با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها،
یک روشن شدگی روحانی پدید می آید که به هشیاری از واقعیت می انجامد.
- هشت گام یوگا این ها هستند: خودداری، نظم و ترتیب ثابت،
وضعیت، تنظیم تنفس، انتزاع، تمرکز، تامل و خلسه.
آن نوری که می جویید در درون شماست. پس این طلب یک طلب درونی خواهد بود.
این سفری به یک فضای بیرونی نیست؛ سفری در فضای درون است. باید به هسته ات برسی. آنچه را که می جویی پیشاپیش در درونت است. فقط باید پوسته های پیاز را برداری: لایه ها و لایه هایی از جهل وجود دارد. آن الماس در گل و لای پنهان شده است: این الماس را نباید خلق کرد. این الماس از پیش وجود دارد __ فقط لایه هایی از گل و لای را باید برداشت.
این نکته ای اساسی است که بفهمیم: آن گنجینه پیشاپیش وجود دارد. شاید شما کلیدش را نداشته باشید. کلید را باید یافت، و نه آن گنجینه را. این نکته ای اساسی است، خیلی افراطی است، زیرا تمامی تلاش بستگی به این فهمیدن دارد. اگر آن گنجینه را باید خلق کرد، آنوقت روندی بسیار طولانی خواهد بود؛ و هیچکس نمی تواند یقین داشته باشد که آیا می تواند آن را خلق کرد یا نه. فقط کلید را باید یافت. آن گنج وجود دارد، خیلی نزدیک است. لایه هایی از قفل ها را باید برداشت.
برای همین است که طلب حقیقت روندی منفی است. یک طلب کردن بصورت مثبت نیست. نباید چیزی را به وجودت اضافه کنی، بلکه باید چیزهایی را حذف کنی یا بیندازی. باید چیزی را از خودت بکنی و ببری. طلب حقیقت یک عمل جراحی surgical است. با دارو ممکن نیست: عمل جراحی است. هیچ چیز را نباید به شما افزود. بلکه برعکس، چیزی را باید از شما برداشت و دور و نفی کرد. روش اپانیشادی نتی نتی یعنی همین.
معنی نتی نتیNeti, neti این است: آنقدر به نفی کردن ادامه بده تا به نفی کننده برسی؛ آنقدر نفی کن تا هیچ امکان دیگری برای نفی کردن باقی نمانده باشد، فقط خودت باقی مانده ای،
تو در هسته ی وجودت، در آن آگاهی که نمی تواند نفی شود __ زیرا چه کسی آن را
نفی خواهد کرد؟ پس به نفی کردن ادامه بده. "من نه این هستم و نه آن هستم." ادامه بده: "نه...، نه..." آنگاه نقطه ای می رسد که فقط خودت هستی، نفی کننده؛ چیز دیگری نیست که ببری و جدا کنی. عمل جراحی تمام شده است، به آن گنجینه رسیده ای.
اگر این نکته درست فهمیده شود، آنوقت بار زیاد سنگین نخواهد بود، سفر بسیار سبک طی خواهد شد. می توانی به آسانی حرکت کنی، با دانستن این نکته در ابتدای راه که شاید آن گنجینه از یاد برود، ولی گم نمی شود. شاید ندانی که دقیقاٌ در کجاست، ولی در درون تو است. می توانی خاطرجمع و مطمئن باشی، تردیدی در این نداری. درواقع، حتی اگر هم بخواهی آن را گم کنی، نمی توانی آن را گم کنی، زیرا که خود وجودت است. چیزی از تو بیرون نیست، ذات و طبیعت تو است.
مردم نزد من می آیند و می گویند، "ما در جست وجوی خداوند هستیم." از ایشان میرسم، "کجا او را گم کرده اید؟ چرا دنبالش می گردید؟ آیا در جایی او را گم کرده اید؟ اگر او را در جایی گم کرده اید، به من بگویید کجا او را گم کرده اید، چون تنها اینچنین خواهید توانست آن را پیدا کنید." آنان می گویند، "نه، ما او را گم نکرده ایم." اگر چنین است پس چرا در
جست وجو هستید؟ پس فقط چشم ها را ببندید. شاید به سبب همین جستجوکردن است که
نمی توانید او را بیابید. شاید خیلی زیادی به جستجوکردن توجه دارید؛ شما به وجوددرونی خودتان نگاه نکرده اید: به وطن بازگردید. و شما سالکین بزرگ هستید و به مکه و مدینه و کاشیkashi و کالیاش kaliash می روید. شماجستجوگران بزرگی هستید. به تمام دنیا سفر
می کنید، بجز یک مکان __ جایی که هستید!
وقتی که انسان آرام و ساکن است، جوینده همان جسته شده است.
چیز جدیدی به دست نیامده است. فقط فرد شروع می کند به درک این که نظرکردن به بیرون سبب تمام این ازدست دادن ها بوده است. با نگاه کردن به درون، آن وجود دارد. همیشه آنجا بوده است. حتی یک لحظه هم وجود نداشته که آنجا نباشد__ وهرگز لحظه ای نخواهد بود __ زیرا خداوند چیزی بیرونی نیست، حقیقت از تو بیرون نیست، حقیقت تو هستی که باشکوه گشته ای You glorified، حقیقت تو هستی در شکوه کامل خود، تو در خلوص مطلق خودت. اگر این را درک کنید آنوقت این سوتراهای پاتانجلی خیلی آسان خواهند بود:
با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها،
اشراق روحانی پدید می آید که به هشیاری از واقعیت می انجامد.
او نمی گوید که باید چیزی را ساخت، می گوید که چیزی را باید نابود کرد. تو اینک از آن چیزی که هستی بیشتر هستی. مشکل اینجاست. خیلی چیزها را در اطراف خودت جمع
کرده ای، آن الماس گل و لای بسیار گردآوری کرده است. این گل و لای را باید شست.
و ناگهان، الماس آنجاست... با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها... این، بوجودآوردن خلوص یا تقدس یا الوهیت نیست. فقط نابودکردن ناخالصی هاست.
تو خالص هستی. تو مقدس هستی. تمامی راه کاملاٌ طور دیگری می شود. آنوقت چیزهایی را باید کند و دور انداخت، چیزهایی را باید حذفdelete کرد.
در عمق، معنی سانیاسsannyas ، تشرف به سلوک، همین است. سانیاس ترک کردنrenounce خانه و خانواده و فرزندان نیست __ این به نظر خیلی بی رحمانه می آید. و انسان مهربان چگونه می تواند آن را انجام بدهد؟ این ترک همسر نیست، زیرا که مشکل ابدا این نیست. زن مانع خداوند نیست و نه فرزندان مانع هستند و نه منزل، هیچکدام مشکل اصلی نیستند. نه، اگر این ها را ترک کنی، نکته را نفهمیده ای.
چیزی دیگر را که در درونت گردآورده ای ترک کن.
اگر می خواهی منزل را ترک کنی، منزل واقعی را ترک کن، یعنی همین بدن که در آن
زنده ای و منزل گرفته ای. و با ترک کردن منظورم این نیست که بروی و خودکشی کنی، زیرا این ترک گفتن نیست. فقط همین که بدانی تو این بدن نیستی کافی است. همچنین نیازی نیست که نسبت به بدن بی رحم باشی. شاید تو بدن نباشی ولی بدن هم همچنین موجودی الهی است. شاید تو این بدن نباشی ولی این بدن به خودی خودش زنده است. در زندگی مشارکت
می کند، بخشی از این تمامیت هستی است. با آن بی رحمی نکنید. با آن خشونت نکنید. خودآزار نباشید.
به پوست کردن پیاز ادامه بده: نه، تو بدن نیستی؛ تو افکار نیستی، احساسات نیستی. و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفسego تو بدون بجا گذاشتن ردپایی، به سادگی ناپدید
می شود __ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه. آنوقت تو هستی، ولی نمی توانی بگویی" من"I . این واژه معنی اش را از دست می دهد. نفس وجود ندارد: تو
به وطن رسیده ای. ترک دنیا شکنجه گری خود نیست. اگر ترک دنیا همان آزاردادن خود باشد، فقط سیاست است که روی سرخودش ایستاده است. شاید اینقدر ترسو هستی که
نمی توانی از عهده ی شکنجه دادن دیگران برآیی، پس فقط بدن خودت را شکنجه می کنی. نودونه درصد مردمان به اصطلاح مذهبی خودآزار هستند، ترسو. آنان می خواهند دیگران را شکنجه کنند، ولی ترس و خطر وجود داشت و نتوانستند. پس یک قربانی خیلی معصوم،
آسیب پذیر و ناتوان پیدا کردند: بدن خودشان. و به میلیون ها راه شکنجه اش دادند.
