تبليغاتX
Education for Life and Death

از درخت بیاموزیم استقامت را،

Durvasana - In der Advanced A Series (Sthira Bhaga) setzt das Ashtanga Vinyasa Yoga die Gesetze der Schwerkraft auserkraft.

Durvasana

این بزرگترین گزینه برای رسیدن به موفقیت و چشیدن از لذت بی‌انتهای نعمات الهی.

 از درخت بیاموزیم که :

نه تنها در برابر بی‌آبی و کم‌آبی از پای در نمی‌آید، بلکه برای بدست آوردن آب، ریشه‌های خود را عمیق‌تر می‌کند و در نتیجه در مقابل طوفان و بادهای شدید نیز مقاوم‌تر می‌گردد.

 از درخت بیاموزیم که:

 در جنگل با وجود کمبود نور و رقابت با دیگر درختان ، قد خود را برافراشته‌تر می‌کند و سر به آسمان می‌ساید تا برای بهره‌مند شدن از نور الهی از دیگر رقیبان پیشی بگیرد.

 از درخت بیاموزیم :

سازگاری را، که در مسیر تکامل خود، سرما را با سوزنی شکل کردن برگها تحمل می‌کند و گرما را با ضخیم‌تر کردن برگها و ذخیره آب برای روزهای سخت.

 از درخت بیاموزیم که:

همیشه رنج تازیانه آفتاب و سوزش گرمای کویری را تحمل کرده تا لذت سایه انداختن بر سر دیگر مخلوقات را بچشد.

 از درخت بیاموزیم و همچون او بر لب زمزمه کنیم که:

من درختم، ساقه‌ام نقش ستونی است به ایوان فلک

یک دوصد رنگ به رختم، من درختم

تشنگی، عمق دهد ریشه در خاک مرا

آفتاب، گر ندهد نور، تن پاک مرا

تن من خم نشود، لحظه‌ای عزمم کم نشود

سر خود را به فلک دارم و چشمم به ملک

قد خود اوج کنم تا که به نوری برسم

من درختم، تکیه بر دگری جمله حرام است مرا

تیم آموزشی راه سبز

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت |
فكر مي كنم اكثر ما مي دانيم كه راه ميانبري براي موفقيت در هر زمينه اي وجود دارد و آن اين است كه از افراد موفق در آن زمينه، الگوبرداري كنيم. اين روش، هم اكنون بصورت يك علم در آمده است كه احتمالاً با نام آن آشنايي داريد: NLP ۱ .

Urdhva Kukkutasana A - In der Advanced A Series (Sthira Bhaga) setzt das Ashtanga Vinyasa Yoga die Gesetze der Schwerkraft auserkraft.

Urdhva Kukkutasana A

     اما نكته اي در اينجا وجود دارد و آن اين است كه الگوبرداري چگونه انجام شود. براي روشن شدن مطلب مثالي مي زنيم. فرض كنيد كه مي خواهيد وارد اتاقي شويد اما در آن باز نمي شود. ساعتها منتظر مي مانيد تا اينكه فردي مي آيد و مي خواهد وارد اتاق شود. دستش را بر روي در گذاشته و هُل مي دهد اما در باز نمي شود. سپس (با عرض معذرت) با يك لگد جانانه در را باز مي كند. عجب روش موفقيت آميزي! درست است، او موفق شده است. دري را باز كرده كه شما نمي توانستيد باز كنيد. خوب شما هم بنا بر نظريۀ الگوبرداري روش او را مي آموزيد: "هل بده. اگر باز نشد، لگد كارساز است." چند روز بعد اتفاقاً به يك در بسته برمي خوريد، سريعاً ياد آن فرد و كارش مي افتيد. هُل مي دهيد باز نمي شود. لگد مي زنيد باز نمي شود. شايد بايد سختتر لگد بزنيد، باز هم باز نمي شود. شايد بايد با پاي چپ لگد بزنيد، باز هم نه. شايد با تنه زدن موثرتر باشد، اما باز نمي شود. بسيار خسته و كوفته شده ايد. آيا الگو برداري جواب نمي دهد؟ نه، بايد جواب دهد. پس به عقب مي رويد و با تمام قدرت لگد مي زنيد. چند ساعت بعد بايد تا چند ماه ديگر، مونس يك پاي سنگين و عصايي زير بغل باشيد. اما اين در بسته، شما را رها نمي كند. دو هفته بعد به يك در بسته برمي خوريد. اما قبل از اين كه خودكشي كنيد؛ فردي مي آيد و دستگيره را تكان مي دهد و در را براحتي باز مي كند. يعني اينقدر راحت بود؟

     شما وقتي به در بسته برمي خوريد، چه مي كنيد؟ از لگد استفاده مي كنيد يا از دستگيره؟ اگر در قفل بود چه؟ بدنبال كليددار مي گرديد يا به سمت ديگر ساختمان مي رويد تا ببينيد دري، پنجرۀ نيمه بازي براي وارد شدن وجود دارد يا بسراغ كليدساز مي رويد؟ يا ...

مثال پيش پا افتاده اي است نه؟ اما راستش را بخواهيد من هنوز هم افراد زيادي را مي شناسم كه با لگد به سراغ در بستۀ نتورك مي روند و بجاي ايمان به موفقيت خويش، به روش خود ايمان داشته و در همان روش قفل شده اند.

     بگذاريد مثال روشنتري بزنم. بهترين نتوركر دنيا در كتاب "آهسته ثروتمند شويد." داستان كوتاهي با اين مضمون از كتاب "You" نوشتۀ دكتر Price Pritchett نقل مي كند:

"در اتاق ساكتي در مسافرخانۀ Millcroft نشسته ام، جايي آرام در ميان درختان كاج و در يك ساعتي شهر تورنتو. بعد ازظهر يكي از روزهاي آخر جولاي است و من از چند قدم آنطرفتر صداي نااميدانه اي مي شنوم كه حكايت از منازعۀ ميان مرگ و زندگي است.

     مگس كوچكي است كه آخرين انرژيهاي زندگي كوتاهش را صرف اين تلاش بيهوده مي كند تا از شيشۀ پنجره عبور كند. صداي نالۀ بالهاي مگس، گوياي داستان غم انگيز استراتژي مگس است: "سخت تر تلاش كن."

     اما اين روش جواب نمي دهد.

     در تلاش ديوانه وار، هيچ اميدي براي بقا وجود ندارد. عجيب اينكه، تقلا كردن بخشي از مخمصه است. اين مگس هر قدر هم كه تلاش كند باز هم غير ممكن است كه بتواند شيشه را بشكند. با اين وجود، اين حشرۀ كوچك، زندگيش را بر سر اين گذاشته است كه از طريق تصميم و تلاش همراه با بي تجربگي به هدفش برسد.

     ده قدم آنطرفتر، در باز است. فقط با ده ثانيه پرواز، اين مخلوق كوچك مي تواند به دنياي بيرون كه به دنبالش است برسد. فقط با بخش كوچكي از اين تلاش مي تواند از اين مخمصۀ خودخواسته، رهايي يابد.

     چرا اين مگس روش ديگري را امتحان نمي كند، روشي كاملاً متفاوت؟ چگونه در اين ايده قفل شده است كه حتماً اين روش خاص بهمراه تلاش بي شائبه و مصمم، بهترين راه رسيدن به موفقيت است؟ چه منطقي در اينجا وجود دارد كه براي يافتن يك راه نفوذ، همان كارها را بيشتر تكرار مي كند تا بميرد؟ هيچ شكي نيست كه اين روش، منطقي ترين روش براي مگس است و متأسفانه ايده اي است كه او را خواهد كشت... ."

     آيا اين درست كه براي اينكه چيزها تغيير كنند ما بايد تغيير كنيم؟ اگر بيزينس ما آنطور كه مي خواهيم جواب نمي دهد پس بايد چيزها را بگونه اي متفاوت انجام دهيم. يعني روش كار خود را تغيير دهيم. آيا شما هم جزء آن دسته از افرادي هستيد كه هر گاه نمي توانند فردي را وارد مجموعۀ خود كنند و يا فردي در مجموعۀ شان از كار كناره مي گيرد، شروع مي كنند به بدگويي و ايراد گرفتن از آن فرد؟ تا زماني كه منتظريد ديگران خودشان را با روشهاي شما منطبق كنند، كار بهمين منوال خواهد بود. بايد به موفقيتتان ايمان داشته باشيد نه به روشتان.


1-  مخفف عبارت Neuro Linguistic Programming

تیم آموزشی راه سبز

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت |
Education for Life and Death

آموزش برای مرگ و زندگی

 

 

"... آموزش تقسيم شده به دو بخش،

 يعني كه مردمان جوان براي زندگي مطالعه كنند

و مردمان ميانسال براي مرگ مطالعه كنند.

البته، مردمان ميانسال، مراقبه، آوازخواندن، رقصيدن و خنديدن را مطالعه خواهند كرد.

آنان جشن گرفتن را مي آموزند.

 آنان بايد از مرگ خويش يك ضيافت برپا كنند __

هدف بخش دوم آموزش همين بايد باشد...."

اوشو

منتخبي از مجله ي اوشو تايمز___ نسخه ي آسيايي __ ژوئن 2000

1 . سرمقاله

از دكتر واسانت جوشي، استاد ميهمان از دانشگاه ايالتي كليولند، اوهايو، آمريكا

By: Dr. Vasant Joshi, visiting professor, Cleveland State University, Cleveland, Ohio, USA

 

ما به آن تعليم و تربيتي نياز داريم كه شامل روند هميشگي يادگيري باشد:

روشي كه نه تنها به فرد كمك كند تا امرار معاش كند،

بلكه همچنين شخص را آماده سازد تا در لحظه ي مرگ،
 چگونه زندگي را به اوج خودش برساند.

 

براي درگير ساختن فرد در روند تغيير و انقلابي كه اينگونه صورت خواهد گرفت، نگاهي تازه به تعليم و تربيت بسيار ضرورت دارد. اين بينش تازه به مردم الهام مي كند كه درپي ادراكي تازه از آموزش انسان باشند تا بتواند در ارزش ها تحولي به وجود آورد.

و اين نه فقط به نفع فرد است، بلكه براي تمام جامعه نيز مفيد خواهد بود.

با اشتغال به كار آموزش در هندوستان و ايالات متحده آمريكا، وقتي كه به ديدگاه اوشو در مورد آموزش برخورد كردم، برايم مانند هوايي تازه بود. در اساس، من نگرش هاي اوشو را در مورد تعليم و تربيت، اعتراضي مي يابم عليه ارزش ها و معاني داده شده به
آموزش هاي سنتي، و عليه نقش آموزگار در ابديت بخشيدن به اين ارزش ها.

براي نمونه، دانش آموزان به اين باور رهنمون شده اند كه گرفتن نمره ي بالاتر، مهم تر از يادگيري است. بنابراين، آموختن به خاطر نفس آموختن، به عنوان يك ارزش،
در جنگلي از نمره ها، جايزه ها و ساير پاداش هاي بيروني گم شده است.

در دنياي كنوني، اين نگرش كاملاً رقابت آميز: اين شهوت براي قدرت، پول و
جاه طلبي ها در تمام سطوح اجتماعي و اقتصادي جاري است.

من براساس تجربياتم توانستم نكاتي را كه اوشو مي گويد درك كنم، كه چنين است:

همان آموزگار كفايت مي كند تا بذر زهرآگين جاه طلبي، رقابت، طمع و خشونت جوانه نزند. آموزگار بايد روي اين فرضيه كار كند كه بايد به كودكان اجازه داد تا مستقيماً با مشكلات زندگي تماس داشته باشند، تا بتوانند ياد بگيرند، كشف كنند، رشد كنند و از دانش خود براي يافتن راه حل هاي مناسب استفاده كنند.

يك آموزگار، يا در اينجا، يك تسهيل كننده a facilitator  ، فقط سعي دارد در كلاس درس يك محيط حمايت كننده و يك كيفيت رابط ي فردي با دانش آموزان ايجاد كند، تا در آن محيط استعدادهاي بالقوه ي ايشان به ثمر برسد.

اوشو مي گويد كه با استفاده ي موثر از كامپيوتر و تلويزيون، به عنوان ابزارهاي آموزش، اينك يك آموزگار مي تواند آزاد باشد تا وقتش را صرف كمك به كودك كند تا بيشتر هشياري و خودشناسي داشته باشد.

بنابراين آموزگار بايد همچون يك راهنما ديده شود __ كسي كه دانش نمي دهد، بلكه دانش را به طور راحت، براي غني تركردن كيفيات عقلاني و روحاني كودك، در دسترس او قرار مي دهد.

اوشو ديدگاه هاي مرسوم و متداول ما به آموزش را به چالش مي خواند.

مفاهيم و رويكردهاي مرسوم در تعليم و تربيت شايد بامعني باشند، ولي اهميت ندارند. شايد مفيد باشند، ولي كشش ندارند. به نظر اوشو، معني به ذهن مربوط است در حاليكه اهميت به روح متعلق دارد.

اين يك جابه جايي اساسي در مقياسي عظيم است، جايي كه تمام توجه آموزش به رشد آگاهي انسان معطوف است.

او توجه شما را از نمره ها و امتحانات و آموزن ها و جدول ها و منحني ها و
طبقه بندي ها تخصصي بر مي دارد.

به عوض اينكه ذهني جوان را ظرفي خالي بدانيم كه نياز دارد با واقعيت ها و ارقام پر شود، و با فرض اينكه با چنين كاري، كودك به نوعي "تحصيلكرده" مي شود، اوشو روي معني اصلي واژه ي تعليم و تربيت به زبان لاتين يا education تاكيد مي كند: بيرون آوردن آنچه كه در درون نهفته است__ به فعل درآوردن نيروي بالقوه.

بينايان سراسر دنيا، به تمدن بشري پيشكشي بزرگ عطا كرده اند. زيرا اين رويا بينندگان، در اصل عصيانگراني بوده اند كه با  بيماري ها و موارد اساسي، كه جامعه كاملاً از آن غافل شده، برخوردي مستقيم  داشته اند.

اوشو چنان عصيانگري است كه بي وقفه براي ازبين بردن آن چوب بي جان  dead wood  كار كرد تا جوانه هاي تازه بتوانند ظاهر شوند. زمان آن فرا رسيده كه بينش ها و توصيه هاي او را در آموزش هاي خود جاي دهيم.

اگر تعليم و تربيت ما بخواهد در معني خودش راستين بماند، اگر بخواهيم براي نسلي كه مي آيد دنيايي تازه خلق كنيم، به بينشي نياز داريم كه هم عملي و هم خردمندانه باشد.

ما به آن تعليم و تربيتي نياز داريم كه شامل روند هميشگي يادگيري باشد:

روشي كه نه تنها به فرد كمك كند تا امرار معاش كند، بلكه همچنين شخص را آماده سازد تا در لحظه ي مرگ، چگونه زندگي را به اوج خودش برساند.

