقا دهيد
از متن کتاب شکوه آزادي – اوشو