نه، ترک دنیا یعنی شناخت: ترک دنیا یعنی هشیاری، ترک دنیا یعنی تشخیص دادن __ تشخیص این واقعیت که تو بدن نیستی. کار تمام است. تو در بدن زندگی می کنی، با اینکه خوب می دانی تو آن نیستی. بدن زیبا است. یکی از بزرگترین رازها در جهان هستی است. همان پرستشگاهی است که شاه شاهان در آن پنهان شده است.
وقتی که درک کردی ترک دنیا یعنی چه، درک می کنی که این همان نتی نتی است. می گویی "من این بدن نیستم، زیرا که از بدن هشیار هستم؛ خودهمین هشیاربودن مرا جدا و متفاوت
می کند." عمیق تر برو. به پوست کردن پیاز ادامه بده: "من این افکار نیستیم، زیرا این ها
می آیند و می روند، ولی من باقی هستم. من این عواطف و احساسات نیستم...."
عواطف می آیند، گاهی خیلی قوی؛ و تو خودت را در آن ها کاملاٌ از یاد می بری، ولی آن ها می روند. زمانی بود که وجود نداشتند، تو وجود داشتی، زمانی بود که آن ها وجود داشتند،
و تو در آن ها گم شده بودی. بازهم زمانی خواهد بود که آن ها رفته اند و تو اینجا نشسته ای. تو نمی توانی آن ها باشی. تو جدا هستی.
به پوست کردن پیاز ادامه بده: نه، تو بدن نیستی؛ تو افکار نیستی، احساسات نیستی. و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفسego تو بدون بجا گذاشتن ردپایی به سادگی ناپدید
می شود __ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه. آنوقت تو هستی، ولی نمی توانی بگویی" من"I . این واژه معنی اش را از دست می دهد.
نفس وجود ندارد: تو به وطن رسیده ای.
معنی سانیاس این است: نفی کردن هرآنچه که با آن هویت گرفته ای. عمل جراحی همین است. نابودکردن همین است.
"با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها، ..." و ناخالصی این است: ناخالصی این است که فکر کنی چیزی که نیستی، هستی. مرا سوءتفاهم نکنید، زیرا همیشه این امکان هست که مرا بد بفهمید که این بدن است که ناخالص است. من این را نمی گویم.
می توانید در یک ظرف آب خالص و در ظرف دیگری شیر خالص داشته باشید و این ها را با هم مخلوط کنید: حالا این مخلوط دوبرابر بیشتر خالص نشده است. قبلاٌ هردو خالص بودند: آب خالص بود، درست از خود گنگGanga بوده و آن شیر نیز خالص بود. دو خلوص را با هم مخلوط می کنید و یک ناخالصی ایجاد می شود __ نه اینکه خلوص دوبرابر شده باشد.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا این مخلوط آب و شیر را ناخالص می خوانید؟ ناخالصی یعنی ورود عامل خارجی که به آن تعلق نداشته است، که جزو طبیعت آن نبوده؛ چیزی از بیرون مداخله کرده و به مرزهای او تجاوز کرده است. حالا فقط شیر ناخالص نشده است، آب هم ناخالص شده است. دو خلوص باهم دیدار می کند و ناخالص می شوند.
پس وقتی می گویم ناخالصی ها را ترک کنید، منظورم این نیست که بدن شما ناخالص است. منظورم این نیست که ذهن شما ناخالص است، منظورم این نیست که احساسات شما ناخالص است. هیچ چیز ناخالص نیست __ ولی وقتی هویت می گیرید، ناخالصی در همین
هویت گرفتن است. همه چیز خالص است. اگر به خودی خودش کار کند و شما مداخله نکنید، بدن شما کامل است. معرفت شما خالص است، اگر به خودی خودش کار کند و بدن در آن مداخله نکند. اگر بدون مداخله کردن زندگی کنید، خالص هستید. همه چیز خالص است.
من بدن را محکوم نمی کنم. من هیچ چیز را محکوم نمی کنم. همیشه این نکته را به یاد داشته باشید: من یک محکوم کننده نیستم. همه چیز همانطور که هست زیباست. ولی هویت گرفتن تولید ناخالصی می کند.
وقتی شروع می کنید به این فکر که شما بدن هستید، به زور وارد حریم آن می شوید و وقتی با بدن چنین کردید، بدن نیز بی درنگ با زور وارد حریم شما می شود. آنوقت ناخالصی وجود دارد.
پاتانجلی می گوید: " با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها..." برای ازبین بردن هویت، هویت گرفتن؛ برای ازبین بردن خرابی هایی که در درون دارید __ آن اغتشاش که هرچیزی چیز دیگری شده است.... هیچ چیز روشن نیست. هیچ مرکزی درجای خودش عمل نمی کند؛ تو به یک جمعیت تبدیل شده ای. هرچیزی در طبیعت چیز دیگر دخالت می کند. این ناخالصی است.
"... برای ازبین بردن ناخالصی ها، یک روشن شدگی روحانی پدید می آید ..." و زمانی که ناخالصی ازبین رفت، ناگهان یک روشن شدگی وجود دارد. این از بیرون نمی آید، این همان درونی ترین هسته ی وجود تو در خلوص خودش، در معصومیت و بکارت خودش است.
یک روشنایی در تو برمی خیزد. همه چیز روشن است: آن جمعیت سردرگم دیگر رفته است؛ شفافیت ادراک برمی خیزد. حالا می توانی همه چیز را آنطور که هست ببینی؛ فرافکنی وجود ندارد. تخیلی نیست، هیچ واقعیتی تحریف نشده است. تو فقط چیزها را همانطور که هستند
می بینی. چشمانت خالی هستند، وجودت ساکت است. اینک تو هیچ چیز در خودت نداری،
پس نمی توانی فرافکنی کنی. یک ناظر منفعل، یک شاهدwitness یک ساکشینsakshin
می شوی__ و خلوص وجود همین است . "... یک روشن شدگی روحانی پدید می آید که
به هشیاری از واقعیت می انجامد."
سپس، هشت گام یوگا.
مرا خیلی آهسته دنبال کنید، زیرا آموزش مرکزی پاتانجلی در همینجاست:
یام، نیام، آسان، پرانایام، پراتی آهار، دارانا، دیان، سامادیا... آشتو آنگانیashto angani.
هشت گام یوگا این ها هستند: خودداریYam ، رعایت کردن ثابتniyam، وضعیت asan، تنظیم تنفسpranayam ، انتزاع pratyahar ، تمرکزdharana ، تاملdhyan و خلسه samadhi.
هشت گام یوگا. تمام علم یوگا در همین یک جمله است، در یک هسته. خیلی چیز ها را
می رساند. نخست اجازه دهید معنی دقیق هر گام را به شما بگویم. و به یادبسپارید: پاتانجلی آن ها را پله step یا دست و پاlimb می خواند. هردو هستند. برای این پله هستند که هریک را باید بعد از دیگری دنبال کرد، یک توالی رشد در آن ها وجود دارد. ولی فقط پله نیستند:
این ها اندام یا دست و پاهای بدنه ی یوگا هستند. یک وحدت درونی دارند، و یک وحدت زنده نیز دارند: معنی دست و پا همین است.
برای مثال: دست های من، پاهای من، قلب من ... این ها جدا ازهم عمل نمی کنند. این ها ازهم جدا نیستند. این ها یک وحدت زنده هستند. اگر قلب بایستد، آنوقت دست نمی تواند حرکت کند. همه چیز به هم دیگر متصل است. این ها فقط مثل پله های یک نردبام نیستند، زیرا در نردبام هریک پله از دیگری جدا است. اگر یک پله ازبین برود تمام نردبان ازبین نمی رود.