اوشو با كلام زير چنين بينشي را به گفتار در آورده است:

 

"در ديدگاه من، آموزش براي اينكه راستين باشد، بايد نافرمان و عاصي باشد.

تعليم و تربيت، تاكنون سنتي بوده است،

 تاكنون بخشي از حكومت بوده است.

آموزش واقعي بايد چيزهايي را بياموزد كه هيچ موسسه ي ديگري نتواند آن را بياموزاند.

بايد شغلي باشد كه ضد آشوب و هرج مرج عمل مي كند anti-entropy .

تعليم و تربيت واقعي همچنين بايد امور ماورايي را تعليم بدهد.

ذهن براي علم است،
 قلب براي هنر است و شعر و موسيقي،
و ماورا، براي مذهب است.

 

 

  تقديم با عشق و سپاس به تمام آموزشگران فارسي زبان 

محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com

پونا : مهرماه 1380

 

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت |
 

 


 




 

همه هنر مراقبه آن است که چطور به راحتي ، شخصيت را ترک کنيم ، به سوي دل بشتابيم ، شخص نباشيم .
همين شخص بودن يا نبودن ، همه هنر مراقبه و همه هنر خلسه معنوي است .

*****
ضمن مراقبه ، تو آهسته آهسته کيفيت جديدي را در خود احساس مي کني ، زنده بودني جديد ، زيبايي و ظرافتي جديد ، هوشي جديد که از هيچکس عاريت گرفته نشده ، که در درون تو در حال نشو و نماست . کيفيتي که ريشه اش در وجود توست .
*****
مراقبه پرواز به فراسوي ذهن است . آن را با آرامش ذهني کاري نيست . مراقبه نهايت و اوج تجربه لذت است .
*****
آدم اهل مراقبه به طرز متفاوتي عمل مي کند . مهم نيست چه حرفه اي  انتخاب کند ، او کيفيتي از قداست را براي حرفه اش به ارمغان خواهد آورد .
*****
مراقبه نه سفري در فضاست و نه سفري در زمان ، بلکه يک بيداري آني است . اگر بتواني همين الان خاموش باشي ، اين ساحلي ديگر است .
اگر اجازه دهي ذهن متوقف شود و از کار بيفتد ، اين ساحلي ديگر است .
*****
مراقبه موازنه است ، مراقبه پرنده ايست با دو بال : آزادي و عشق .
*****
مراقبه تسليم است ، نه تقاضا ، مراقبه تحميل کردن مسير خود به هستي نيست ، بلکه آرام گرفتن در مسيري است که هستي مي خواهد در آن باشي .
مراقبه با دنده خلاص رفتن است .
*****
عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز .
 
*****
 مراقبه تابعي است از شاد بودن ، مراقبه همچون سايه در تعقيب انسان شاد است . هر جا که مي رود ، هر کاري که مي کند ، در حال مراقبه و مکاشفه است . او به شدت متمرکز است .
*****
شادماني هنگامي روي مي دهد که تو با زندگي ات هماهنگ هستي . چنان همساز که هر آنچه انجام مي دهي مايه مسرت توست . بعد ناگاه پي مي بري که مراقبه در تعقيب توست . اگر عاشق کاري باشي که مي کني ، اگر عاشق طريقه زندگي ات باشي ، آن وقت در حل مراقبه اي . آن وقت هيچ چيز حواست را پرت نخواهد کرد . وقتي چيزها حواس تو را پرت مي کند ، اين خود نشانه آن است که تو واقعاً به آن چيزها علاقمند نيستي .
*****
مراقبه داراي هيچ چارچوبي نيست : مراقبه پنجره نيست ، در نيست ، مراقبه تمرکز نيست ، مراقبه توجه نيست . مراقبه آگاهي است .
*****
مراقبه چيزي نيست جز سعي در پاکسازي وجود ، سعي در يافتن طراوت و جواني ، سعي در دستيابي به سرزندگي و هشياري بيشتر .  . . اوشو

ترجمه:محسن خاتمی

mohsenlove@gmail.com

 


 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت |

با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها،
 یک روشن شدگی روحانی پدید می آید که به هشیاری از واقعیت می انجامد
.

   

 

- هشت گام یوگا این ها هستند:  خودداری، نظم و ترتیب ثابت،

  وضعیت، تنظیم تنفس، انتزاع، تمرکز، تامل و خلسه.

 

آن نوری که می جویید در درون شماست. پس این طلب یک طلب درونی خواهد بود.
این سفری به یک فضای بیرونی نیست؛ سفری در فضای درون است. باید به هسته ات برسی. آنچه را که می جویی پیشاپیش در درونت است. فقط باید پوسته های پیاز را برداری: لایه ها و لایه هایی از جهل وجود دارد. آن الماس در گل و لای پنهان شده است: این الماس را نباید خلق کرد. این الماس از پیش وجود دارد __ فقط لایه هایی از گل و لای را باید برداشت.

این نکته ای اساسی است که بفهمیم: آن گنجینه پیشاپیش وجود دارد. شاید شما کلیدش را نداشته باشید. کلید را باید یافت، و نه آن گنجینه را. این نکته ای اساسی است، خیلی افراطی است، زیرا تمامی تلاش بستگی به این فهمیدن دارد. اگر آن گنجینه را باید خلق کرد، آنوقت روندی بسیار طولانی خواهد بود؛ و هیچکس نمی تواند یقین داشته باشد که آیا می تواند آن را خلق کرد یا نه. فقط کلید را باید یافت. آن گنج وجود دارد، خیلی نزدیک است. لایه هایی از قفل ها را باید برداشت.

برای همین است که طلب حقیقت روندی منفی است. یک طلب کردن بصورت مثبت نیست. نباید چیزی را به وجودت اضافه کنی، بلکه باید چیزهایی را حذف کنی یا بیندازی. باید چیزی را از خودت بکنی و ببری. طلب حقیقت یک عمل جراحی  surgical است. با دارو ممکن نیست: عمل جراحی است. هیچ چیز را نباید به شما افزود. بلکه برعکس، چیزی را باید از شما برداشت و دور و نفی کرد. روش اپانیشادی نتی نتی یعنی همین.
معنی نتی نتی
Neti, neti
این است: آنقدر به نفی کردن ادامه بده تا به نفی کننده برسی؛ آنقدر نفی کن تا هیچ امکان دیگری برای نفی کردن باقی نمانده باشد، فقط خودت باقی مانده ای،
تو در هسته ی وجودت، در آن آگاهی که نمی تواند نفی شود __ زیرا چه کسی آن را
نفی خواهد کرد؟ پس به نفی کردن ادامه بده. "من نه این هستم و نه آن هستم." ادامه بده: "نه...، نه..." آنگاه نقطه ای می رسد که فقط خودت هستی، نفی کننده؛ چیز دیگری نیست که ببری و جدا کنی
. عمل جراحی تمام شده است، به آن گنجینه رسیده ای.

اگر این نکته درست فهمیده شود، آنوقت بار زیاد سنگین نخواهد بود، سفر بسیار سبک طی خواهد شد. می توانی به آسانی حرکت کنی، با دانستن این نکته در ابتدای راه که شاید آن گنجینه از یاد برود، ولی گم نمی شود. شاید ندانی که دقیقاٌ در کجاست، ولی در درون تو است. می توانی خاطرجمع و مطمئن باشی، تردیدی در این نداری. درواقع، حتی اگر هم بخواهی آن را گم کنی، نمی توانی آن را گم کنی، زیرا که خود وجودت است. چیزی از تو بیرون نیست، ذات و طبیعت تو است.

مردم نزد من می آیند و می گویند، "ما در جست وجوی خداوند هستیم." از ایشان میرسم، "کجا او را گم کرده اید؟ چرا دنبالش می گردید؟ آیا در جایی او را گم کرده اید؟ اگر او را در جایی گم کرده اید، به من بگویید کجا او را گم کرده اید، چون تنها اینچنین خواهید توانست آن را پیدا کنید." آنان می گویند، "نه، ما او را گم نکرده ایم." اگر چنین است پس چرا در
جست وجو هستید؟ پس فقط چشم ها را ببندید. شاید به سبب همین جستجوکردن است که
نمی توانید او را بیابید. شاید خیلی زیادی به جستجوکردن توجه دارید؛ شما به وجوددرونی خودتان نگاه نکرده اید: به وطن بازگردید. و شما سالکین بزرگ هستید و به مکه و مدینه و کاشی
kashi و کالیاش kaliash
 می روید. شماجستجوگران بزرگی هستید. به تمام دنیا سفر
می کنید، بجز یک مکان __ جایی که هستید!
وقتی که انسان آرام و ساکن است، جوینده همان جسته شده است.

چیز جدیدی به دست نیامده است. فقط فرد شروع می کند به درک این که نظرکردن به بیرون سبب تمام این ازدست دادن ها بوده است. با نگاه کردن به درون، آن وجود دارد. همیشه آنجا بوده است. حتی یک لحظه هم وجود نداشته که آنجا نباشد__ وهرگز لحظه ای نخواهد بود __ زیرا خداوند چیزی بیرونی نیست، حقیقت از تو بیرون نیست، حقیقت تو هستی که باشکوه گشته ای  You glorified، حقیقت تو هستی در شکوه کامل خود، تو در خلوص مطلق خودت. اگر این را درک کنید آنوقت این سوتراهای پاتانجلی خیلی آسان خواهند بود:

با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها،
 اشراق روحانی پدید می آید که به هشیاری از واقعیت می انجامد.

 

او نمی گوید که باید چیزی را ساخت، می گوید که چیزی را باید نابود کرد. تو اینک از آن چیزی که هستی بیشتر هستی. مشکل اینجاست. خیلی چیزها را در اطراف خودت جمع
کرده ای، آن الماس گل و لای بسیار گردآوری کرده است. این گل و لای را باید شست.
و ناگهان، الماس آنجاست... با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها... این، بوجودآوردن خلوص یا تقدس یا الوهیت نیست. فقط نابودکردن ناخالصی هاست.
تو خالص هستی. تو مقدس هستی. تمامی راه کاملاٌ طور دیگری می شود. آنوقت چیزهایی را باید کند و دور انداخت، چیزهایی را باید حذف
delete  کرد.

در عمق، معنی سانیاسsannyas  ، تشرف به سلوک، همین است. سانیاس ترک کردنrenounce خانه و خانواده و فرزندان نیست __ این به نظر خیلی بی رحمانه می آید. و انسان مهربان چگونه می تواند آن را انجام بدهد؟ این ترک همسر نیست، زیرا که مشکل ابدا این نیست. زن مانع خداوند نیست و نه فرزندان مانع هستند و نه منزل، هیچکدام مشکل اصلی نیستند. نه، اگر این ها را ترک کنی، نکته را نفهمیده ای.
چیزی دیگر را که در درونت گردآورده ای ترک کن.

اگر می خواهی منزل را ترک کنی، منزل واقعی را ترک کن، یعنی همین بدن که در آن
زنده ای و منزل گرفته ای. و با ترک کردن منظورم این نیست که بروی و خودکشی کنی، زیرا این ترک گفتن نیست. فقط همین که بدانی تو این بدن نیستی کافی است. همچنین نیازی نیست که نسبت به بدن بی رحم باشی. شاید تو بدن نباشی ولی بدن هم همچنین موجودی الهی است. شاید تو این بدن نباشی ولی این بدن به خودی خودش زنده است. در زندگی مشارکت
می کند، بخشی از این تمامیت هستی است. با آن بی رحمی نکنید. با آن خشونت نکنید. خودآزار نباشید.

به پوست کردن پیاز ادامه بده: نه، تو بدن نیستی؛ تو افکار نیستی، احساسات نیستی. و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفسego  تو بدون بجا گذاشتن ردپایی، به سادگی ناپدید
می شود __ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه. آنوقت تو هستی، ولی نمی توانی بگویی" من"I .  این واژه معنی اش را از دست می دهد. نفس وجود ندارد: تو
به وطن رسیده ای. ترک دنیا شکنجه گری خود نیست. اگر ترک دنیا همان آزاردادن خود باشد، فقط سیاست است که روی سرخودش ایستاده است. شاید اینقدر ترسو هستی که
نمی توانی از عهده ی شکنجه دادن دیگران برآیی، پس فقط بدن خودت را شکنجه می کنی. نودونه درصد مردمان به اصطلاح مذهبی خودآزار هستند، ترسو. آنان می خواهند دیگران را شکنجه کنند، ولی ترس و خطر وجود داشت و نتوانستند. پس یک قربانی خیلی معصوم،
آسیب پذیر و ناتوان پیدا کردند: بدن خودشان. و به میلیون ها راه شکنجه اش دادند.

نه، ترک دنیا یعنی شناخت: ترک دنیا یعنی هشیاری، ترک دنیا یعنی تشخیص دادن __ تشخیص این واقعیت که تو بدن نیستی. کار تمام است. تو در بدن زندگی می کنی، با اینکه خوب می دانی تو آن نیستی. بدن زیبا است. یکی از بزرگترین رازها در جهان هستی است. همان پرستشگاهی است که شاه شاهان در آن پنهان شده است.

وقتی که درک کردی ترک دنیا یعنی چه، درک می کنی که این همان نتی نتی است. می گویی "من این بدن نیستم، زیرا که از بدن هشیار هستم؛ خودهمین هشیاربودن مرا جدا و متفاوت
می کند." عمیق تر برو. به پوست کردن پیاز ادامه بده: "من این افکار نیستیم، زیرا این ها
می آیند و می روند، ولی من باقی هستم. من این عواطف و احساسات نیستم...."

عواطف می آیند، گاهی خیلی قوی؛ و تو خودت را در آن ها کاملاٌ از یاد می بری، ولی آن ها می روند. زمانی بود که وجود نداشتند، تو وجود داشتی، زمانی بود که آن ها وجود داشتند،
و تو در آن ها گم شده بودی. بازهم زمانی خواهد بود که آن ها رفته اند و تو اینجا نشسته ای. تو نمی توانی آن ها باشی. تو جدا هستی.

به پوست کردن پیاز ادامه بده: نه، تو بدن نیستی؛ تو افکار نیستی، احساسات نیستی. و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفسego  تو بدون بجا گذاشتن ردپایی به سادگی ناپدید
می شود __ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه. آنوقت تو هستی، ولی نمی توانی بگویی" من"I .  این واژه معنی اش را از دست می دهد.
نفس وجود ندارد: تو به وطن رسیده ای.

معنی سانیاس این است: نفی کردن هرآنچه که با آن هویت گرفته ای. عمل جراحی همین است. نابودکردن همین است.

"با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها، ..." و ناخالصی این است: ناخالصی این است که فکر کنی چیزی که نیستی، هستی. مرا سوءتفاهم نکنید، زیرا همیشه این امکان هست که مرا بد بفهمید که این بدن است که ناخالص است. من این را نمی گویم.
می توانید در یک ظرف آب خالص و در ظرف دیگری شیر خالص داشته باشید و این ها را با هم مخلوط کنید: حالا این مخلوط دوبرابر بیشتر خالص نشده است. قبلاٌ هردو خالص بودند: آب خالص بود، درست از خود گنگ
Ganga
بوده و آن شیر نیز خالص بود. دو خلوص را با هم مخلوط می کنید و یک ناخالصی ایجاد می شود __ نه اینکه خلوص دوبرابر شده باشد.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا این مخلوط آب و شیر را ناخالص می خوانید؟ ناخالصی یعنی ورود عامل خارجی که به آن تعلق نداشته است، که جزو طبیعت آن نبوده؛ چیزی از بیرون مداخله کرده و به مرزهای او تجاوز کرده است. حالا فقط شیر ناخالص نشده است، آب هم ناخالص شده است. دو خلوص باهم دیدار می کند و ناخالص می شوند.

پس وقتی می گویم ناخالصی ها را ترک کنید، منظورم این نیست که بدن شما ناخالص است. منظورم این نیست که ذهن شما ناخالص است، منظورم این نیست که احساسات شما ناخالص است. هیچ چیز ناخالص نیست __ ولی وقتی هویت می گیرید، ناخالصی در همین
هویت گرفتن است. همه چیز خالص است. اگر به خودی خودش کار کند و شما مداخله نکنید، بدن شما کامل است. معرفت شما خالص است، اگر به خودی خودش کار کند و بدن در آن مداخله نکند. اگر بدون مداخله کردن زندگی کنید، خالص هستید. همه چیز خالص است.
من بدن را محکوم نمی کنم. من هیچ چیز را محکوم نمی کنم. همیشه این نکته را به یاد داشته باشید: من یک محکوم کننده نیستم. همه چیز همانطور که هست زیباست. ولی هویت گرفتن تولید ناخالصی می کند.

وقتی شروع می کنید به این فکر که شما بدن هستید، به زور وارد حریم آن می شوید و وقتی با بدن چنین کردید، بدن نیز بی درنگ با زور وارد حریم شما می شود. آنوقت ناخالصی وجود دارد.

پاتانجلی می گوید: " با تمرین گام های مختلف یوگا برای ازبین بردن ناخالصی ها..."  برای ازبین بردن هویت، هویت گرفتن؛ برای ازبین بردن خرابی هایی که در درون دارید __ آن اغتشاش که هرچیزی چیز دیگری شده است.... هیچ چیز روشن نیست. هیچ مرکزی درجای خودش عمل نمی کند؛ تو به یک جمعیت تبدیل شده ای. هرچیزی در طبیعت چیز دیگر دخالت می کند. این ناخالصی است.

"... برای ازبین بردن ناخالصی ها، یک روشن شدگی روحانی پدید می آید ..." و زمانی که ناخالصی ازبین رفت، ناگهان یک روشن شدگی وجود دارد. این از بیرون نمی آید، این همان درونی ترین هسته ی وجود تو در خلوص خودش، در معصومیت و بکارت خودش است.
یک روشنایی در تو برمی خیزد. همه چیز روشن است: آن جمعیت سردرگم دیگر رفته است؛ شفافیت ادراک برمی خیزد. حالا می توانی همه چیز را آنطور که هست ببینی؛ فرافکنی وجود ندارد. تخیلی نیست، هیچ واقعیتی تحریف نشده است. تو فقط چیزها را همانطور که هستند
می بینی. چشمانت خالی هستند، وجودت ساکت است. اینک تو هیچ چیز در خودت نداری،
پس نمی توانی فرافکنی کنی. یک ناظر منفعل، یک شاهد
witness  یک ساکشینsakshin  

می شوی__ و خلوص وجود همین است . "... یک روشن شدگی روحانی پدید می آید که
به هشیاری از واقعیت می انجامد."

 

سپس، هشت گام یوگا.
مرا خیلی آهسته دنبال کنید، زیرا آموزش مرکزی پاتانجلی در همینجاست:

یام، نیام، آسان، پرانایام، پراتی آهار، دارانا، دیان، سامادیا... آشتو آنگانیashto angani.

هشت گام یوگا این ها هستند:  خودداریYam ، رعایت کردن ثابتniyam، وضعیت asan، تنظیم تنفسpranayam ،  انتزاع pratyahar ، تمرکزdharana ، تاملdhyan و خلسه samadhi.

هشت گام یوگا. تمام علم یوگا در همین یک جمله است، در یک هسته. خیلی چیز ها را
می رساند. نخست اجازه دهید معنی دقیق هر گام را به شما بگویم. و به یادبسپارید:  پاتانجلی آن ها را پله
step  یا دست و پاlimb
 می خواند. هردو هستند. برای این پله هستند که هریک را باید بعد از دیگری دنبال کرد، یک توالی رشد در آن ها وجود دارد. ولی فقط پله نیستند:
این ها اندام یا دست و پاهای بدنه ی یوگا هستند. یک وحدت درونی دارند، و یک وحدت زنده نیز دارند: معنی دست و پا همین است.

برای مثال: دست های من، پاهای من، قلب من ... این ها جدا ازهم عمل نمی کنند. این ها ازهم جدا نیستند. این ها یک وحدت زنده هستند. اگر قلب بایستد، آنوقت دست نمی تواند حرکت کند. همه چیز به هم دیگر متصل است. این ها فقط مثل پله های یک نردبام نیستند، زیرا در نردبام هریک پله از دیگری جدا است. اگر یک پله ازبین برود تمام نردبان ازبین نمی رود.
پس پاتانجلی می گوید که این ها پله هستند، زیرا که رشدی مشخص و متوالی دارند __ ولی این ها همچنین آنگا
anga، بخشی زنده از یک بدنه هم هستند. نمی توانی هیچ یک را رها کنی. پله ها را می شود رها کرد، اندام بدن را نمی توان. می توانی دو پله را در یک گام برداری، می توانی یک گام را جا بیندازی ولی دست و پا را نمی توان دور انداخت، این ها بخش های مکانیکی نیستند. نمی توانی آن ها را برداری و حذف کنی. آن ها هستند که تو را می سازند
.
به تمامیت وجود تو تعلق دارند؛ ازهم جدا نیستند. تمامیت در آن ها همچون یک واحد هماهنگ عمل می کند. بنابراین هشت دست و پای یوگا نیز پله هستند، پله به این معنی که هریک دیگری را دنبال می کند و این ها با هم در یک ارتباط عمیق قرار دارند. دومی نمی تواند قبل از اولی بیاید.  و هشتمی باید هشتم بیاید و نه چهارم و نمی تواند اولی باشد.

بنابراین هم پله هستند و هم یک واحد زنده.

یام یعنی خودداری self-restraint. در انگلیسی این واژه قدری متفاوت می شود. واقعاٌ هم  نه یک تفاوت جزیی، تمام معنی یام گم می شود. زیرا در انگلیسی این واژه به نظر مثل جلوگیری کردن supressing و سرکوبrepression   است. و پس از فروید این واژه های سرکوب و جلوگیری جزو الفاظ رکیک درآمده اند. خودداری، سرکوب نیست. در آن روزگاری که پاتانجلی از واژه ی یام استفاده کرد، این واژه معنایی کاملاٌ متفاوت داشت. واژه ها عوض
می شوند. حتی حالا در هندوستان نیز واژه ی سامیام
samyam  به معنی کنترل و سرکوب کردن است. معنی ازبین رفته است.

شاید این داستان را شنیده باشید: در مورد جورج پادشاه اول انگستان است که به دیدار
صومعه ی جان قدیسSt. John Catherdral رفت که یک شاهکار هنری بود. سازنده، معمار و هنرمند که نامش کریستوفر رنChristopher Wren  بود در آنجا حاضر بود.
شاه به او نگاه کرد و او را تحستین کرد. او سه واژه به کار برد: گفت : "سرگرم کننده
amusing  است، مهیبawful است. مصنوعی artificial   است." کریستوفر رن از این تحسین ها خوشحال بود... ولی شما تعجب می کنید. این واژه ها دیگر همان معنی سابق را ندارند. در آن روزگار، سیصد سال پیش، سرگرم کننده معنی شگفت آورamazing  داشت؛ مهیب به معنی شگفت انگیز awe-inspiring و مصنوعی به معنی هنرمندانه  artistic بود.

هر واژه يك زندگینامه دارد و بارها تغییر می کند. همانطور که زندگی تغییر می کند همه چیز درتغییر است: واژه رنگی جدید به خود می گیرد. و در واقع، واژه هایی که ظرفیت تغییر کردن دارند، تنها آن ها زنده باقی می مانند؛ وگرنه می میرند. واژگان سنتی که از تغییرکردن دوری می کنند، می میرند. واژگان زنده که ظرفیت این را دارند که معنایی تازه را به گرد خود بیاورند، فقط آن ها زنده می مانند و در طول اعصار آن ها در معناهای مختلف بسیار زیادی زنده می مانند. در روزگار پاتانجلی یام واژه ای زیبا بود... پس از فروید زشت شده است... نه فقط معنی عوض شده است، بلکه تمام مزه و طعم واژه تغییر کرده است.

برای پاتانجلی خودداری به معنی سرکوب کردن خود نیست. فقط یعنی هدایت زندگی فردی __ نه اینکه انرژی ها را سرکوب کنی، بلکه به آن ها جهت بدهی، آن ها را هدایت کنی.
زیرا می توانید چنان زندگی کنید که در جهات متضاد حرکت می کند، در جهت های بسیار __ آنوقت هرگز به جایی نخواهید رسید. درست مانند یک اتوموبیل است: راننده چندین مایل
به سمت شمال می راند، سپس فکرش عوض می شود و چندین مایل به جنوب می رود، سپس تصمیمش عوض می شود و چندین مایل به غرب می راند و سپس بازهم تغییر جهت
می دهد... او در جایی که متولد شده بود خواهد مرد. او هرگز به جایی نخواهد رسید. او هرگز احساس رضایت نخواهد کرد. می توانید راه های مختلفی بروید ولی تا جهتی نداشته باشید
بی فایده می روید. بیشتر و بیشتر احساس ناکامی خواهید کرد و نه هیچ چیز دیگر.

ایجاد خودداری نخست به این معنی است که به انرژی حیاتی خود جهت بدهی. انرژی حیاتی محدود است. اگر به روش های مسخره و بی جهت از آن استفاده کنی هرگز به جایی نخواهی رسید. دیر یا زود از این انرژی تهی خواهی شد __ و این خالی شدن یک بودا نیست. فقط یک تهی شدن منفی است. هیچ چیز در درون نیست، یک ظرف خالی. قبل از اینکه بمیری خواهی مرد. ولی این انرژی های محدود که توسط طبیعت، جهان هستی، خداوند یا هر اسم دیگری که بخواهید آن را بخوانید، این انرژی های محدود می تواند طوری مصرف شود که به دری تبدیل بشود برای ورود به نامحدود. اگر تو درست حرکت کنی، اگر هشیارانه حرکت کنی،
اگر گوش به زنگ باشی، تمام انرژی هایت را جمع آوری کنی و در یک جهت حرکت کنی، اگر یک جمعیت نیستی و یک فرد شده ای__ این است معنی یام.

معمولاٌ شما یک جمعیت هستید، صداهای بسیار درون. یکی می گوید، "دراین جهت برو"؛ دیگری می گوید، "فایده ندارد. به اینجا برو." یکی می گوید، "به معبد برو"؛ دیگری
می گوید، "رفتن به تئاتر بهتر خواهد بود." و هیچوقت در هیچ کجا راحت نخواهی بود، زیرا هرکجا که باشی  پشیمان هستی. اگر به تئاتر بروی آن صدایی که با رفتن به معبد موافق بود برایت دردسر درست می کند: "اینجا چکار می کنی؟ وقتت را تلف می کنی؟ می توانستی در معبد باشی و نیایش زیباست. و کسی نمی داند در معبد چه اتفاقی می توانست بیفتد: شاید فرصتی برای رسیدن به اشراق داشتی و آن را از دست دادی!" اگر به معبد بروی، همین طور است _ آن صدایی که اصرار داشت به تئاتر بروی به گفتن ادامه خواهد داد: "اینجا چکار
می کنی؟ همینجا احمقانه نشسته ای. و قبلاٌ هم نیایش کرده ای و اتفاقی نیفتاده است. چرا وقتت را هدر می دهی؟" و در اطرافت احمق هایی را می بینی که نشسته اند و کارهای بیفایده
می کنند و هیچ اتفاقی نمی افتد؟ در تئاتر کسی چه می داند که چه هیجانی و شعفی ممکن
می بود؟ اینگونه نکته را ازدست می دهی.

اگر یک فرد نباشی، یک واحد، وجودی یکپارچه، هرکجا که باشی همیشه ازدست می دهی. هرگز در وطن نخواهی بود. همیشه به یک جا و جای دیگر می روی و هرگز به جایی نخواهی رسید. دیوانه خواهی شد. آن زندگی که با  یام مخالف است دیوانه خواهد شد.
تعجبی نیست که در غرب بیش از شرق دیوانه وجود دارد. شرق، دانسته، ندانسته __ هنوز هم در زندگی، اندکی خودداری را دنبال می کند. در غرب، فکرکردن در مورد خودداری،
به نظر مانند بردگی می رسد. مخالفت با خودداری، بیشتر آزادی خواهانه و استقلال گرایانه
به نظر می آید. ولی تا وقتی که یک فرد نباشی، نمی توانی آزاد باشی. آزادی تو یک فریب خواهد بود، چیزی جز خودکشی نخواهد بود. خودت را خواهی کشت، امکانات خودت را ازبین می بری، انرژی هایت را نابود می کنی، و یک روز احساس خواهی کرد که در تمام زندگی تلاش کرده ای و هیچ چیز به دست نیامده است، رشدی از آن حاصل نشده است.

خودداری به این معنی است: معنی اول: جهت دادن به زندگی. خودداری یعنی قدری مرکزیت بیشتر داشتن. چگونه می توانی قدری بیشتر مرکزیت داشته باشی؟ زمانی که به زندگی خود جهت بدهی، بلافاصله یک مرکز در درونت شروع به رخ دادن می کند. جهت، آن مرکز را خلق می کند، آنگاه آن مرکز جهت می دهد. یک رابطه دوجانبه در رضایت است.