پس پاتانجلی می گوید که این ها پله هستند، زیرا که رشدی مشخص و متوالی دارند __ ولی این ها همچنین آنگاanga، بخشی زنده از یک بدنه هم هستند. نمی توانی هیچ یک را رها کنی. پله ها را می شود رها کرد، اندام بدن را نمی توان. می توانی دو پله را در یک گام برداری، می توانی یک گام را جا بیندازی ولی دست و پا را نمی توان دور انداخت، این ها بخش های مکانیکی نیستند. نمی توانی آن ها را برداری و حذف کنی. آن ها هستند که تو را می سازند.
به تمامیت وجود تو تعلق دارند؛ ازهم جدا نیستند. تمامیت در آن ها همچون یک واحد هماهنگ عمل می کند. بنابراین هشت دست و پای یوگا نیز پله هستند، پله به این معنی که هریک دیگری را دنبال می کند و این ها با هم در یک ارتباط عمیق قرار دارند. دومی نمی تواند قبل از اولی بیاید. و هشتمی باید هشتم بیاید و نه چهارم و نمی تواند اولی باشد.
بنابراین هم پله هستند و هم یک واحد زنده.
یام یعنی خودداری self-restraint. در انگلیسی این واژه قدری متفاوت می شود. واقعاٌ هم نه یک تفاوت جزیی، تمام معنی یام گم می شود. زیرا در انگلیسی این واژه به نظر مثل جلوگیری کردن supressing و سرکوبrepression است. و پس از فروید این واژه های سرکوب و جلوگیری جزو الفاظ رکیک درآمده اند. خودداری، سرکوب نیست. در آن روزگاری که پاتانجلی از واژه ی یام استفاده کرد، این واژه معنایی کاملاٌ متفاوت داشت. واژه ها عوض
می شوند. حتی حالا در هندوستان نیز واژه ی سامیامsamyam به معنی کنترل و سرکوب کردن است. معنی ازبین رفته است.
شاید این داستان را شنیده باشید: در مورد جورج پادشاه اول انگستان است که به دیدار
صومعه ی جان قدیسSt. John Catherdral رفت که یک شاهکار هنری بود. سازنده، معمار و هنرمند که نامش کریستوفر رنChristopher Wren بود در آنجا حاضر بود.
شاه به او نگاه کرد و او را تحستین کرد. او سه واژه به کار برد: گفت : "سرگرم کنندهamusing است، مهیبawful است. مصنوعی artificial است." کریستوفر رن از این تحسین ها خوشحال بود... ولی شما تعجب می کنید. این واژه ها دیگر همان معنی سابق را ندارند. در آن روزگار، سیصد سال پیش، سرگرم کننده معنی شگفت آورamazing داشت؛ مهیب به معنی شگفت انگیز awe-inspiring و مصنوعی به معنی هنرمندانه artistic بود.
هر واژه يك زندگینامه دارد و بارها تغییر می کند. همانطور که زندگی تغییر می کند همه چیز درتغییر است: واژه رنگی جدید به خود می گیرد. و در واقع، واژه هایی که ظرفیت تغییر کردن دارند، تنها آن ها زنده باقی می مانند؛ وگرنه می میرند. واژگان سنتی که از تغییرکردن دوری می کنند، می میرند. واژگان زنده که ظرفیت این را دارند که معنایی تازه را به گرد خود بیاورند، فقط آن ها زنده می مانند و در طول اعصار آن ها در معناهای مختلف بسیار زیادی زنده می مانند. در روزگار پاتانجلی یام واژه ای زیبا بود... پس از فروید زشت شده است... نه فقط معنی عوض شده است، بلکه تمام مزه و طعم واژه تغییر کرده است.
برای پاتانجلی خودداری به معنی سرکوب کردن خود نیست. فقط یعنی هدایت زندگی فردی __ نه اینکه انرژی ها را سرکوب کنی، بلکه به آن ها جهت بدهی، آن ها را هدایت کنی.
زیرا می توانید چنان زندگی کنید که در جهات متضاد حرکت می کند، در جهت های بسیار __ آنوقت هرگز به جایی نخواهید رسید. درست مانند یک اتوموبیل است: راننده چندین مایل
به سمت شمال می راند، سپس فکرش عوض می شود و چندین مایل به جنوب می رود، سپس تصمیمش عوض می شود و چندین مایل به غرب می راند و سپس بازهم تغییر جهت
می دهد... او در جایی که متولد شده بود خواهد مرد. او هرگز به جایی نخواهد رسید. او هرگز احساس رضایت نخواهد کرد. می توانید راه های مختلفی بروید ولی تا جهتی نداشته باشید
بی فایده می روید. بیشتر و بیشتر احساس ناکامی خواهید کرد و نه هیچ چیز دیگر.
ایجاد خودداری نخست به این معنی است که به انرژی حیاتی خود جهت بدهی. انرژی حیاتی محدود است. اگر به روش های مسخره و بی جهت از آن استفاده کنی هرگز به جایی نخواهی رسید. دیر یا زود از این انرژی تهی خواهی شد __ و این خالی شدن یک بودا نیست. فقط یک تهی شدن منفی است. هیچ چیز در درون نیست، یک ظرف خالی. قبل از اینکه بمیری خواهی مرد. ولی این انرژی های محدود که توسط طبیعت، جهان هستی، خداوند یا هر اسم دیگری که بخواهید آن را بخوانید، این انرژی های محدود می تواند طوری مصرف شود که به دری تبدیل بشود برای ورود به نامحدود. اگر تو درست حرکت کنی، اگر هشیارانه حرکت کنی،
اگر گوش به زنگ باشی، تمام انرژی هایت را جمع آوری کنی و در یک جهت حرکت کنی، اگر یک جمعیت نیستی و یک فرد شده ای__ این است معنی یام.
معمولاٌ شما یک جمعیت هستید، صداهای بسیار درون. یکی می گوید، "دراین جهت برو"؛ دیگری می گوید، "فایده ندارد. به اینجا برو." یکی می گوید، "به معبد برو"؛ دیگری
می گوید، "رفتن به تئاتر بهتر خواهد بود." و هیچوقت در هیچ کجا راحت نخواهی بود، زیرا هرکجا که باشی پشیمان هستی. اگر به تئاتر بروی آن صدایی که با رفتن به معبد موافق بود برایت دردسر درست می کند: "اینجا چکار می کنی؟ وقتت را تلف می کنی؟ می توانستی در معبد باشی و نیایش زیباست. و کسی نمی داند در معبد چه اتفاقی می توانست بیفتد: شاید فرصتی برای رسیدن به اشراق داشتی و آن را از دست دادی!" اگر به معبد بروی، همین طور است _ آن صدایی که اصرار داشت به تئاتر بروی به گفتن ادامه خواهد داد: "اینجا چکار
می کنی؟ همینجا احمقانه نشسته ای. و قبلاٌ هم نیایش کرده ای و اتفاقی نیفتاده است. چرا وقتت را هدر می دهی؟" و در اطرافت احمق هایی را می بینی که نشسته اند و کارهای بیفایده
می کنند و هیچ اتفاقی نمی افتد؟ در تئاتر کسی چه می داند که چه هیجانی و شعفی ممکن
می بود؟ اینگونه نکته را ازدست می دهی.
اگر یک فرد نباشی، یک واحد، وجودی یکپارچه، هرکجا که باشی همیشه ازدست می دهی. هرگز در وطن نخواهی بود. همیشه به یک جا و جای دیگر می روی و هرگز به جایی نخواهی رسید. دیوانه خواهی شد. آن زندگی که با یام مخالف است دیوانه خواهد شد.
تعجبی نیست که در غرب بیش از شرق دیوانه وجود دارد. شرق، دانسته، ندانسته __ هنوز هم در زندگی، اندکی خودداری را دنبال می کند. در غرب، فکرکردن در مورد خودداری،
به نظر مانند بردگی می رسد. مخالفت با خودداری، بیشتر آزادی خواهانه و استقلال گرایانه
به نظر می آید. ولی تا وقتی که یک فرد نباشی، نمی توانی آزاد باشی. آزادی تو یک فریب خواهد بود، چیزی جز خودکشی نخواهد بود. خودت را خواهی کشت، امکانات خودت را ازبین می بری، انرژی هایت را نابود می کنی، و یک روز احساس خواهی کرد که در تمام زندگی تلاش کرده ای و هیچ چیز به دست نیامده است، رشدی از آن حاصل نشده است.