تا زمانی که خوددار نباشی، دومین گام یا پله ناممکن است __ برای همین است که پاتانجلی
آن ها را پله می خواند. دومین پله نیام
niyam  است: منظم بودن، یک زندگی که نظمی داشته باشد، زندگی که ترتیب و نظام داشته باشد. یک زندگی که خیلی با انضباط باشد و نه برهمریخته. نظم و ترتیب... ولی این نیز به نظر شما بردگی می آید. تمام واژه های زیبای زمان پاتانجلی اینک زشت شده اند. ولی من به شما می گویم: تا وقتی در زندگیتان ترتیب و انضباطی نداشته باشید، برده ی غریزه های خودتان خواهید بود __ و شاید فکر کنید که این آزادی است، ولی اسیر تمام آن افکار آواره خواهید بود. این آزادی نیست. شاید یک مرشد قابل دیدن نداشته باشید ولی مرشدهای زیاد نامریی در درونتان دارید؛ و آن ها بر شما سلطه دارند. فقط انسانی که منظم باشد می تواند روزی مرشد بشود.

باز این هم خیلی دور است، زیرا مرشد واقعی فقط وقتی اتفاق می افتد که به پله ی هشتم رسیده باشی _ هدف آن است. آنوقت انسان پیروز و فاتح jina می شود. آنوقت انسان بودا می شود، کسی که بیدار شده است. آنوقت فرد یک مسیح می شود، یک ناجی برای دیگران.
نه اینکه سعی کنی آن ها را نجات بدهی؛ فقط حضورت تاثیری نجات دهنده دارد.
 پله دوم نیام است: نظم و ترتیب ثابت.

سومین پله وضعیت بدنی asan  است. و هر پله از ماقبل خود بیرون می آید: وقتی در زندگی نظم و ترتیب داشتی می توانی به آسان دست پیدا کنی. گاهی آسان را آزمایش کنید. فقط سعی کنید ساکت بنشینید. نمی توانید بنشینید __ بدن سعی می کند بر شما طغیان کند. ناگهان در اینجا و آنجا احساس درد می کنید. پاها سنگین و مرده شده اند. ناگهان در بخش های زیادی از بدن  احساس بی قراری می کنید. قبلاٌ هرگز این حس را نداشته اید. چرا اینهمه مشکلات فقط با نشستن در سکوت ایجاد می شوند؟ احساس می کنی پاهایت مورمور می شوند. چشم ها را بازکن و ببین که مورچه ای وجود ندارد: بدن تو را فریب می دهد. بدن آماده ی منظم شدن نیست. بدن لوس شده و بد بار آمده است. بدن نمی خواهد به تو گوش بدهد. بدن ارباب خودش شده است. و تو همیشه از آن پیروی کرده بودی. حالا، حتی چند دقیقه نشستن هم تقریباٌ غیرممکن شده است.

اگر از مردم بخواهی که فقط در سکوت بنشینند، از جهنم هایی عبور می کنند. اگر این را به کسی بگویم خواهد گفت، "فقط در سکوت بنشینم و هیچ کاری نکنم؟" __ گویی که انجام دادن یک وسواس است. او خواهد گفت، "دست کم یک ذکرmantra  به من بده تا در درون تکرار کنم." او یک سرگرمی لازم دارد. فقط نشستن در سکوت به نظر دشوار می آید.
و این زیباترین اتفاقی است که می تواند برای یک انسان رخ بدهد: فقط در سکوت نشستن و کاری نکردن.

آسان یعنی یک وضعیت بدنی تثبیت شده. تو در آن چنان راحت و آسوده هستی، که ابداٌ نیازی نیست به بدن حرکتی بدهی. در آن لحظه، تو ناگهان به ورای بدن می روی.

وقتی بدن می گوید، "حالا ببین، مورمور شروع شده است،" و یا وقتی بدن ناگهان احساس شدید خارش پیدا می کند، این بدن است که سعی می کند شما را پایین بیاورد. بدن می گوید، "آنقدر دور نرو. برگرد. کجا می روی؟__ زیرا معرفت به سمت بالا می رود و از وجود بدن دور می شود... بدن شروع می کند به طغیان کردن. هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود: بدن برای تو مشکل آفرینی می کند، زیرا تا وقتی که مشکل وجود داشته باشد، مجبور هستی که بازگردی. بدن درخواست توجه دارد: "توجهت را بده." بدن ایجاد درد می کند. ایجاد خارش می کند. ناگهان بدن دیگر معمولی نیست، بدن در حال طغیان کردن است. این از
سیاست بازی های بدن است. فراخوانده شده ای: "زیاد دور نرو، سرگرم باش. اینجا بمان."
به بدن و به زمین افسارشده بمان. تو به سمت آسمان حرکت می کنی و بدن احساس ترس
می کند. آسان فقط بر شخصی وارد می شود که یک زندگی خوددار، منظم و با ترتیب داشته باشد؛ آنوقت وضعیت های بدنی ممکن خواهند بود. آنوقت می توانی فقط بنشینی، زیرا بدن
می داند که تو انسانی با انضباط هستی. اگر بخواهی بنشینی، خواهی نشست__ هیچ چیز در مخالفت با تو نمی توان انجام داد. بدن می تواند به گفتن چیزها ادامه بدهد... رفته رفته
می ایستد. کسی نیست که به آن گوش بدهد. این سرکوب کردن نیست: تو بدن را سرکوب
نمی کنی. برعکس، بدن سعی می کند تو را سرکوب کند. این سرکوب نیست.
از بدن نمی خواهی که کاری انجام بدهد. فقط استراحت می کنی. ولی بدن هیچ استراحتی
نمی شناسد زیرا هرگز به آن استراحتی نداده ای. همیشه بی قرار بوده ای. خود واژه ی آسان یعنی استراحت، در آرامشی عمیق بودن. و اگر بتوانی چنین کنی، امکانات زیادی برایت وجود خواهند داشت.

اگر بدن بتواند در راحتی باشد، آنوقت می توانی نفست را تنظیم کنی. عمیق تر می روی، زیرا تنفس پلی است بین بدن و روح: از بدن به ذهن. اگر بتوانی نفس ها را منظم کنی _ پرانایام_ روی ذهنت حاکمیت داری.

آیا هرگز مشاهده کرده ای که هرگاه ذهن تغییر کند، آهنگ تنفس هم بی درنگ عوض خواهد شد؟. اگر ضد این عمل کنی __ اگر آهنگ تنفس را تغییر بدهی __ ذهن باید بی درنگ تغییر کند. وقتی خشمگین هستی نمی توانی با آرامش تنفس کنی، وگرنه خشم ازبین می رود.
آزمایش کنید: وقتی احساس خشم می کنید تنفس ها مغشوش می شوند، نامرتب می شود، آهنگ خودشان را از دست می دهند و پرصدا و بیقرار می شوند. دیگر یک هماهنگی نیست.
بی نظمی آمده و آن نظم را برهم زده است. یک آزمایش بکنید: هروقت احساس عصبانی شدن داشتید فقط آسوده بمانید و با نظم و ترتیب نفس بکشید. ناگهان احساس می کنید که خشم ازبین رفته است. بدون وجود نوعی خاص از تنفس در بدن، خشم نمی تواند وجود داشته باشد.

وقتی درحال معاشقه هستی تنفس ها تغییر می کنند و خیلی خشن می شوند. وقتی سرشار از شهوت جنسی هستی تنفس تغییر می کند و تند می شود. سکس کمی خشونت در خودش دارد. شنیده شده که عشاق همدیگر را گاز می گیرند و گاهی همدیگر را آزار می دهند. و اگر دو نفر را در حال معاشقه ببینی، خواهی دید که نوعی جنگیدن وجوددارد. قدری خشونت در آن هست. و هردو طرف تنفس های خشن و تندی دارند و در هماهنگی و ترتیب نیستند.

در تانترا، که تحقیقات زیادی روی انرژی جنسی و تبدیل آن انجام شده است، بسیار بر روی آهنگ تنفس کار کرده اند. اگر دو عاشق در حال معاشقه کردن بتوانند در یک آهنگ تنفسی باقی بمانند، با یگانگی، که هردویک آهنگ تنفسی داشته باشند، انزالی وجود نخواهد داشت. می توانند ساعت ها به معاشقه بپردازند، زیرا انزال فقط وقتی می تواند رخ بدهد که تنفس ها آهنگین نیست، فقط در این صورت است که بدن می تواند انرژی را به بیرون پرتاب کند.
اگر تنفس ها هماهنگ باشند بدن انرژی را جذب می کند و هرگز به بیرون پرتاب نمی کند. تانترا تکنیک های زیادی را برای تغییر آهنگ تنفس پرورش داده است. آنوقت می توانید ساعت ها معاشقه کنید و انرژی از دست ندهید. بلکه برعکس، انرژی کسب می کنید: زیرا اگر مرد عاشق زن باشد و آن زن عاشق آن مرد باشد، می توانند به هم کمک کنند تا همدیگر را پرکنند__ زیرا که این ها دو انرژی متضاد هستند. وقتی انرژی های متضاد دیدار کنند و جرقه بخورند، همدیگر را شارژ می کنند؛ وگرنه انرژی از دست می رود و بعد از معاشقه احساس می کنی که کمی فریب خورده ای  __ وعده های بسیار و هیچ چیزی به دست نیامده و دست همچنان خالی باقی می ماند.

بعد از آسان نوبت تنظیم تنفس است: پرانایاما. چند روز به تماشا بپردازید و یادداشت کنید: وقتی خشمگین شدی روند تنفست چگونه بود؟ آیا بازدم طولانی تر بود یا دم؟ یا مساوی بودند؟ یا دم خیلی کوتاه است و بازدم طولانی یا بازدم های کوتاه و دم های طولانی؟ فقط نسبت زمانی بین دم و بازدم را مشاهده کنید. وقتی شهوت جنسی در شما برمی خیزد، نگاه کنید و یادداشت کنید. وقتی در شبی پرستاره در سکوت نشسته اید و همه چیز در اطرافتان آرام است، نگاه کنید که تنفس شما چگونه است. وقتی احساس مهربانی می کنید، تماشا کنید، یادداشت کنید. وقتی در حالت جنگیدن هستید، تماشا کنید و یادداشت کنید. فقط نقشه ای از تنفس های خودتان درست کنید و آنوقت چیزهای زیادی خواهید دانست.

و پرانایام چیزی نیست که بتوان آن را به شما آموخت. باید آن را کشف کنید زیرا هرکسی به آهنگ مخصوص خودش تنفس می کند. تنفس های هر فرد همانند اثرانگشت های او با دیگری متفاوت است. تنفس یک پدیده ی فردی است و برای همین است که من هرگز آن را تدریس نمی کنم. باید آهنگ خودتان را کشف کنید. آهنگ شما آهنگ دیگری نیست و شاید برای دیگری مضر باشد. آهنگ تنفس خود را باید خودتان پیدا کنید.

و این دشوار نیست. نیازی نیست به کارشناس مراجعه کنی. فقط به مدت یک ماه جدولی از تمام حالات و موقعیت های خودت تهیه کن. آنوقت خواهی دانست که کدام آهنگ حالتی است که آسوده و راحت بودی و کدام آهنگ آن حالت است که احساس آرامش و سکون داشتی و کدام آهنگ بوده که ناگهان احساس شعف پیدا می کنی: سرشار از چیزی که از ماورا و از ناشناخته می آید: در آن لحظه چنان پر و سرشار هستی که می توانی به همه ی دنیا ببخشی و تمام نخواهد شد. آن لحظه ای را که احساس می کنی با کائنات یکی هستی تماشا و احساس کن: وقتی که احساس می کنی دیگر پل و جدایی بین تو و کائنات وجود ندارد. وقتی با درختان و پرندگان و رودخانه ها و سنگ ها و اقیانوس و ماسه یکی می شوی__ تماشا کن. درخواهی یافت که آهنگ های بسیاری در تنفست وجود دارد: یک طیف بزرگ: از خشن ترین و
زشت ترین و جهنمی ترین آهنگ ها... تا آرام ترین و بهشتی ترین آهنگ ها.

و سپس وقتی که آهنگ خودت را کشف کردی، تمرینش کن __ آن را بخشی از زندگیت قرار بده. رفته رفته ناخودآگاه می شود، آنوقت فقط به همان آهنگ تنفس خواهی کرد. و با آن آهنگ زندگیت زندگی یک یوگی می شود: خشمگین نخواهی بود، احساس نفرت نخواهی داشت؛ ناگهان احساس می کنی که یک دگردیسی در تو اتفاق افتاده است.

پرانایام یکی از بزرگترین اکتشافاتی است که در معرفت بشری رخ داده است. رفتن به کره ی ماه در مقایسه با پرانایم هیچ است. رفتن به ماه خیلی هیجان آور به نظر می رسد، ولی چیزی نیست: زیرا حتی اگر به ماه برسی، در آنجا چه خواهی کرد؟ حتی اگر به ماه هم دست پیدا کنی، همانی که هستی باقی خواهی ماند. به همان کارهایی بی معنی مشغول خواهی شد که در اینجا مشغولی. پرانایم یک سفر درونی است. و پرانایام چهارمین است __ و فقط هشت پله وجود دارند. نیمی از سفر در پرانایام تکمیل شده است. انسانی که پرانایم را آموخته باشد،
نه توسط یک آموزگار__ زیرا این چیزی کاذب است. من آن را تایید نمی کنم __ بلکه با هشیاری و اکتشاف خودش، انسانی که آهنگ وجود خودش را آموخته باشد، او نیمی از هدف را به دست آورده است. پرانایام یکی از بااهمیت ترین اکتشافات است.

و بعد از پرانایام ؛ تنظیم کردن تنفس ها؛ انتزاع یا پراتیاهارpratyahar است. پراتیاهار همان است که دیروز در موردش صحبت می کردم. در واقع، ندامتrepent  در مسیحیت، همان توبه return  در فرهنگ یهودی است. ندامت نه، بازگشت. واژه ی "توبه" toba در نزد محمدیان نیز به معنی بازگشت و دوباره برگشتن است. پراتیاهار هم یعنی برگشتن و بازآمدن __ به درون آمدن، چرخش به درون، به وطن بازگشتن. این فقط پس از پرانایام میسر است زیرا پرانایام آن آهنگ را به تو می دهد. اینک تو تمامی آن طیف را می شناسی: می دانی که در کدام آهنگ بیش از همه به وطن نزدیک هستی و در کدام آهنگ ها از همه بیشتر از خود دور هستی. وقتی خشن و پرشهوت و حسود و تصاحبگر هستی درخواهی یافت که بیش از همیشه از خود دور هستی؛  با عشق، در نیایش، در سپاسگزاری خودت را نزدیک به وطن خواهی یافت. پراتیاهارا پس از پرانایام ممکن است. حالا راه را می شناسی __ آنوقت
می دانی چگونه به عقب گام برداری.