خودداری به این معنی است: معنی اول: جهت دادن به زندگی. خودداری یعنی قدری مرکزیت بیشتر داشتن. چگونه می توانی قدری بیشتر مرکزیت داشته باشی؟ زمانی که به زندگی خود جهت بدهی، بلافاصله یک مرکز در درونت شروع به رخ دادن می کند. جهت، آن مرکز را خلق می کند، آنگاه آن مرکز جهت می دهد. یک رابطه دوجانبه در رضایت است.
تا زمانی که خوددار نباشی، دومین گام یا پله ناممکن است __ برای همین است که پاتانجلی
آن ها را پله می خواند. دومین پله نیامniyam است: منظم بودن، یک زندگی که نظمی داشته باشد، زندگی که ترتیب و نظام داشته باشد. یک زندگی که خیلی با انضباط باشد و نه برهمریخته. نظم و ترتیب... ولی این نیز به نظر شما بردگی می آید. تمام واژه های زیبای زمان پاتانجلی اینک زشت شده اند. ولی من به شما می گویم: تا وقتی در زندگیتان ترتیب و انضباطی نداشته باشید، برده ی غریزه های خودتان خواهید بود __ و شاید فکر کنید که این آزادی است، ولی اسیر تمام آن افکار آواره خواهید بود. این آزادی نیست. شاید یک مرشد قابل دیدن نداشته باشید ولی مرشدهای زیاد نامریی در درونتان دارید؛ و آن ها بر شما سلطه دارند. فقط انسانی که منظم باشد می تواند روزی مرشد بشود.
باز این هم خیلی دور است، زیرا مرشد واقعی فقط وقتی اتفاق می افتد که به پله ی هشتم رسیده باشی _ هدف آن است. آنوقت انسان پیروز و فاتح jina می شود. آنوقت انسان بودا می شود، کسی که بیدار شده است. آنوقت فرد یک مسیح می شود، یک ناجی برای دیگران.
نه اینکه سعی کنی آن ها را نجات بدهی؛ فقط حضورت تاثیری نجات دهنده دارد.
پله دوم نیام است: نظم و ترتیب ثابت.
سومین پله وضعیت بدنی asan است. و هر پله از ماقبل خود بیرون می آید: وقتی در زندگی نظم و ترتیب داشتی می توانی به آسان دست پیدا کنی. گاهی آسان را آزمایش کنید. فقط سعی کنید ساکت بنشینید. نمی توانید بنشینید __ بدن سعی می کند بر شما طغیان کند. ناگهان در اینجا و آنجا احساس درد می کنید. پاها سنگین و مرده شده اند. ناگهان در بخش های زیادی از بدن احساس بی قراری می کنید. قبلاٌ هرگز این حس را نداشته اید. چرا اینهمه مشکلات فقط با نشستن در سکوت ایجاد می شوند؟ احساس می کنی پاهایت مورمور می شوند. چشم ها را بازکن و ببین که مورچه ای وجود ندارد: بدن تو را فریب می دهد. بدن آماده ی منظم شدن نیست. بدن لوس شده و بد بار آمده است. بدن نمی خواهد به تو گوش بدهد. بدن ارباب خودش شده است. و تو همیشه از آن پیروی کرده بودی. حالا، حتی چند دقیقه نشستن هم تقریباٌ غیرممکن شده است.
اگر از مردم بخواهی که فقط در سکوت بنشینند، از جهنم هایی عبور می کنند. اگر این را به کسی بگویم خواهد گفت، "فقط در سکوت بنشینم و هیچ کاری نکنم؟" __ گویی که انجام دادن یک وسواس است. او خواهد گفت، "دست کم یک ذکرmantra به من بده تا در درون تکرار کنم." او یک سرگرمی لازم دارد. فقط نشستن در سکوت به نظر دشوار می آید.
و این زیباترین اتفاقی است که می تواند برای یک انسان رخ بدهد: فقط در سکوت نشستن و کاری نکردن.
آسان یعنی یک وضعیت بدنی تثبیت شده. تو در آن چنان راحت و آسوده هستی، که ابداٌ نیازی نیست به بدن حرکتی بدهی. در آن لحظه، تو ناگهان به ورای بدن می روی.
وقتی بدن می گوید، "حالا ببین، مورمور شروع شده است،" و یا وقتی بدن ناگهان احساس شدید خارش پیدا می کند، این بدن است که سعی می کند شما را پایین بیاورد. بدن می گوید، "آنقدر دور نرو. برگرد. کجا می روی؟__ زیرا معرفت به سمت بالا می رود و از وجود بدن دور می شود... بدن شروع می کند به طغیان کردن. هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود: بدن برای تو مشکل آفرینی می کند، زیرا تا وقتی که مشکل وجود داشته باشد، مجبور هستی که بازگردی. بدن درخواست توجه دارد: "توجهت را بده." بدن ایجاد درد می کند. ایجاد خارش می کند. ناگهان بدن دیگر معمولی نیست، بدن در حال طغیان کردن است. این از
سیاست بازی های بدن است. فراخوانده شده ای: "زیاد دور نرو، سرگرم باش. اینجا بمان."
به بدن و به زمین افسارشده بمان. تو به سمت آسمان حرکت می کنی و بدن احساس ترس
می کند. آسان فقط بر شخصی وارد می شود که یک زندگی خوددار، منظم و با ترتیب داشته باشد؛ آنوقت وضعیت های بدنی ممکن خواهند بود. آنوقت می توانی فقط بنشینی، زیرا بدن
می داند که تو انسانی با انضباط هستی. اگر بخواهی بنشینی، خواهی نشست__ هیچ چیز در مخالفت با تو نمی توان انجام داد. بدن می تواند به گفتن چیزها ادامه بدهد... رفته رفته
می ایستد. کسی نیست که به آن گوش بدهد. این سرکوب کردن نیست: تو بدن را سرکوب
نمی کنی. برعکس، بدن سعی می کند تو را سرکوب کند. این سرکوب نیست.
از بدن نمی خواهی که کاری انجام بدهد. فقط استراحت می کنی. ولی بدن هیچ استراحتی
نمی شناسد زیرا هرگز به آن استراحتی نداده ای. همیشه بی قرار بوده ای. خود واژه ی آسان یعنی استراحت، در آرامشی عمیق بودن. و اگر بتوانی چنین کنی، امکانات زیادی برایت وجود خواهند داشت.
اگر بدن بتواند در راحتی باشد، آنوقت می توانی نفست را تنظیم کنی. عمیق تر می روی، زیرا تنفس پلی است بین بدن و روح: از بدن به ذهن. اگر بتوانی نفس ها را منظم کنی _ پرانایام_ روی ذهنت حاکمیت داری.
آیا هرگز مشاهده کرده ای که هرگاه ذهن تغییر کند، آهنگ تنفس هم بی درنگ عوض خواهد شد؟. اگر ضد این عمل کنی __ اگر آهنگ تنفس را تغییر بدهی __ ذهن باید بی درنگ تغییر کند. وقتی خشمگین هستی نمی توانی با آرامش تنفس کنی، وگرنه خشم ازبین می رود.
آزمایش کنید: وقتی احساس خشم می کنید تنفس ها مغشوش می شوند، نامرتب می شود، آهنگ خودشان را از دست می دهند و پرصدا و بیقرار می شوند. دیگر یک هماهنگی نیست.
بی نظمی آمده و آن نظم را برهم زده است. یک آزمایش بکنید: هروقت احساس عصبانی شدن داشتید فقط آسوده بمانید و با نظم و ترتیب نفس بکشید. ناگهان احساس می کنید که خشم ازبین رفته است. بدون وجود نوعی خاص از تنفس در بدن، خشم نمی تواند وجود داشته باشد.
وقتی درحال معاشقه هستی تنفس ها تغییر می کنند و خیلی خشن می شوند. وقتی سرشار از شهوت جنسی هستی تنفس تغییر می کند و تند می شود. سکس کمی خشونت در خودش دارد. شنیده شده که عشاق همدیگر را گاز می گیرند و گاهی همدیگر را آزار می دهند. و اگر دو نفر را در حال معاشقه ببینی، خواهی دید که نوعی جنگیدن وجوددارد. قدری خشونت در آن هست. و هردو طرف تنفس های خشن و تندی دارند و در هماهنگی و ترتیب نیستند.
در تانترا، که تحقیقات زیادی روی انرژی جنسی و تبدیل آن انجام شده است، بسیار بر روی آهنگ تنفس کار کرده اند. اگر دو عاشق در حال معاشقه کردن بتوانند در یک آهنگ تنفسی باقی بمانند، با یگانگی، که هردویک آهنگ تنفسی داشته باشند، انزالی وجود نخواهد داشت. می توانند ساعت ها به معاشقه بپردازند، زیرا انزال فقط وقتی می تواند رخ بدهد که تنفس ها آهنگین نیست، فقط در این صورت است که بدن می تواند انرژی را به بیرون پرتاب کند.
اگر تنفس ها هماهنگ باشند بدن انرژی را جذب می کند و هرگز به بیرون پرتاب نمی کند. تانترا تکنیک های زیادی را برای تغییر آهنگ تنفس پرورش داده است. آنوقت می توانید ساعت ها معاشقه کنید و انرژی از دست ندهید. بلکه برعکس، انرژی کسب می کنید: زیرا اگر مرد عاشق زن باشد و آن زن عاشق آن مرد باشد، می توانند به هم کمک کنند تا همدیگر را پرکنند__ زیرا که این ها دو انرژی متضاد هستند. وقتی انرژی های متضاد دیدار کنند و جرقه بخورند، همدیگر را شارژ می کنند؛ وگرنه انرژی از دست می رود و بعد از معاشقه احساس می کنی که کمی فریب خورده ای __ وعده های بسیار و هیچ چیزی به دست نیامده و دست همچنان خالی باقی می ماند.
بعد از آسان نوبت تنظیم تنفس است: پرانایاما. چند روز به تماشا بپردازید و یادداشت کنید: وقتی خشمگین شدی روند تنفست چگونه بود؟ آیا بازدم طولانی تر بود یا دم؟ یا مساوی بودند؟ یا دم خیلی کوتاه است و بازدم طولانی یا بازدم های کوتاه و دم های طولانی؟ فقط نسبت زمانی بین دم و بازدم را مشاهده کنید. وقتی شهوت جنسی در شما برمی خیزد، نگاه کنید و یادداشت کنید. وقتی در شبی پرستاره در سکوت نشسته اید و همه چیز در اطرافتان آرام است، نگاه کنید که تنفس شما چگونه است. وقتی احساس مهربانی می کنید، تماشا کنید، یادداشت کنید. وقتی در حالت جنگیدن هستید، تماشا کنید و یادداشت کنید. فقط نقشه ای از تنفس های خودتان درست کنید و آنوقت چیزهای زیادی خواهید دانست.
و پرانایام چیزی نیست که بتوان آن را به شما آموخت. باید آن را کشف کنید زیرا هرکسی به آهنگ مخصوص خودش تنفس می کند. تنفس های هر فرد همانند اثرانگشت های او با دیگری متفاوت است. تنفس یک پدیده ی فردی است و برای همین است که من هرگز آن را تدریس نمی کنم. باید آهنگ خودتان را کشف کنید. آهنگ شما آهنگ دیگری نیست و شاید برای دیگری مضر باشد. آهنگ تنفس خود را باید خودتان پیدا کنید.
و این دشوار نیست. نیازی نیست به کارشناس مراجعه کنی. فقط به مدت یک ماه جدولی از تمام حالات و موقعیت های خودت تهیه کن. آنوقت خواهی دانست که کدام آهنگ حالتی است که آسوده و راحت بودی و کدام آهنگ آن حالت است که احساس آرامش و سکون داشتی و کدام آهنگ بوده که ناگهان احساس شعف پیدا می کنی: سرشار از چیزی که از ماورا و از ناشناخته می آید: در آن لحظه چنان پر و سرشار هستی که می توانی به همه ی دنیا ببخشی و تمام نخواهد شد. آن لحظه ای را که احساس می کنی با کائنات یکی هستی تماشا و احساس کن: وقتی که احساس می کنی دیگر پل و جدایی بین تو و کائنات وجود ندارد. وقتی با درختان و پرندگان و رودخانه ها و سنگ ها و اقیانوس و ماسه یکی می شوی__ تماشا کن. درخواهی یافت که آهنگ های بسیاری در تنفست وجود دارد: یک طیف بزرگ: از خشن ترین و
زشت ترین و جهنمی ترین آهنگ ها... تا آرام ترین و بهشتی ترین آهنگ ها.
و سپس وقتی که آهنگ خودت را کشف کردی، تمرینش کن __ آن را بخشی از زندگیت قرار بده. رفته رفته ناخودآگاه می شود، آنوقت فقط به همان آهنگ تنفس خواهی کرد. و با آن آهنگ زندگیت زندگی یک یوگی می شود: خشمگین نخواهی بود، احساس نفرت نخواهی داشت؛ ناگهان احساس می کنی که یک دگردیسی در تو اتفاق افتاده است.
پرانایام یکی از بزرگترین اکتشافاتی است که در معرفت بشری رخ داده است. رفتن به کره ی ماه در مقایسه با پرانایم هیچ است. رفتن به ماه خیلی هیجان آور به نظر می رسد، ولی چیزی نیست: زیرا حتی اگر به ماه برسی، در آنجا چه خواهی کرد؟ حتی اگر به ماه هم دست پیدا کنی، همانی که هستی باقی خواهی ماند. به همان کارهایی بی معنی مشغول خواهی شد که در اینجا مشغولی. پرانایم یک سفر درونی است. و پرانایام چهارمین است __ و فقط هشت پله وجود دارند. نیمی از سفر در پرانایام تکمیل شده است. انسانی که پرانایم را آموخته باشد،
نه توسط یک آموزگار__ زیرا این چیزی کاذب است. من آن را تایید نمی کنم __ بلکه با هشیاری و اکتشاف خودش، انسانی که آهنگ وجود خودش را آموخته باشد، او نیمی از هدف را به دست آورده است. پرانایام یکی از بااهمیت ترین اکتشافات است.
و بعد از پرانایام ؛ تنظیم کردن تنفس ها؛ انتزاع یا پراتیاهارpratyahar است. پراتیاهار همان است که دیروز در موردش صحبت می کردم. در واقع، ندامتrepent در مسیحیت، همان توبه return در فرهنگ یهودی است. ندامت نه، بازگشت. واژه ی "توبه" toba در نزد محمدیان نیز به معنی بازگشت و دوباره برگشتن است. پراتیاهار هم یعنی برگشتن و بازآمدن __ به درون آمدن، چرخش به درون، به وطن بازگشتن. این فقط پس از پرانایام میسر است زیرا پرانایام آن آهنگ را به تو می دهد. اینک تو تمامی آن طیف را می شناسی: می دانی که در کدام آهنگ بیش از همه به وطن نزدیک هستی و در کدام آهنگ ها از همه بیشتر از خود دور هستی. وقتی خشن و پرشهوت و حسود و تصاحبگر هستی درخواهی یافت که بیش از همیشه از خود دور هستی؛ با عشق، در نیایش، در سپاسگزاری خودت را نزدیک به وطن خواهی یافت. پراتیاهارا پس از پرانایام ممکن است. حالا راه را می شناسی __ آنوقت
می دانی چگونه به عقب گام برداری.
سپس دارانا dharana می آید. پس از پراتیاهار، وقتی شروع کردی به نزدیک شدن به وطن، به هسته ی درون که نزدیک تر شدی، درست در دروازه ی وجود خودت قرار داری. پراتیاهار تو را به دروازه نزدیک می کند؛ پرانایام پل بین درون و بیرون است. پراتیاهار، بازگشت دروازه است و آنوقت دارانا ممکن می شود: تمرکزconcentration. نخست به بدن جهت دادی: اول به انرژی های بدن جهت دادی __ اینک به انرژی های معرفت یا آگاهیconsciousness جهت می دهی. اینک نمی توان به معرفت اجازه داد تا به هرکجا برود. اینک باید به هدف آورده شود. این هدف تمرکز است: دارانا: آگاهی تثبیت شده در یک نقطه.