سپس دارانا  dharana می آید. پس از پراتیاهار، وقتی شروع کردی به نزدیک شدن به وطن، به هسته ی درون که نزدیک تر شدی، درست در دروازه ی وجود خودت قرار داری. پراتیاهار تو را به دروازه نزدیک می کند؛  پرانایام پل بین درون و بیرون است. پراتیاهار، بازگشت دروازه است و آنوقت دارانا ممکن می شود: تمرکزconcentration. نخست به بدن جهت دادی: اول به انرژی های بدن جهت دادی __ اینک به انرژی های معرفت یا آگاهیconsciousness جهت می دهی. اینک نمی توان به معرفت اجازه داد تا به هرکجا برود. اینک باید به هدف آورده شود. این هدف تمرکز است: دارانا: آگاهی تثبیت شده در یک نقطه.

وقتی آگاهی روی یک نقطه متمرکز شد افکار بازمی ایستند، زیرا افکار فقط وقتی ممکن هستند که آگاهی در نوسان باشد __ از اینجا به آنجا، از آنجا به هرکجای دیگر. وقتی آگاهی شما پیوسته چون میمونی در حال جهیدن است، افکار زیادی وجود دارند و تمام ذهنتان پر از جمعیت و صداست: یک بازار مکاره. اینک یک امکان هست __ پس از پراتیاهار و پرانایام __ این امکان هست که در یک نقطه تمرکز داشته باشی.

اگر روی یک نقطه تمرکز کنی، آنوقت دیانdhyan  یا مراقبه ممکن می شود. در تمرکز شما ذهنتان را به یک نقطه می اورید؛ در دیان شما آن نقطه را نیز رها می کنید. اینک تماماٌ مرکزیت داری، به هیچ کجا نمی روی، زیرا اگر هرکجا که بروی رفتن به بیرون است.
حتی وجود یک فکر در تمرکز چیزی در بیرون از شماست __ موضوعات وجود دارند؛ شما تنها نیستید. دوگانگی هست. حتی در تمرکز نیز دوتا چیز وجود دارد: موضوع تمرکز و شما. پس از تمرکز، آن موضوع نیز باید رها شود.

تمام معابد تنها تا تمرکز رهبری می کنند. نمی تواند شما را به ورای آن رهبری کنند زیرا  تمام معابد یک موضوع در خودشان دارند: تصویر خداوند آن موضوع تمرکز شماست. تمام معابد شما را تنها تا تمرکز، دارانا رهبری می کنند. برای همین است که مذهب هرچه والاتر باشد، معبد و تصویر ازبین می روند. باید هم ناپدید شوند. معبد باید کاملاٌ خالی باشد تا تنها شما آنجا باشید __ هیچکس، هیچکس دیگر، بدون هیچ موضوع، وجود خالص.

دیان یا مدیتیشن همان درون خالصpure subjectivity  است، تامل contemplation__
نه اینکه روی چیزی تامل کنی. زیرا اگر روی چیزی تامل کنی، این همان تمرکز است.
در انگلیسی واژگان بهتری وجود ندارند. تمرکز یعنی چیزی هست که روی آن متمرکز شوی. دیان یعنی مراقبه: هیچ چیز وجود ندارد، همه چیز رها شده است ، فقط شما در یک حالت از هشیاری قوی هستید. موضوع ازبین رفته ولی آن حضور به خواب نرفته است. عمیقاٌ متمرکز، بدون هیچ موضوع، متمرکز__ ولی هنوز احساس "من" پابرجا خواهد ماند. این احساس خواهد پلکید. موضوع ازبین رفته است ولی بیننده هنوز وجود دارد.
هنوز احساس می کنی که هستی.

این نفس ego نیست. در سانسکریت ما دو واژه داریم آهانکارahankar  و آسمیتا asmita. آهانکار یعنی "من هستم"I am و آسمیتا یعنی هستمam ، فقط یک بودنamness _نفسی وجود ندارد فقط سایه اش باقی مانده است. هنوز به نوعی احساس می کنی که وجود داری.
این یک فکر نیست، زیرا اگر یک فکر باشد، آن "من هستم" یک فکر است. در مراقبه،
نفس کاملا ازبین رفته است، ولی یک بودش، یک پدیده ی سایه گون، مانند یک احساس
مه آلوده که صبح ها در شما چرخ می خورد. در مراقبه، هوا گرگ و میش است هنوز خورشید طلوع نکرده است، گرگ و میش است: آسمیتا، بودش هنوز وجود دارد.

هنوز می توانی به عقب سقوط کنی. کوچکترین اختلال __ کسی صحبت می کند و تو گوش می دهی __ مراقبه ازبین رفته است. به تمرکز بازگشته ای. اگر نه تنها به آن گوش بدهی، بلکه اگر در موردش فکر کنی، تمرکز نیز ازبین رفته است به پراتیاهارا برگشته ای. و اگر،
نه تنها به آن فکر کنی، بلکه با افکار هویت هم بگیری، پراتیاهار نیز ازبین می رود و
به پرانایام فرو رفته ای و اگر افکار چنان برتو چیره شده اند که حتی آهنگ تنفسی نیز گم شده باشد،  پرانایام ازبین رفته است و به  آسان فرو افتاده ای. ولی اگر افکار و تنفس ها چنان مختل شده باشند که بدن شروع کند به تکان خوردن و بیقراری کردن، آسان هم ازبین رفته است. این ها به همدیگر مربوط هستند.

انسان می تواند از مراقبه فروبیفتد. مراقبه خطرناک ترین نقطه است در زندگی، زیرا بالاترین نقطه ای است که می توانی سقوط کنی و می توانی به سختی سقوط کنی. در هندوستان ما یک واژه داریم:  یوگا براستاyogabharasta : کسی که از یوگا سقوط کرده است. این واژه ای بسیار بسیار عجیب است. هم بار تحسینی دارد و هم سرزنشگری. وقتی می گویی کسی یک یوگی است، یک تحسین بزرگ است. وقتی می گویی کسی از یوگا سقوط کرده، یک سرزنش است: سقوط از یوگا. این انسان در زندگی گذشته اش تا مرحله مراقبه رسیده و سپس سقوط کرده است. در مراقبه هنوز هم امکان برگشتن به دنیا وجود دارد _ بخاطر آن بودش، آن آسمیتا. آن بذر هنوز وجود دارد. می تواند هرلحظه جوانه بزند؛ بنابراین، سفر تمام نشده است.

وقتی آسمیتا نیز ازبین برود: وقتی که دیگر ندانی که وجود داری __ البته وجود داری ولی بازتابی از آن وجود ندارد: آن "من هستم" و بودش وجود ندارد __ آنوقت سامادی یا خلسهtrance  و شعف رخ می دهد. سامادی یعنی رفتن به ماورا: آنگاه فرد دیگر هرگز

بازنمی گردد . سامادی نقطه ی بدون بازگشت است. از آنجا هیچکس سقوط نمی کند. انسان در حالت خلسه یک موجود الهی است: ما بودا و ماهاویرا را انسان های خداگونه می خوانیم. انسانی که در سامادی باشد دیگر از این دنیا نیست. شاید در این دنیا باشد ولی این دنیایی نیست. او به این دنیا تعلق ندارد. یک موجود خارجی است. شاید در اینجا باشد ولی وطن او جایی دیگر است. شاید روی این زمین راه برود ولی دیگر روی زمین راه نمی رود. در مورد انسان در حالت سامادی گفته شده است که او در این دنیا زندگی می کند ولی این دنیا در او زندگی نمی کند.

این ها هشت پله و هشت دست و پای یوگا هستند باهم. دست و پا به این معنی که بسیار در ارتباط درونی و زنده با همدیگر هستند و پله به این سبب که باید یک به یک از آن ها بگذرید __ نمی توانی از هرکجا شروع کنی؛ باید از یام آغاز کنی.

حالا چند نکته ی دیگر. از آنجا که این در آموزش های پاتانجلی بسیار مرکزیت دارد باید چند نکته دیگر را درک کنید. یام پلی است بین شما و دیگران؛ خودداری یعنی رفتار را کنترل کردن. یام پدیده ای است بین شما و سایرین، شما و جامعه. یک رفتار بیشتر آگاهانه است، بطور ناآگاهانه واکنش نشان نمی دهی، مانند یک مکانیسم یا آدم آهنی واکنش نشان نمی دهی؛ بیشتر گوش به زنگ می شوی. فقط وقتی واکنش نشان می دهی که مطلقاٌ ضروری باشد، آنوقت نیز سعی می کنی که واکنشت یک پاسخresponse   باشد و نه یک واکنشreaction .

واکنش با پاسخ تفاوت دارد. تفاوت اول این است: یک واکنش اتوماتیک است؛ یک پاسخ آگاهانه است. کسی به تو توهین می کند، بی درنگ واکنش نشان می دهی: به او توهین
می کنی. حتی یک لحظه هم برای ادراک وجود نداشته است: این یک واکنش است. انسان خوددار صبر می کند، به آن توهین گوش می دهد، در موردش فکر می کند.

گرجیف Gurdjieff  داستانی را نقل می کند که با آن تمام زندگیش تغییر کرده بود.
وقتی پدربزرگش در حال مردن بود،  گرجیف را که نه سال بیشتر نداشت، فرا می خواند و
به او می گوید، "من مرد فقیری هستم و چیزی ندارم که به تو بدهم. ولی مایلم چیزی را به تو ببخشم: تنها چیزی را که همچون گنجی با خودم حمل کرده ام و آن را پدرم به من داده است.
تو خیلی جوان هستی، ولی این را به یاد داشته باش. یک روز خواهی فهمید __ فقط به یاد بسپار. یک روز درکش خواهی کرد. هم اکنون امیدی ندارم که آن را درک کنی، ولی اگر فراموشش نکنی، یک روز ارزش آن را درک خواهی کرد. و این چیزی بود که آن پیرمرد
به گرجیف گفت، "اگر کسی به تو توهین کرد، جواب او را پس از بیست و چهار ساعت بده."

این یک دگرگونی شد، زیرا چگونه می توانی پس از بیست و چهارساعت واکنش نشان بدهی؟  واکنش نیاز به بی درنگ عمل کردن دارد و یک اقدام فوری است. گرجیف می گوید: "کسی به من توهین می کرد و یا کسی چیزی اشتباه در مورد من می گفت و من باید می گفتم <فردا خواهم آمد. من فقط مجاز هستم پس از بیست و چهار ساعت پاسخ بدهم__ این قولی است که به پدربزرگم داده ام و او مرده است و من نمی توانم این قول را به او پس بدهم. ولی خواهم آمد.> آن مرد می باید جا خورده باشد. او قادر نخواهد بود بفهمد که موضوع چیست؟

و گرجیف در آن مورد فکر می کرد. هرچه بیشتر فکر می کرد، بیهوده تر به نظر می آمد. گاهی چنین می بود که حق با آن مرد است: هرچه که گفته، درست گفته است. آنوقت گرجیف می رفت و از آن مرد تشکر می کرد، "شما به چیزی نور آوردید که من از آن آگاه نبودم." گاهی چنین می بود که آن مرد کاملاٌ در اشتباه است. و اگر آن مرد مطلقاٌ در اشتباه است،
چه زحمتی است؟ دروغ ها اهمیتی ندارند. اگر احساس آزردگی داشته باشی، می باید حقیقتی در آن گفته بوده باشد، وگرنه احساس رنجش نمی کنی. حالا حتی رفتن نیز بیفایده است.

و او گفت، "چنین گذشت که من بارها فرمول پدربزرگم را آزمودم و آهسته آهسته خشم ناپدید شد" __ و نه فقط خشم __ او رفته رفته هشیار شد که همین تکنیک می تواند برای سایر عواطف نیز مورد استفاده باشد: و همه چیز ناپدید شد. گرجیف یکی از والاترین قله ها است که در این عصر به بیداری رسیده، یک بودا. و تمام سفر با یک قدم بسیار کوچک آغاز شد: قولی که به یک پیرمرد درحال مرگ داده بود. این تمام زندگیش را تغییر داد.

یام پلی بین شما و دیگران است __  آگاهانه زندگی کن، بادیگران آگاهانه رابطه برقرار کن.
و آنوقت دو پله ی دیگر نیام و آسان__ این ها با بدن تو سروکار دارند. سپس، پرانایام باز هم یک پل است. همانطور که اولی، یام، پلی است بین شما و دیگران، دو پله ی بعدی شما را برای پل بعدی آماده می کنند __ بدن شما توسط  نیام و آسان آماده شده است. آنگاه پرانایام پلی است بین بدن و ذهن. سپس،  پراتیاهار و دارانا برای آماده سازی ذهن هستند. دیان، بازهم یک پل است بین ذهن و روح. و سامادی، دست یافتن و تمام کردن است. این ها ازدرون به هم پیوسته اند، یک زنجیر است، و تمام زندگی شما همین است.

رابطه ی شما با دیگران باید تغییر کند. چگونه ارتباط برقرارکردن شما باید دگرگون شود.
اگر به روابط بادیگران همانطوری که تاکنون رابطه داشته اید ادامه دهید، امکانی برای تغییر نیست. باید روابط خود را تغییر دهید. تماشا کن که چگونه با همسرت یا با دوستت و یا با فرزندان رفتار می کنی. این را تغییر بده. در روابط شما هزار و یک چیز است که می توان تغییرشان داد. این یام است، نوعی کنترل، __ ولی نه کنترل به معنی سرکوب. این کنترل از طریق ادراک و فهم می آید. انسان  با جهل به زور و سرکوب ادامه می دهد. همیشه هرکار را با ادراک انجام دهید و هرگز به خودتان و به دیگران آسیبی نخواهید زد.

یام یعنی ساختن یک فضای مطبوع از خوشخویی در اطراف خود. اگر با همه دشمنی داشته باشی _ بجنگی، متنفر باشی و خشمگین __ چگونه می توانی به درون بروی؟ تمام این چیزها به تو اجازه حرکت نمی دهند. آنقدر در سطح دارای اختلال هستی که سفر درونی ممکن نخواهد بود. ساختن یک فضای دوستانه و همخو بودن در اطراف خود،  یام است. وقتی با دیگران رابطه ی قشنگ و آگاهانه ای داری، آنان برایت در سفر درونی مشکل درست
نمی کنند. آنان کمک می کنند، مانع تو نمی شوند. اگر عاشق فرزندت باشی، آنوقت وقتی مراقبه کنی، تو را مختل نمی کند. به دیگران خواهد گفت، "ساکت باشید. بابا درحال مراقبه است." ولی اگر عاشق فرزندنت نباشی، فقط خشمگین هستی، آنوقت وقتی به مراقبه
نشسته ای، انواع دردسرها را درست می کند. می خواهد انتقام بگیرد __ ناآگاهانه. اگر عمیقاٌ عاشق همسرت باشی، او کمک خواهد کرد؛ وگرنه نخواهد گذاشت که نیایش کنی و به مراقبه بنشینی __ تو درحال رفتن به ورای کنترل او هستی.