وقتی آگاهی روی یک نقطه متمرکز شد افکار بازمی ایستند، زیرا افکار فقط وقتی ممکن هستند که آگاهی در نوسان باشد __ از اینجا به آنجا، از آنجا به هرکجای دیگر. وقتی آگاهی شما پیوسته چون میمونی در حال جهیدن است، افکار زیادی وجود دارند و تمام ذهنتان پر از جمعیت و صداست: یک بازار مکاره. اینک یک امکان هست __ پس از پراتیاهار و پرانایام __ این امکان هست که در یک نقطه تمرکز داشته باشی.
اگر روی یک نقطه تمرکز کنی، آنوقت دیانdhyan یا مراقبه ممکن می شود. در تمرکز شما ذهنتان را به یک نقطه می اورید؛ در دیان شما آن نقطه را نیز رها می کنید. اینک تماماٌ مرکزیت داری، به هیچ کجا نمی روی، زیرا اگر هرکجا که بروی رفتن به بیرون است.
حتی وجود یک فکر در تمرکز چیزی در بیرون از شماست __ موضوعات وجود دارند؛ شما تنها نیستید. دوگانگی هست. حتی در تمرکز نیز دوتا چیز وجود دارد: موضوع تمرکز و شما. پس از تمرکز، آن موضوع نیز باید رها شود.
تمام معابد تنها تا تمرکز رهبری می کنند. نمی تواند شما را به ورای آن رهبری کنند زیرا تمام معابد یک موضوع در خودشان دارند: تصویر خداوند آن موضوع تمرکز شماست. تمام معابد شما را تنها تا تمرکز، دارانا رهبری می کنند. برای همین است که مذهب هرچه والاتر باشد، معبد و تصویر ازبین می روند. باید هم ناپدید شوند. معبد باید کاملاٌ خالی باشد تا تنها شما آنجا باشید __ هیچکس، هیچکس دیگر، بدون هیچ موضوع، وجود خالص.
دیان یا مدیتیشن همان درون خالصpure subjectivity است، تامل contemplation__
نه اینکه روی چیزی تامل کنی. زیرا اگر روی چیزی تامل کنی، این همان تمرکز است.
در انگلیسی واژگان بهتری وجود ندارند. تمرکز یعنی چیزی هست که روی آن متمرکز شوی. دیان یعنی مراقبه: هیچ چیز وجود ندارد، همه چیز رها شده است ، فقط شما در یک حالت از هشیاری قوی هستید. موضوع ازبین رفته ولی آن حضور به خواب نرفته است. عمیقاٌ متمرکز، بدون هیچ موضوع، متمرکز__ ولی هنوز احساس "من" پابرجا خواهد ماند. این احساس خواهد پلکید. موضوع ازبین رفته است ولی بیننده هنوز وجود دارد.
هنوز احساس می کنی که هستی.
این نفس ego نیست. در سانسکریت ما دو واژه داریم آهانکارahankar و آسمیتا asmita. آهانکار یعنی "من هستم"I am و آسمیتا یعنی هستمam ، فقط یک بودنamness _نفسی وجود ندارد فقط سایه اش باقی مانده است. هنوز به نوعی احساس می کنی که وجود داری.
این یک فکر نیست، زیرا اگر یک فکر باشد، آن "من هستم" یک فکر است. در مراقبه،
نفس کاملا ازبین رفته است، ولی یک بودش، یک پدیده ی سایه گون، مانند یک احساس
مه آلوده که صبح ها در شما چرخ می خورد. در مراقبه، هوا گرگ و میش است هنوز خورشید طلوع نکرده است، گرگ و میش است: آسمیتا، بودش هنوز وجود دارد.
هنوز می توانی به عقب سقوط کنی. کوچکترین اختلال __ کسی صحبت می کند و تو گوش می دهی __ مراقبه ازبین رفته است. به تمرکز بازگشته ای. اگر نه تنها به آن گوش بدهی، بلکه اگر در موردش فکر کنی، تمرکز نیز ازبین رفته است به پراتیاهارا برگشته ای. و اگر،
نه تنها به آن فکر کنی، بلکه با افکار هویت هم بگیری، پراتیاهار نیز ازبین می رود و
به پرانایام فرو رفته ای و اگر افکار چنان برتو چیره شده اند که حتی آهنگ تنفسی نیز گم شده باشد، پرانایام ازبین رفته است و به آسان فرو افتاده ای. ولی اگر افکار و تنفس ها چنان مختل شده باشند که بدن شروع کند به تکان خوردن و بیقراری کردن، آسان هم ازبین رفته است. این ها به همدیگر مربوط هستند.
انسان می تواند از مراقبه فروبیفتد. مراقبه خطرناک ترین نقطه است در زندگی، زیرا بالاترین نقطه ای است که می توانی سقوط کنی و می توانی به سختی سقوط کنی. در هندوستان ما یک واژه داریم: یوگا براستاyogabharasta : کسی که از یوگا سقوط کرده است. این واژه ای بسیار بسیار عجیب است. هم بار تحسینی دارد و هم سرزنشگری. وقتی می گویی کسی یک یوگی است، یک تحسین بزرگ است. وقتی می گویی کسی از یوگا سقوط کرده، یک سرزنش است: سقوط از یوگا. این انسان در زندگی گذشته اش تا مرحله مراقبه رسیده و سپس سقوط کرده است. در مراقبه هنوز هم امکان برگشتن به دنیا وجود دارد _ بخاطر آن بودش، آن آسمیتا. آن بذر هنوز وجود دارد. می تواند هرلحظه جوانه بزند؛ بنابراین، سفر تمام نشده است.
وقتی آسمیتا نیز ازبین برود: وقتی که دیگر ندانی که وجود داری __ البته وجود داری ولی بازتابی از آن وجود ندارد: آن "من هستم" و بودش وجود ندارد __ آنوقت سامادی یا خلسهtrance و شعف رخ می دهد. سامادی یعنی رفتن به ماورا: آنگاه فرد دیگر هرگز
بازنمی گردد . سامادی نقطه ی بدون بازگشت است. از آنجا هیچکس سقوط نمی کند. انسان در حالت خلسه یک موجود الهی است: ما بودا و ماهاویرا را انسان های خداگونه می خوانیم. انسانی که در سامادی باشد دیگر از این دنیا نیست. شاید در این دنیا باشد ولی این دنیایی نیست. او به این دنیا تعلق ندارد. یک موجود خارجی است. شاید در اینجا باشد ولی وطن او جایی دیگر است. شاید روی این زمین راه برود ولی دیگر روی زمین راه نمی رود. در مورد انسان در حالت سامادی گفته شده است که او در این دنیا زندگی می کند ولی این دنیا در او زندگی نمی کند.
این ها هشت پله و هشت دست و پای یوگا هستند باهم. دست و پا به این معنی که بسیار در ارتباط درونی و زنده با همدیگر هستند و پله به این سبب که باید یک به یک از آن ها بگذرید __ نمی توانی از هرکجا شروع کنی؛ باید از یام آغاز کنی.
حالا چند نکته ی دیگر. از آنجا که این در آموزش های پاتانجلی بسیار مرکزیت دارد باید چند نکته دیگر را درک کنید. یام پلی است بین شما و دیگران؛ خودداری یعنی رفتار را کنترل کردن. یام پدیده ای است بین شما و سایرین، شما و جامعه. یک رفتار بیشتر آگاهانه است، بطور ناآگاهانه واکنش نشان نمی دهی، مانند یک مکانیسم یا آدم آهنی واکنش نشان نمی دهی؛ بیشتر گوش به زنگ می شوی. فقط وقتی واکنش نشان می دهی که مطلقاٌ ضروری باشد، آنوقت نیز سعی می کنی که واکنشت یک پاسخresponse باشد و نه یک واکنشreaction .
واکنش با پاسخ تفاوت دارد. تفاوت اول این است: یک واکنش اتوماتیک است؛ یک پاسخ آگاهانه است. کسی به تو توهین می کند، بی درنگ واکنش نشان می دهی: به او توهین
می کنی. حتی یک لحظه هم برای ادراک وجود نداشته است: این یک واکنش است. انسان خوددار صبر می کند، به آن توهین گوش می دهد، در موردش فکر می کند.
گرجیف Gurdjieff داستانی را نقل می کند که با آن تمام زندگیش تغییر کرده بود.
وقتی پدربزرگش در حال مردن بود، گرجیف را که نه سال بیشتر نداشت، فرا می خواند و
به او می گوید، "من مرد فقیری هستم و چیزی ندارم که به تو بدهم. ولی مایلم چیزی را به تو ببخشم: تنها چیزی را که همچون گنجی با خودم حمل کرده ام و آن را پدرم به من داده است.
تو خیلی جوان هستی، ولی این را به یاد داشته باش. یک روز خواهی فهمید __ فقط به یاد بسپار. یک روز درکش خواهی کرد. هم اکنون امیدی ندارم که آن را درک کنی، ولی اگر فراموشش نکنی، یک روز ارزش آن را درک خواهی کرد. و این چیزی بود که آن پیرمرد
به گرجیف گفت، "اگر کسی به تو توهین کرد، جواب او را پس از بیست و چهار ساعت بده."
این یک دگرگونی شد، زیرا چگونه می توانی پس از بیست و چهارساعت واکنش نشان بدهی؟ واکنش نیاز به بی درنگ عمل کردن دارد و یک اقدام فوری است. گرجیف می گوید: "کسی به من توهین می کرد و یا کسی چیزی اشتباه در مورد من می گفت و من باید می گفتم <فردا خواهم آمد. من فقط مجاز هستم پس از بیست و چهار ساعت پاسخ بدهم__ این قولی است که به پدربزرگم داده ام و او مرده است و من نمی توانم این قول را به او پس بدهم. ولی خواهم آمد.> آن مرد می باید جا خورده باشد. او قادر نخواهد بود بفهمد که موضوع چیست؟
و گرجیف در آن مورد فکر می کرد. هرچه بیشتر فکر می کرد، بیهوده تر به نظر می آمد. گاهی چنین می بود که حق با آن مرد است: هرچه که گفته، درست گفته است. آنوقت گرجیف می رفت و از آن مرد تشکر می کرد، "شما به چیزی نور آوردید که من از آن آگاه نبودم." گاهی چنین می بود که آن مرد کاملاٌ در اشتباه است. و اگر آن مرد مطلقاٌ در اشتباه است،
چه زحمتی است؟ دروغ ها اهمیتی ندارند. اگر احساس آزردگی داشته باشی، می باید حقیقتی در آن گفته بوده باشد، وگرنه احساس رنجش نمی کنی. حالا حتی رفتن نیز بیفایده است.
و او گفت، "چنین گذشت که من بارها فرمول پدربزرگم را آزمودم و آهسته آهسته خشم ناپدید شد" __ و نه فقط خشم __ او رفته رفته هشیار شد که همین تکنیک می تواند برای سایر عواطف نیز مورد استفاده باشد: و همه چیز ناپدید شد. گرجیف یکی از والاترین قله ها است که در این عصر به بیداری رسیده، یک بودا. و تمام سفر با یک قدم بسیار کوچک آغاز شد: قولی که به یک پیرمرد درحال مرگ داده بود. این تمام زندگیش را تغییر داد.
یام پلی بین شما و دیگران است __ آگاهانه زندگی کن، بادیگران آگاهانه رابطه برقرار کن.
و آنوقت دو پله ی دیگر نیام و آسان__ این ها با بدن تو سروکار دارند. سپس، پرانایام باز هم یک پل است. همانطور که اولی، یام، پلی است بین شما و دیگران، دو پله ی بعدی شما را برای پل بعدی آماده می کنند __ بدن شما توسط نیام و آسان آماده شده است. آنگاه پرانایام پلی است بین بدن و ذهن. سپس، پراتیاهار و دارانا برای آماده سازی ذهن هستند. دیان، بازهم یک پل است بین ذهن و روح. و سامادی، دست یافتن و تمام کردن است. این ها ازدرون به هم پیوسته اند، یک زنجیر است، و تمام زندگی شما همین است.
رابطه ی شما با دیگران باید تغییر کند. چگونه ارتباط برقرارکردن شما باید دگرگون شود.
اگر به روابط بادیگران همانطوری که تاکنون رابطه داشته اید ادامه دهید، امکانی برای تغییر نیست. باید روابط خود را تغییر دهید. تماشا کن که چگونه با همسرت یا با دوستت و یا با فرزندان رفتار می کنی. این را تغییر بده. در روابط شما هزار و یک چیز است که می توان تغییرشان داد. این یام است، نوعی کنترل، __ ولی نه کنترل به معنی سرکوب. این کنترل از طریق ادراک و فهم می آید. انسان با جهل به زور و سرکوب ادامه می دهد. همیشه هرکار را با ادراک انجام دهید و هرگز به خودتان و به دیگران آسیبی نخواهید زد.
یام یعنی ساختن یک فضای مطبوع از خوشخویی در اطراف خود. اگر با همه دشمنی داشته باشی _ بجنگی، متنفر باشی و خشمگین __ چگونه می توانی به درون بروی؟ تمام این چیزها به تو اجازه حرکت نمی دهند. آنقدر در سطح دارای اختلال هستی که سفر درونی ممکن نخواهد بود. ساختن یک فضای دوستانه و همخو بودن در اطراف خود، یام است. وقتی با دیگران رابطه ی قشنگ و آگاهانه ای داری، آنان برایت در سفر درونی مشکل درست
نمی کنند. آنان کمک می کنند، مانع تو نمی شوند. اگر عاشق فرزندت باشی، آنوقت وقتی مراقبه کنی، تو را مختل نمی کند. به دیگران خواهد گفت، "ساکت باشید. بابا درحال مراقبه است." ولی اگر عاشق فرزندنت نباشی، فقط خشمگین هستی، آنوقت وقتی به مراقبه
نشسته ای، انواع دردسرها را درست می کند. می خواهد انتقام بگیرد __ ناآگاهانه. اگر عمیقاٌ عاشق همسرت باشی، او کمک خواهد کرد؛ وگرنه نخواهد گذاشت که نیایش کنی و به مراقبه بنشینی __ تو درحال رفتن به ورای کنترل او هستی.
این را هر روز می بینم: شوهر به سلوک مشرف می شود. زنش گریان می آید: "با خانواده ی من چه کردی؟ نابود کردی!" می دانم که آن شوهر عاشق زنش نبوده؛ وگرنه آن زن می باید خوشحال باشد. می توانست ورود شوهرش به مراقبه را جشن بگیرد. ولی مرد عاشق زنش نبوده است. نه تنها تاکنون عاشق زنش نبوده است، حالا او به درون می رود؛ بنابراین در آینده نیز امکان عاشق بودن او وجود ندارد. اگر عاشق کسی باشی، آن شخص همیشه برای رشد تو کمک کننده خواهد بود، زیرا او می داند که هرچه بیشتر رشد کنی، بیشتر قادر به
عشق ورزیدن خواهی بود. او طعم عشق را می شناسد. و تمام مراقبه ها به شما کمک می کنند تا بیشتر عاشق باشید و در هر راهی بیشتر زیبا باشید.
برای خواهر شیلا Sheelaاتفاق افتاد. او در یک اردوگاه مراقبه بود و می خواست مشرف شود ولی شوهرش آماده نبود. آن مرد بسیار بسیار تحصیلکرده بود.... مدیر یک موسسه تحقیقاتی در جایی در آمریکا. آنوقت زن به خانه رفت. جنگی همیشگی برقرار بود. آن زن
می خواست مشرف بشود و سالک شود، ولی شوهرش اجازه نمی داد. سپس شوهر به دیدار من آمد: "این مرد کیست که زندگی ما را مختل کرده؟" و او مشرف شد. حالا این زنش است که مشکل درست می کند! حالا زنش مطلقاٌ مخالف است. و او مردی ساده است، بسیار زیبا.