این را هر روز می بینم: شوهر به سلوک مشرف می شود. زنش گریان می آید: "با خانواده ی من چه کردی؟ نابود کردی!" می دانم که آن شوهر عاشق زنش نبوده؛ وگرنه آن زن می باید خوشحال باشد. می توانست ورود شوهرش به مراقبه را جشن بگیرد. ولی مرد عاشق زنش نبوده است. نه تنها تاکنون عاشق زنش نبوده است، حالا او به درون می رود؛ بنابراین در آینده نیز امکان عاشق بودن او وجود ندارد. اگر عاشق کسی باشی، آن شخص همیشه برای رشد تو کمک کننده خواهد بود، زیرا او می داند که هرچه بیشتر رشد کنی، بیشتر قادر به
عشق ورزیدن خواهی بود. او طعم عشق را می شناسد. و تمام مراقبه ها به شما کمک می کنند تا بیشتر عاشق باشید و در هر راهی بیشتر زیبا باشید.

برای خواهر شیلا Sheelaاتفاق افتاد. او در یک اردوگاه مراقبه بود و می خواست مشرف شود ولی شوهرش آماده نبود. آن مرد بسیار بسیار تحصیلکرده بود.... مدیر یک موسسه تحقیقاتی در جایی در آمریکا. آنوقت زن به خانه رفت. جنگی همیشگی برقرار بود. آن زن
می خواست مشرف بشود و سالک شود، ولی شوهرش اجازه نمی داد. سپس شوهر به دیدار من آمد: "این مرد کیست که زندگی ما را مختل کرده؟" و او مشرف شد. حالا این زنش است که مشکل درست می کند! حالا زنش مطلقاٌ مخالف است. و او مردی ساده است، بسیار زیبا.
و او برایم نامه می نوشت: "چکار کنم؟ چون دوستش دارم، ولی
زنم از وقتی که من مشرف

شده ام کاملاٌ تغییر کرده است." امور اینگونه هستند. هر کسی تلاش می کند تا دیگری را کنترل کند.

انسان اهل یام خودش را کنترل می کند، نه دیگران را. او به دیگران آزادی می دهد. شما
می کوشید تا دیگران را کنترل کنید و نه هرگز خودتان را. انسان اهل یام خودش را کنترل
می کند؛ به دیگران آزادی می بخشد __آنقدر عاشق دیگران است که می تواند آزادی بدهد و آنقدر عاشق خودش است که خودش را کنترل می کند. این نکته باید درک شود: او آنقدر عاشق خودش است که نمی تواند انرژی هایش را هدر بدهد، باید جهتی به آن بدهد.

سپس، نیام و آسان برای بدن هستند. یک زندگی با نظم و ترتیب برای بدن بسیار سلامت بخش است، زیرا بدن یک مکانیسم است. اگر زندگی غیرمرتبی داشته باشید، بدن را سردرگم
می کنید. امروز ساعت نه غذا خوردید و فردا ساعت ده غذا می خورید __ بدن را سردرگم می کنید. بدن یک ساعت درونی بیولوژیکی در خودش دارد؛ این ساعت الگوهای حرکتی خودش را دارد. اگر هرروز غذایتان را سر یک ساعت مشخص بخورید، بدن همیشه در موقعیتی است که می فهمد چه می گذرد و برای آن واقعه آماده است _ شیره ها در معده در زمان خاص جریان پیدا می کنند. درغیراینصورت، اگر هروقتی که بخواهید غذا بخورید،
می توانید بخورید، ولی آن عصاره های معده جاری نخواهند بود. و اگر بدون اینکه عصاره ها جاری باشند غذا بخورید، آنوقت غذا سرد می شود و هضم دشوار.

آن عصاره ها باید آماده باشند تا غذا را بصورت گرم دریافت کنند، آنوقت عمل جذب
بی درنگ آغاز می شود. اگر عصاره ها آماده و منتظر باشند، شش ساعت برای جذب غذا کافی است. اگر عصاره ها آماده نباشند، می تواند دوازده تا 18 ساعت طول بکشد. آنوقت احساس سنگینی و رخوت می کنید. آنوقت غذا به شما زندگی می دهد، ولی زندگی خالص به شما نمی دهد. مانند باری روی قلبتان است؛ به نوعی خودتان را می کشانید و حمل می کنید.
و غذا می تواند چنان انرژی خالصی بشود... ولی آنوقت یک زندگی مرتب مورد نیاز است.

هرشب ساعت ده به خواب می روید: بدن این را می شناسد __ دقیقاٌ ساعت ده بدن به شما هشداری می دهد. .... من نمی گویم که وسواسی شوید...

داستان های زیادی در مورد امانوئل کانتKant  وجود دارد. او در مورد نظم و ترتیب وسواسی شده بود؛ یک جنون برایش شد. وسواس درست نکنید. او برنامه مشخصی و بسیار تثبیت شده ای داشت، چنان ثانیه به ثانیه بود که اگر شخصی مهمان او بود و ساعت خوابش رسیده بود، نگاهی به ساعت می انداخت و چیزی به میهمان نمی گفت، چون همین گفتن هم زمان می برد__ روی تختخوابش می پرید و خودش را با پتو می پوشاند؛ او خوابش برده و مهمان آنجا نشسته است. مستخدم می آمد و می گفت، "حالا می توانید بروید، زیرا وقت او این بود." آن مستخدم چنان با کانت تنظیم شده بود که نیازی نبود برای گفتن "غذای شما آماده است." و نیازی نبود که بگوید، "حالا وقت خوابیدن است." فقط می باید ساعت را اعلام
می کرد. آن مستخدم وارد اتاق می شد و می گفت، "ساعت یازده است قربان." و کانت زود دنبال می کرد زیرا نیازی به گفتن چیزی نبود.

کانت چنان با ترتیب زندگی می کرد که مستخدمش مستبد شد__ زیرا همیشه تهدیدش می کرد، "من می روم. حقوقم را اضافه کن." باید فوراٌ حقوقش را اضافه می کردند، زیرا یک مستخدم دیگر، یک انسان تازه کار اختلال ایجاد می کرد. یک بار آزمایش هم کردند: انسانی تازه آمد، ولی ممکن نبود، زیرا کانت ثانیه به ثانیه زندگی می کرد.

او به دانشگاه می رفت؛ او آموزگار و فیلسوف بزرگی بود. یک روز بارانی جاده ها گل آلود بودند و یکی از کفش های او در گل گیر کرد__ پس او کفش را رها کرد. وگرنه دیرش
می شد. پس با یک کفش رفت. چنین گفته شده که در محله دانشگاهی کنیزبرگ
Konigsberg مردم به او نگاه می کردند و ساعت های خودشان را تنظیم می کردند، زیرا همه چیز مطلقاٌ طبق ساعت پیش می رفت.

همسایه ای تازه در کنار خانه اش منزلی خریده بود و شروع کرده بود به کاشتن درختان جدید. هر روز دقیقاٌ ساعت پنج بعد از ظهر کانت به این سمت خانه می آمد و کنار پنجره می نشست و به آسمان نگاه می کرد. آن درختان جلوی پنجره را گرفته بودند و او دیگر نمی توانست آسمان را ببیند. بیمار شد. خیلی ناخوش شد... و پزشکان نمی توانستند علتی در او پیدا کنند زیرا او بسیار منظم بود. سلامت او واقعاٌ عالی بود. پزشکان از تشخیص هرگونه علتی عاجز بودند. آنوقت مستخدمش گفت، "زحمت ندهید. من دلیلش را می دانم. آن درختان به نظم و ترتیب او تجاوز کرده اند. حالا او دیگر نمی تواند کنار پنجره بنشیند و آسمان را نگاه کند. دیدن آسمان دیگر ممکن نیست." باید همسایه را راضی می کردند: درختان را قطع کردند.
و او خوب شد: بیماری ازبین رفت.

ولی این وسواس است. نیازی به وسواسی شدن نیست؛ همه چیز باید با ادراک انجام گیرد.

نیام و آسان: نظم و ترتیب و موقعیت بدنی: برای بدن هستند. یک بدن کنترل شده پدیده ای زیبا است __ یک انرژی کنترل شده، درخشان، و همیشه بیش از آنچه نیاز است دارد، و همیشه زنده و نه هرگز گنگ و مرده است. آنوقت بدن نیز هوشمند می شود؛ بدن نیز خردمند
می شود، بدن با یک هشیاری تازه می درخشد.

سپس، پرانایام پلی است از بدن به ذهن. با تنفس می توانید بدن را تغییر بدهید؛ با تنفس
می توانید ذهن را تغییر دهید. پراتیاهار و دارانا، بازگشت به وطن و تمرکز، به دگرگونی ذهن می پردازند. سپس، دیان بار دیگر پلی است از ذهن به خود
self ، یا به ناخودno-self  __هرکدام را که بخواهید، هردو هست. دیان پل سامادی است.

جامعه وجود دارد؛ از جامعه به شما یک پل وجود دارد: یام. بدن هست و برای بدن نظم و ترتیب و موقعیت بدنی. باردیگر یک پل هست: پرانایام، به دلیل جنبه ی متفاوت  بین بدن و ذهن. سپس، آموخته سازی ذهن: پراتیاهار و دارانا: بازگشت به وطن و تمرکز. بازهم در اینجا یک پل دیگر هست: آخرین پل: دیان. و آنوقت به مقصد می رسی: سامادی.

سامادی واژه ای زیباست. یعنی اینک همه چیز حل شده است. یعنی سامدانsamadhan: همه چیز به دست آمده است. اینک دیگر خواسته ای نیست؛ چیزی باقی نمانده تا به دست آید. ماورایی وجود ندارد: به وطن رسیده ای. . .

 

اوشو

ترجمه:محسن خاتمی

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت |
باگوان عزيز، چرا هركس ميل دارد كسي كه نيست باشد؟
دليل روانشناختي اين تمايل چيست؟

   


نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد. به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد. هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، " شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد. آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟ شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!"
او گفت، "در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم."در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها.
آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه " ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم. آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم."
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد. اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است. يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت... شايد به باغ رفته باشد. ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، "اينجا چه مي كني؟"
او گفت، " اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟ نزد تو آمدم و گفتم كه ميخواهم زنم را به قتل برسانم؟ و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم. من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم .... چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!"
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است __ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، "رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!" و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است. و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، "من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند.....
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم." اين تصميم و اين اعلام _ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، _ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت |

عشق شاه كليد است 

كسي واقعاً براي من عزيز است

كه بتواند سرگشته را به خانه باز خواند.

وحدت واقعي در خانه است، خوشي زندگي در خانه است:

چرا بايد خانه را ترك كنم و در جنگل ها سرگشته شوم؟

اگر برهمن براي تشخيص حقيقت به من ياري دهد،

به درستي كه مي توان هم اسارت و هم رهايي را در خانه يافت.

 

كسي واقعاً براي من عزيز است

كه قدرتش را داشته باشد تا عميقاً در خداوند شيرجه بزند‘

كسي كه به آساني ذهنش را با ياد او گم كند.

 

كسي برايم عزيز است كه خداوند را بشناسد،

و در مراقبه بتواند در حقيقت عالي او منزل كند‘

و كسي كه بتواند، در زندگي، نواي بي نهايت را

  با اتحاد عشق و وارستگي  بنوازد.

 

كبير مي گويد:

خانه مكان پابرجاماندن است‘

درخانه واقعيت  هست،

خانه به كسي كه واقعي است كمك مي كند.

پس هركجا كه هستي بمان،

و همه چيز به موقع به تو خواهد رسيد.

 

اي سالك، وحدت ساده بهترين است.

از زماني كه با خدايم ديدار كردم،

براي بازي عشق ما، پاياني نبوده است.

چشمانم را نمي بندم، گوش هايم را نمي گيرم‘

با چشماني باز مي بينم و لبخند مي زنم،

و زيبايي او را در همه جا مي نگرم:

نامش را مي خوانم،

و هرچه كه ببينم، مرا به ياد او مي اندازد‘

هر عملي انجام دهم، پرستش او مي شود.

 

افت و خيز براي من يكي است‘

تمام تضادها حل شده اند.

هركجا بروم با او مي روم.

تنها دستاوردم خدمت به اوست:

وقتي مي خوابم، برپاي او سجده مي كنم.

او تنها محبوب من است.

كس ديگري را ندارم.

 

زبانم كلام ناپاك را ترك گفته است،

شب و روز جلال او را مي خواند:

چه برخيزم و چه بنشينم، هرگز نمي توانم فراموشش كنم‘

زيرا كه آهنگ موسيقي اش در گوش هايم مي تپد.

 

كبير مي گويد:

قلبم شوريده گشته است

و آنچه را در روحم پنهان است افشا مي كنم.

من در آن سرور عظيم، كه وراي لذت و درد است غوطه ورم.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت |
 