و او برایم نامه می نوشت: "چکار کنم؟ چون دوستش دارم، ولی زنم از وقتی که من مشرف
شده ام کاملاٌ تغییر کرده است." امور اینگونه هستند. هر کسی تلاش می کند تا دیگری را کنترل کند.
انسان اهل یام خودش را کنترل می کند، نه دیگران را. او به دیگران آزادی می دهد. شما
می کوشید تا دیگران را کنترل کنید و نه هرگز خودتان را. انسان اهل یام خودش را کنترل
می کند؛ به دیگران آزادی می بخشد __آنقدر عاشق دیگران است که می تواند آزادی بدهد و آنقدر عاشق خودش است که خودش را کنترل می کند. این نکته باید درک شود: او آنقدر عاشق خودش است که نمی تواند انرژی هایش را هدر بدهد، باید جهتی به آن بدهد.
سپس، نیام و آسان برای بدن هستند. یک زندگی با نظم و ترتیب برای بدن بسیار سلامت بخش است، زیرا بدن یک مکانیسم است. اگر زندگی غیرمرتبی داشته باشید، بدن را سردرگم
می کنید. امروز ساعت نه غذا خوردید و فردا ساعت ده غذا می خورید __ بدن را سردرگم می کنید. بدن یک ساعت درونی بیولوژیکی در خودش دارد؛ این ساعت الگوهای حرکتی خودش را دارد. اگر هرروز غذایتان را سر یک ساعت مشخص بخورید، بدن همیشه در موقعیتی است که می فهمد چه می گذرد و برای آن واقعه آماده است _ شیره ها در معده در زمان خاص جریان پیدا می کنند. درغیراینصورت، اگر هروقتی که بخواهید غذا بخورید،
می توانید بخورید، ولی آن عصاره های معده جاری نخواهند بود. و اگر بدون اینکه عصاره ها جاری باشند غذا بخورید، آنوقت غذا سرد می شود و هضم دشوار.
آن عصاره ها باید آماده باشند تا غذا را بصورت گرم دریافت کنند، آنوقت عمل جذب
بی درنگ آغاز می شود. اگر عصاره ها آماده و منتظر باشند، شش ساعت برای جذب غذا کافی است. اگر عصاره ها آماده نباشند، می تواند دوازده تا 18 ساعت طول بکشد. آنوقت احساس سنگینی و رخوت می کنید. آنوقت غذا به شما زندگی می دهد، ولی زندگی خالص به شما نمی دهد. مانند باری روی قلبتان است؛ به نوعی خودتان را می کشانید و حمل می کنید.
و غذا می تواند چنان انرژی خالصی بشود... ولی آنوقت یک زندگی مرتب مورد نیاز است.
هرشب ساعت ده به خواب می روید: بدن این را می شناسد __ دقیقاٌ ساعت ده بدن به شما هشداری می دهد. .... من نمی گویم که وسواسی شوید...
داستان های زیادی در مورد امانوئل کانتKant وجود دارد. او در مورد نظم و ترتیب وسواسی شده بود؛ یک جنون برایش شد. وسواس درست نکنید. او برنامه مشخصی و بسیار تثبیت شده ای داشت، چنان ثانیه به ثانیه بود که اگر شخصی مهمان او بود و ساعت خوابش رسیده بود، نگاهی به ساعت می انداخت و چیزی به میهمان نمی گفت، چون همین گفتن هم زمان می برد__ روی تختخوابش می پرید و خودش را با پتو می پوشاند؛ او خوابش برده و مهمان آنجا نشسته است. مستخدم می آمد و می گفت، "حالا می توانید بروید، زیرا وقت او این بود." آن مستخدم چنان با کانت تنظیم شده بود که نیازی نبود برای گفتن "غذای شما آماده است." و نیازی نبود که بگوید، "حالا وقت خوابیدن است." فقط می باید ساعت را اعلام
می کرد. آن مستخدم وارد اتاق می شد و می گفت، "ساعت یازده است قربان." و کانت زود دنبال می کرد زیرا نیازی به گفتن چیزی نبود.
کانت چنان با ترتیب زندگی می کرد که مستخدمش مستبد شد__ زیرا همیشه تهدیدش می کرد، "من می روم. حقوقم را اضافه کن." باید فوراٌ حقوقش را اضافه می کردند، زیرا یک مستخدم دیگر، یک انسان تازه کار اختلال ایجاد می کرد. یک بار آزمایش هم کردند: انسانی تازه آمد، ولی ممکن نبود، زیرا کانت ثانیه به ثانیه زندگی می کرد.
او به دانشگاه می رفت؛ او آموزگار و فیلسوف بزرگی بود. یک روز بارانی جاده ها گل آلود بودند و یکی از کفش های او در گل گیر کرد__ پس او کفش را رها کرد. وگرنه دیرش
می شد. پس با یک کفش رفت. چنین گفته شده که در محله دانشگاهی کنیزبرگKonigsberg مردم به او نگاه می کردند و ساعت های خودشان را تنظیم می کردند، زیرا همه چیز مطلقاٌ طبق ساعت پیش می رفت.
همسایه ای تازه در کنار خانه اش منزلی خریده بود و شروع کرده بود به کاشتن درختان جدید. هر روز دقیقاٌ ساعت پنج بعد از ظهر کانت به این سمت خانه می آمد و کنار پنجره می نشست و به آسمان نگاه می کرد. آن درختان جلوی پنجره را گرفته بودند و او دیگر نمی توانست آسمان را ببیند. بیمار شد. خیلی ناخوش شد... و پزشکان نمی توانستند علتی در او پیدا کنند زیرا او بسیار منظم بود. سلامت او واقعاٌ عالی بود. پزشکان از تشخیص هرگونه علتی عاجز بودند. آنوقت مستخدمش گفت، "زحمت ندهید. من دلیلش را می دانم. آن درختان به نظم و ترتیب او تجاوز کرده اند. حالا او دیگر نمی تواند کنار پنجره بنشیند و آسمان را نگاه کند. دیدن آسمان دیگر ممکن نیست." باید همسایه را راضی می کردند: درختان را قطع کردند.
و او خوب شد: بیماری ازبین رفت.
ولی این وسواس است. نیازی به وسواسی شدن نیست؛ همه چیز باید با ادراک انجام گیرد.
نیام و آسان: نظم و ترتیب و موقعیت بدنی: برای بدن هستند. یک بدن کنترل شده پدیده ای زیبا است __ یک انرژی کنترل شده، درخشان، و همیشه بیش از آنچه نیاز است دارد، و همیشه زنده و نه هرگز گنگ و مرده است. آنوقت بدن نیز هوشمند می شود؛ بدن نیز خردمند
می شود، بدن با یک هشیاری تازه می درخشد.
سپس، پرانایام پلی است از بدن به ذهن. با تنفس می توانید بدن را تغییر بدهید؛ با تنفس
می توانید ذهن را تغییر دهید. پراتیاهار و دارانا، بازگشت به وطن و تمرکز، به دگرگونی ذهن می پردازند. سپس، دیان بار دیگر پلی است از ذهن به خودself ، یا به ناخودno-self __هرکدام را که بخواهید، هردو هست. دیان پل سامادی است.
جامعه وجود دارد؛ از جامعه به شما یک پل وجود دارد: یام. بدن هست و برای بدن نظم و ترتیب و موقعیت بدنی. باردیگر یک پل هست: پرانایام، به دلیل جنبه ی متفاوت بین بدن و ذهن. سپس، آموخته سازی ذهن: پراتیاهار و دارانا: بازگشت به وطن و تمرکز. بازهم در اینجا یک پل دیگر هست: آخرین پل: دیان. و آنوقت به مقصد می رسی: سامادی.
سامادی واژه ای زیباست. یعنی اینک همه چیز حل شده است. یعنی سامدانsamadhan: همه چیز به دست آمده است. اینک دیگر خواسته ای نیست؛ چیزی باقی نمانده تا به دست آید. ماورایی وجود ندارد: به وطن رسیده ای. . .
اوشو
ترجمه:محسن خاتمی