از نو كودك شو تا خلاق باشي! همه‎ي كودكان خلاق‎اند. براي خلاق بودن بايد اول از ذهن، تعصبات و پيشداوري‎ها آزاد شويد. آدم خلاق كسي است كه چيزهاي تازه را امتحان مي‎كند. او هرگز نمي‌تواند مثل يك ربوت يا آدم‌واره رفتار كند. چرا كه ربوت‎ها هرگز خلاق نيستند و فقط كارهاي تكراري از آنها سر مي‎زند.
بنابراين دوباره كودك شو تا خلاق شوي! ـ همه‎ي بچه‎ها خلاق‎اند. همه‎ي بچه‎ها، هر كجا كه به دنيا آمده باشند، خلاق‎اند ـ اين ما هستيم كه راه خلاقيت آنها را سد مي‎كنيم. ما خلاقيت آنها را خرد، نابود و زير پا له مي‎كنيم و بعد شروع مي‎كنيم كه راه صحيح انجام كارها را به آنها آموزش ‎دهيم.
فراموش نكنيد كه افراد خلاق هميشه سعي دارند راه‎هاي عوضي را امتحان كنند. اگر هميشه راه درست را برويد، هرگز خلاق نخواهيد بود، زيرا «راه صحيح» چيزي نيست جز راه كشف شده توسط ديگران! البته با كمك راه صحيح نيز مي‌توان چيزي ساخت و يا يك توليد كننده، تهيه‌كننده و يا تكنسين شد، اما راه صحيح هرگز از شما يك آفريننده يا پديد‌آورنده نخواهد ساخت.
تفاوت بين يك توليد كننده و يك آفريننده در چيست؟ توليد كننده راه صحيح و معمولاً اقتصادي‎ترين راه انجام يك كار را مي‎داند و مي‌كوشد تا با كمترين تلاش به بيشترين نتايج دست يابد. او صرفاً يك توليد كننده است. اما يك آفريننده به اين در و آن در مي‎زند. درست نمي‎داند راه صحيح انجام يك كار كدام است، پس بارها و بارها به جست‎وجو و تحقيق خود در مسيرهاي مختلف ادامه مي‎دهد. چندين بار راه نادرست را طي مي‎كند ـ و به هر جا كه حركت كند، چيزهايي مي‎آموزد؛ او از اين طريق غني‎تر و پخته‎تر مي‎شود. و كاري را انجام مي‎دهد كه پيش از آن هيچ‎كس موفق به انجامش نشده است در حالي‌كه اگر راه صحيح از پيش‌تعيين شده را دنبال مي‎كرد، قادر نبود به آفرينش و خلاقيت برسد.
معلم يك مدرسه‎ي مذهبي از شاگردانش مي‎خواهد كه تصوير خانواده‎ي مقدس را بكشند. وقتي نقاشي‎ها را جمع مي‎كند، مي‎بيند كه بيشتر از بچه‎ها نقاشي‎هايي معمولي‌اي از خانواده‎ي مقدس كشيده‌اند ـ خانواده‎ي مقدس در طويله، خانواده‎ي مقدس سوار بر قاطر و چيزهايي از اين قبيل. اما يكي از نقاشي‎ها هواپيمايي را با چهارسرنشين نشان مي‎‎داد كه سرهايشان را به شيشه‎هاي پنجره چسبانده بودند. معلم صاحب نقاشي را صدا مي‎زند تا نقاشي‎اش را توضيح دهد. و به او مي‎گويد: «مي‎توانم بفهمم سه تا از اين سرها كه كشيده‌اي مال كيست ـ حضرت يوسف، حضرت مريم و حضرت مسيح. اما چهارمي سر چه كسي است؟ پسر بچه جواب مي‎دهد: «آهان، او پونتيوس، خلبان هواپيماست!»
اين زيباست. اين خلاقيت است. معلوم مي‌شود كه اين بچه چيزهايي را كشف كرده است. اما اين كار فقط از كودكان ساخته است. ما جرأت چنين كارهايي را نداريم، چرا كه مي‎ترسيم نكند احمق جلوه كنيم.
ولي واقعيت اين است كه يك آفريننده بايد بتواند كه حتي احمق به نظر برسد. او بايد اين به اصطلاح آبرو و حيثيت خود را به مخاطره بيندازد. به همين دليل هم هميشه شاعران، نقاش‌ها، رقصندگان و موسيقي‎دان‌هايي را مي‎بينيم كه آدم‎هاي چندان آبرومند و محترمي نيستند ولي بسيار خلاق و دوست‌داشتني هستند. البته تا وقتي كه هنوز آبرويي دست و پا نكرده‌اند و جايزه‎ي نوبل نگرفته‌اند چرا كه در آن صورت و از آن لحظه به بعد خلاقيت دود مي‎شود و به هوا مي‎رود!
براستي چه اتفاقي مي‎افتد؟ آيا تا به حال برنده‎ي جايزه‎ي نوبلي را ديديد كه كار ارزشمند ديگري ارائه دهد؟ و يا آدم خوشنام و سرشناسي را ديده‎ايد كه قادر به انجام كار خلاقي باشد؟ او از خلاقيت وحشت دارد. چرا كه اگر دست از پا خطا كند يا چنانچه اشتباهي رخ دهد، ديگر اعتبار و حيثيتي برايش نمي‌ماند. اين از عهده‎ي او خارج است. اين است كه يك هنرمند پس از آنكه وجهه و اعتباري يافت، ديگر مرده و بي‎جان مي‎شود.
صفت خلاق را تنها به افرادي مي‌توان داد كه آماده‎اند حيثيت و غرور و عزت خود را بارها و بارها در معرض تاراج قرار داده و با شهامت به استقبال كارهايي بروند كه ديگران آن را وقت تلف كردن مي‎دانند. مردم هميشه افراد آفرينشگر را ديوانه قلمداد مي‎كنند. البته دنيا دير يا زود به ارزش آنها پي خواهد برد. ولي اذهان عمومي همچنان بر اين باورند كه افراد آفرينشگر آدم‌هاي نامتعارف و عجيبي هستند.
تمام انسان‌ها با ظرفيت‎هاي لازم و كامل براي آفرينشگري و خلاقيت پا به دنيا مي‌گذارند. بدون استثنا همه‎ي كودكان سعي دارند آفريننده باشند، اما ما دست و پايشان را مي‎بنديم. ما فوراً دست به كار مي‎شويم تا طرز صحيح انجام كارها را به آنها آموزش دهيم ـ و همين كه آنها راه درست را آموختند، ديگر به ربوت تبديل مي‎شوند. بعد بارها و بارها همان كار صحيح را تكرار مي‎كنند و هر قدر بيشتر اين كار را انجام مي‎دهند، بازده بهتري پيدا مي‎كنند و هر قدر بر كارآيي آنها افزوده مي‎شود، بيشتر برايشان كف مي‎زنيم و به آنها جايزه مي‎دهيم.
در سنين بين هفت تا چهارده‎سالگي تغييراتي در كودك رخ مي‎دهد كه چگونگي آن ذهن روان‎شناسان بسياري را در سراسر جهان به خود مشغول داشته است.
هر انسان در مغز خود دو نيمكره و بنابراين دو ذهن دارد. نيمكره‎ي چپ ذهني غير‌خلاق است ـ اين قسمت به لحاظ فني بسيار تواناست، ولي تا آنجا كه به خلاقيت مربوط مي‎شود، به كلي ناتوان است؛ فقط وقتي مي‎تواند كاري را انجام دهد كه قبلاً آن را آموخته باشد ـ و خيلي هم مؤثر و بي‎عيب و نقص كار انجام مي‎دهد. نيمكره‎ي چپ مكانيكي است. اين نيمكره، نيمكره‎ي استدلال، منطق و رياضي است ـ نيمكره‎ي محاسبه، مهارت، انضباط و نظم است.
نيمكره‎ي راست درست عكس نيمكره‎ي چپ عمل مي‎كند. نيمكره‎ي راست، نيمكره‎ي اغتشاش است، نه نظم؛ نيمكره‎ي شعر و شاعري است، نه نثر؛ نيمكره‎ي عشق است، نه منطق. از احساس فوق‎العاده زيبايي برخوردار است. اين نيمكره داراي استعداد بسيار عميقي در رابطه با خلاقيت و نوآوري است ـ اما كارآمد نيست، چرا كه آفرينشگر از آنجا كه مدام مشغول آزمايش و خطاست نمي‎تواند با كفايت و كارآمد باشد.
آفرينشگر نمي‎تواند يك‌جا بند شود. او خانه‌به‌دوش است، كوله‎بارش را بر پشتش حمل مي‎كند. براي ملاقاتي شبانه در شهري اتراق مي‎كند، اما فردا صبح دوباره بار و بنديلش را جمع مي‎كند و غيبش مي‎زند.
او هيچ‌گاه صاحبخانه نيست چرا كه نمي‎تواند در يك‌جا سكونت كند؛ سكونت براي او يعني مرگ. او هميشه آماد‎ه‎ي خطر كردن است و خطر كردن برايش حكم وصال با معشوق را دارد.
در هنگام تولد نيمكره‎ي راست فعال و نيمكره‎ي چپ غير فعال است. بعد ما آموزش به كودك را آغاز مي‎كنيم ـ آن هم از روي ناآگاهي و به شكلي غير‌علمي. در طول ساليان عمر اين ترفند را مي‌آموزيم كه چه‌گونه انرژي را از نيمكره‎ي راست به نيمكره‎ي چپ جابه‎جا كنيم. چه‌طور تكمه‎ي بازدارنده‌ي نيمكره‎ي راست را فشار دهيم و استارت نيمكره‎ي چپ را روشن كنيم ـ سيستم آموزشي ما سرتا پا همين است. از كودكستان تا دانشگاه همه‎ي به اصطلاح آموزش و پرورش ما همين است ـ تلاش براي نابودي نيمكره‎ي راست و كمك به نيمكره‎ي چپ و زماني بين هفت تا چهارده سالگي بالاخره موفق مي‎شويم و به هدف مي‎زنيم ـ آن موقع ديگر روح كودك كشته و نابود شده است و اين است تغييري كه در سنين نوجواني _ از هفت تا چهارده‌ سالگي _ رخ مي‌دهد.
از اين پس ديگر كودك خودرو و وحشي نيست ـ او به يك شهروند رام و سر‌به‌راه مبدل و مشغول آموختن شيوه‎هاي انضباطي، زبان، منطق و تمرين‌هاي يكنواخت شده است. در مدرسه رقابت با ديگران را آغاز كرده و به يك آدم خودخواه تبديل مي‌شود و همه‎ي آن چيزهاي روان‎نژندي را كه در اجتماع شايع است، فرا مي‎گيرد. او به قدرت و پول علاقه‎مند شده و به اين فكر مي‎افتد كه چه‌طور به مدارج بالاي تحصيلي صعود كند تا اقتدار بيشتري به دست آورد. چه‌طور مي‎شود پول بيشتري داشت، خانه‎ي بزرگي دست و پا كرد و … او مدام از چيزي به چيز ديگر روي مي‎كند. بعد نيمكره‎ي راست او بيش از پيش از فعاليت باز مي‎ماند ـ يا صرفاً وقتي فعال مي‎شود كه فرد در رؤيا ـ در دوره‎ي حركت سريع چشم، در خواب ـ به سر مي‎برد و يا گاهي كه مخدر مصرف كرده است…
بزرگترين علت كشش به مواد مخدر در غرب، صرفاً اين است كه غرب به دليل آموزش اجباري، در نابود ساختن كامل نيمكره‎ي راست توفيق كامل يافته است. غرب زيادي تحصيلكرده است ـ و در واقع در اين راه به افراط رفته است. به گونه‌اي كه اكنون به نظر مي‎رسد ديگر چاره‌اي وجود ندارد؛ مگر آنكه در دانشگاه‎ها، كالج‎ها، و يا مدارس ترفندي به كار گرفته شده يا وسيله‌أي عرضه شود كه بتواند با كمك به نيمكره‎ي راست، آن را از نو احيا كند. جلوگيري از اعتياد به مواد مخدر به وسيله‎ي قانون به تنهايي غير‌ممكن است و تنها راه ممكن براي جلوگيري از اعتياد، بازگشت مجدد تعادل دروني انسان است.
تقاضا براي مواد مخدر از آن روست كه فوراً دنده را عوض مي‎كند ـ يعني مسير انرژي را از نيمكره‎ي چپ به نيمكره‎ي راست تغيير مي‎دهد. همه‎ي هنر مواد مخدر همين است. قرن‎ها الكل چنين وظيفه‎‌اي را بر عهده داشته، اما اكنون مواد مخدر جاي الكل را گرفته است؛ ال اس دي، ماري جوآنا، سايلوسايبين و … براحتي در دسترس هستند و پيش‌بيني مي‌شود كه در آينده حتي مواد مخدر قوي‎تري هم به بازار بيايند.
در اين ميان نمي‌توان مصرف كننده‎ي ماده‎ي مخدر را تبه‌كار دانست بلكه در واقع اين سياستمداران و كارشناس‌هاي آموزش و پرورش هستند كه تبه‎كارند. آنها گناهكارند. چرا كه ذهن آدم‎ها را به افراط كشانده‎اند ـ به افراطي كه نوشداروي آن تنها عصيان است. و چه نياز شديدي! شعر و شاعري به كلي از زندگي مردم محو شده است، زيبايي رخت بر‌بسته و چهره‌ي عشق ديگر پيدا نيست. در عوض پول، قدرت و نفوذ به تنها خدايان روي زمين تبديل شده‎اند.
بشريت چه‌طور مي‎تواند بدون عشق و شعر و لذت و جشن و پايكوبي به حيات ادامه دهد؟ اين زندگي ديري نخواهد پاييد و انتظار از نسل‌هاي جديد نيز غير‌منصفانه و بيهوده به نظر مي‌رسد. اين موضوع كه مصرف‌كنندگان مواد مخدر تقريباً هميشه جزو اخراجي‎ها هستند، مسلماً اتفاقي نيست. آنها از صحنه‎ي دانشگاه‎ها، كالج‎ها و مدارس محو مي‎شوند. و اين بخشي از همان عصيان است.
همين كه انسان لذت‎ مصرف مواد مخدر را چشيد، ترك دادن او بسيار دشوار خواهد بود. مواد مخدر فقط هنگامي مي‎تواند كنار گذاشته شود كه راه‎هاي بهتري را بتوان براي آزاد ساختن قريحه‎ي شعر و شاعري يافت. مراقبه راه بهتري است و ضررش هم از هر نوع ماده‎ي شيميايي كمتر است. در حقيقت مراقبه به هيچ وجه زيان‎آور نيست بلكه بسيار مفيد است. علاوه بر اين، مراقبه دقيقاً همان تأثير را دارد، يعني كليد ذهن تو را از نيمكره‎ي چپ به نيمكره‎ي راست جابه‎جا مي‎كند و ظرفيت دروني خلاقيت را در تو آزاد مي‎سازد.
با فاجعه‎ي عظيمي كه قرار است در سراسر دنيا از طريق مواد مخدر اتفاق بيفتد، تنها از يك راه مي‌توان مقابله كرد و آن مراقبه است. هيچ راه ديگري وجود ندارد. اگر مراقبه به طور روزافزون رواج يابد و بيش از پيش در زندگي مردم وارد شود ديگر جايي براي مواد مخدر باقي نمي‎ماند.
پس آموزش نيز بايد به اين سمت سوق داده شود. اي كاش به كودكان بياموزند كه در ذهنشان هر دو نيمكره وجود دارد و به آنها ياد بدهند چه‌طور و چه وقت از هر يك از توانايي‌هاي خود استفاده كنند. موقعيت‎هايي وجود دارند كه در آن فقط به نيمكره‎ي چپ مغز احتياج است. مثلاً به هنگام انجام محاسبات تجاري، ولي اوقاتي هم هستند كه فقط به نيمكره‌ي راست نياز داريم.
نيمكره‎ي راست هدف است و نيمكره‎ي چپ، وسيله. نيمكره‎ي چپ بايد در خدمت نيمكره‎ي راست باشد. نيمكره‎ي راست ارباب است ـ زيرا تو پول درمي‎آوري، فقط به اين خاطر كه مي‎خواهي از زندگي‎ات لذت ببري و آن را جشن بگيري. تو مي‎خواهي يك ترازنامه‎ي بانكي مشخص داشته باشي كه بتواني فقط عشق كني. تو كار مي‎كني كه فقط بتواني بازي كرده باشي و يا اينكه فقط بتواني لحظه‎اي بيارآمي و استراحت كني. پس اين آرامش است كه هدف باقي مي‎ماند، كار هدف نيست.
موازين اخلاقي كار از بقاياي گذشته است و بايد آن را دور ريخت و انقلابي حقيقي در دنياي آموزش و پرورش به راه انداخت. مردم را ـ كودكان را ـ نبايد به رعايت الگوهاي تكراري وادار كرد. واقعاً آموزش شما چيست؟ آيا تا به حال آن را دقيقاً بررسي كرده‌ايد؟ آيا هيچ شده درباره‎اش عميقاً بينديشيد؟
آموزش صرفاً يك پرورش حافظه است، از اين راه باهوش نمي‎شويم، بلكه مرتباً بي‎هوش و بي‎هوش‎تر مي‎شويم و آخر سر يك احمق تمام‌عيار از كار در مي‎آييم! بچه‌ها در بدو ورود به مدرسه بسيار باهوشند، اما بندرت ممكن است كسي پايش را از دانشگاه بيرون بگذارد و هنوز باهوش باشد ـ اين اتفاق بسيار نادري است. دانشگاه تقريباً هميشه در كارش موفق است، بله شما با مدرك بيرون مي‎آييد، ولي اين مدارج تحصيلي را به قيمت گزافي به دست آورده‎ايد ـ به قيمت از دست دادن هوش و لذت زندگي. چرا؟ چون كاركرد نيمكره‎ي راست خود را از دست داده‎ايد. و چه آموخته‎ايد؟ اطلاعات. ذهن شما پر از محفوظات است؛ مي‎توانيد تكرار كنيد، توان آن را داريد كه از نو توليد كنيد. داستان امتحاناتي هم كه مي‎دهيد همين است ـ در امتحانات هم كسي باهوش تلقي مي‎شود كه بتواند همه‎ي آن محفوظات بلعيده را استفراغ كند. ابتدا مجبور است همه را ببلعد و بعد در اوراق امتحاني همه را يكجا بالا بياورد. اگر توانستيد به شكل كارآمد و مؤثري استفراغ كنيد، خب شكي نيست كه باهوش هستيد. اگر دقيقاً همان چيزي را كه به خوردتان داده‎اند، استفراغ كنيد، هوشمندي خود را ثابت كرده‎ايد.
ولي واقعيت اين است كه شما فقط هنگامي مي‎توانيد عين همان چيز را به صورت اول استفراغ كنيد كه آن را هضم نكرده باشيد. اين را فراموش نكنيد! شايد چيز ديگري ـ مثلاً خون ـ بالا بياوريد، اما همان لقمه ناني كه خورده بوديد بالا نخواهد آمد؛ چرا كه هضم ديگر ناپديد شده و بنابراين شما بايد آن را آن پايين، بدون هضم كردن در معده‌تان نگه‎ داريد ـ آن وقت ديگر خيلي خيلي باهوش قلمداد مي‎شويد. احمق‎ترين آدم‎ها كساني هستند كه ديگران آنها را از همه باهوش‎تر مي‎دانند. اين تأسف‎بارترين حالتي است كه مي‎تواند وجود داشته باشد.
آدم باهوش با اين سيستم آموزشي هماهنگ نمي‌شود. آيا مي‎دانيد آلبرت انيشتين نتوانست در امتحان ورود به دانشگاه قبول شود؟ آن هم با چنان هوش خلاقي!. البته به خاطر همان هوش خلاق بود كه انيشتين نمي‌توانست به همان شيوه‎ي احمقانه‎ي ديگران رفتار كند.
همه‎ي به اصطلاح برندگان مدال طلا در مدارس، كالج‎ها و دانشگاه‎ها كجا هستند؟ آنها‎ هرگز به درد بخور از كار در‌نمي‎آيند. افتخار و سرافرازي آنها به مدال‎هاي طلاي‌شان ختم مي‎شود، بعد ديگر هيچ اثري از آنها نيست؛ زندگي هيچ ديني نسبت به آنها ندارد. براستي چه بر سر اين‎ گونه آدم‎ها مي‎آيد؟ ما آنها را نابود كرد‎ه‎ايم. آنها گواهي‌نامه‎هايشان را خريده و همه را گم كرده‎اند و اكنون فقط يدك‎كش همه‎ي گواهي‎‌نامه‎ها و درجه‎ها و مدال‎ها هستند.
اين نوع آموزش را بايد به كل دگرگون كرد. بايد لذت و نشاط بيشتري را به كلاس‎هاي درس آورد. بايد بي‎نظمي بيشتري به دانشگاه‎ها بخشيد ـ پايكوبي بيشتر، آواز بيشتر، شعر و شاعري بيشتر، خلاقيت بيشتر و هوش بيشتر. اين همه وابستگي به محفوظات را بايد كنار گذاشت.
بايد به مردم كمك كرد تا باهوش‎تر باشند. وقتي كسي به شيو‎ه‎ي جديدي پاسخ مي‎دهد، بايد برايش ارزش قائل شد. هيچ پاسخ صحيحي نبايد در بين باشد. چرا كه پاسخ صحيح واحدي وجود ندارد. پاسخ فقط يا احمقانه است يا هوشمندانه. دسته‎بندي درست و نادرست خودش اشتباه است، هيچ پاسخ درست و يا نادرستي وجود ندارد. پاسخ يا تكراري و احمقانه است و يا خلاق، مسئولانه و هوشمندانه. حتي اگر پاسخ تكراري ظاهراً صحيح باشد، نبايد بهاي چنداني به آن داد ـ چون فقط يك چيز تكراري است و بر عكس حتي اگر پاسخ هوشمندانه كاملاً صحيح نبود و با نظرات و انديشه‎هاي كهنه جور در نمي‎آمد، بايد آن را تحسين كرد، چون تازه است و نشانه‎ي هوشمندي.
براي خلاق بودن بايد همه‎ي آن چيزهايي كه اجتماع برايتان بافته، رشته كنيد. همه‎ي آن كارهايي كه پدر و مادر و آموزگارانتان بر سر شما آورده‎اند خنثي كنيد. همه‎ي رشته‎هاي پليس و سياستمدارها و تبليغات‎چي‎ها را پنبه كنيد ـ و بعد خواهيد ديد از نو خلاق مي‌شويد و دوباره همان شور و هيجاني كه از آن آغاز داشتيد، قلب شما را به تپش درخواهد آورد. آن شور و سرمستي سركوب‌شده هنوز در قلب شما در انتظار است. مي‎توانيد حلقه‎هاي درهم‌پيچيده‎ي آن را از هم باز كنيد. و وقتي پيچ‎ها و گره‎هاي آن انرژي خلاق از هم باز شد و به جريان درآمد، آنگاه شما متدين واقعي هستيد. خداشناس كسي است كه خلاق است. همه خلاق به دنيا مي‎آيند، اما فقط عده‎ي معدودي از مردم خلاق باقي مي‎مانند.
شما مي‌توانيد كه خود را از دام برهانيد. البته شهامت زيادي لازم است زيرا وقتي شروع مي‎كنيد تا بلاهايي را كه اجتماع بر سرتان آورده است نقش بر آب كنيد، احترام و اعتبار خود را از دست مي‎دهيد. ديگر كسي شما را لايق احترام نمي‎داند و از نظر ديگران غول بي‎شاخ و دم و عجيب و غريبي مي‌شويد كه با ديدنتان پيش خود فكر مي‎كنند: « اين بيچاره چه بدبختي‌ا‎ي سرش آمده كه به اين روز افتاده!» اين بزرگترين شهامتي است كه بايد به خرج دهيد ـ شهامت پاگذاشتن در زندگي‌‌اي كه در آن، مردم شما را موجود عجيب و غريبي تصور ‎كنند.
طبيعتاً بايد خطر كنيد. چرا كه اگر مي‎خواهيد خلاق باشيد، بايد خطر كردن پيشه‌ي شما باشد. مطمئن باشيد كه به زحمتش مي‎ارزد. كمي خلاقيت، ارزشمندتر از كل اين جهان و قلمرو آن است.

لازم به یاد آوریست که بعضی از مقاله ها بخاطر ارزشمند بودنشان تکرار می شوند

نويسنده: اشو
مترجم: مرجان فرجي

+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت |
مـیلـیـون هـا بـار تا به حال شنیده اید: ورزش کردن برایتان
خوب و یـکـجـا نشـسـتن و تلویزیون تماشا کردن برایتان بد
است. امـا در کـنـار ایـنـکـه به شما کمک می کند تا کالری
بیشتری سوزانده و خوش هیکل تر شوید،چه فواید دیگری
دارد؟  در ایـنجـا مـی خواهیم 10 فایده مهم ورزش کردن را
برای شما بازگو کنیم
.


1-
  کمک می کند که بهتر و راحت تر بخوابید.

اگرچه ممکن است از نظر شما مسئله ای بدیهی بیاید، اما تحقیقات مربوط به ورزش کردن با راحت خوابیدن به تازگی انجام شده است. این تحقیقات نشان داده است که به طور میانگین 20 الی 30 دقیقه ورزش برای سه تا چهار روز در هفته کمک می کند که خواب راحت تری داشته باشید. هر چند، بهتر است که روز ها یا بعد از ظهرها ورزش کنید نه شب ها قبل از خواب چون در اینصورت خیلی پرانرژی خواهید شد و به سادگی خوابتان نخواهد برد.

ورزش کردن کمک می کند راحت تر خوابتان ببرد و بهتر بخوابید و ساعت خوابتان را هم بیشتر خواهد کرد. همچنین کیفیت خواب شما را هم بالاتر خواهد برد و سبب می شود که خواب عمیق تری داشته باشید.


2- باعث می شود دیرتر پیر شوید و از مرگ نابهنگام هم جلوگیری می کند.

هر چه سنتان بالاتر می رود، ورزش منظم می تواند شما را از نظر بدنی متناسب و سالم نگاه دارد. همچنین وضعیت پوست و ماهیچه های شما را هم بهتر خواهد کرد، قابلیت انعطاف شما را بالاتر خواهد برد و از بسیاری بیماری های مربوط به پیری از قبیل پوکی استخوان و بیماری های قلبی جلوگیری خواهد کرد.


3-  مفصل ها، استخوان ها و ماهیچه های شما را سالم تر نگاه خواهد داشت.

هر چه سنتان بالاتر می رود، تراکم استخوان هایتان و انعطاف پذیری مفصل هایتان کمتر خواهد شد. ورزش کردن به طور منظم یکی از بهترین راه ها برای کم کردن مشکلات مربوط به ماهیچه ها، مفصل ها و استخوان ها است. یک برنامه ورزشی منظم به شما کمک می کند که قوا و انعطاف پذیری خود را حفظ کنید.


4-  سیستم دفاعی بدنتان را تقویت خواهد کرد.

تحقیقات مختلفی نشان داده است که ورزش قدرت سیستم دفاعی بدن را بالا می برد. در نوجوانان و بزرگسالان ورزش می تواند به عنوان یک محرک طبیعی برای سلول های دفاعی به حساب آید. در افراد سالخورده عملکرد سیستم دفاعی خود به خود ضعیف می شود که می تواند خطر ابتلا به بیماری های مسری و واگیردار را افزایش دهد. اما تمرینات ورزشی منظم و متعادل مثل پیاده روی و دوچرخه سواری می تواند به طور تقریبی این ضعف سیستم دفاعی را در بدن کاهش دهد.


5-  حافظه را قوی تر خواهد کرد.

تحقیقات بسیاری نشان داده است که افرادی که روی قاعده ای منظم ورزش می کنند حافظه و قدرت تمرکز بهتری دارند. پیاده روی سه روز در هفته به مدت 45 دقیقه برای بالا بردن زیرکی و هوش شما کافی است. ورزش های هوازی قسمت های جلویی و جداره های بالایی مغز که به تمرکز مرتبط است را تحریک می کند.

6-  اعتماد به نفس را بالا می برد.

این سوال ساده را از خود بپرسید: در کدام لحظه احساس بهتری دارم؟ وقتی روی مبل لم داده ام و مشغول خوردن یک پاکت چیپس هستم یا بعد از انجام یک تمرین ورزشی عالی از باشگاه برگشته ام؟  اگر مدتی است که بد هیکل شده اید، تمرینات ورزشی را شروع کنید، بنیه، ماهیچه ها و قدرت بدنیتان را افزایش خواهید داد و از نظر روحی حال بهتری خواهید داشت. این خود به خود باعث می شود که تصویر بهتری از خود داشته باشید و اعتماد به نفستان بالا رود.

 

7-  انرژی و تحمل شما را بالا می برد.

تا به حال چند بار از باشگاه در رفته اید فقط چون خسته شده و دیگر تحمل ادامه تمرینات را نداشته اید؟ اما آیا زمانی که تنبلی را کنار گذاشته و به تمرینات ادامه داده اید احساس بهتری نداشته اید و پرانرژی تر نشده اید؟ افرادی که به طور مداوم ورزش می کنند، انرژی، قدرت بدنی و تحمل بیشتری دارند. مدت کمی بعد از آغاز تمرینات این انرژی بیشتر را در خود کاملاً حس خواهید کرد.

 

8-  شور جنسی و قدرت شما را در مسائل جنسی افزایش می دهد.

این حقیقت دارد:  تمرینات ورزشی منظم شور و شوق شما را به مسائل جنسی افزایش داده و باعث می شود که بهتر ارضاء شوید. بالا رفتن تحمل بدن و قدرت عضلات عملکرد جنسی شما را افزایش می دهد.

 

9-  فشارهای عصبی، افسردگی و اضطراب را کاهش می دهد.

ورزش باعث می شود که اضطراب و  استرس شما به پائین ترین حد خود برسد. در این حالت بدن شما بعد از یک یا دو ساعت بعد از اتمام تمریناتتان اندورفین بیشتری تولید خواهد کرد که اعصاب شما را تسکین داده و آسودگی خیالتان را افزایش خواهد داد. فایده دیگر فعالیت بدنی این است که شما را به داشتن رژیم غذایی مناسب تشویق می کند و تغذیه مناسب هم استرس را کاهش می دهد. حتی بعضی تحقیقات نشان داده است که از ورزش می توانیم به عنوان درمانی برای افسردگی نیز استفاده کنیم.

 

10-  احتمال ابتلا به بسیاری از بیماری ها را کاهش می دهد.

بهترین نتیجه ای که از تمرینات ورزشی گرفته می شود این است که احتمال ابتلای شما را به بسیاری از بیماری های جدی و کشنده مثل بیماری های قلبی، فشار خون بالا، پوکی استخوان، دیابت، چاقی، کلسترول بالا، سرطان سینه ، ایست و حملات قلبی و ورم مفاصل کاهش می دهد.


پس ورزش کنید!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
 

سالهاست که این چیزها را شنیده اید، اما حالا دیگر به دقت می دانید که چرا ورزش کردن برای شما مفید است. دیگر بهانه نیاورید و تمرینات منظم را از همین امروز شروع کنید.

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت |

با هر پاياني شروعي تازه فرا مي رسد. با هر نااميدي، فرصت جديدي براي موفقيت پيش مي آيد. 

با هر اشتباه درسي جديد و ارزشمند براي يادگيري، به دست مي آيد.

با هر شكست، موقعيت جديدي براي موفقيت فراهم مي شود.

با هر ياس و ناكامي، انرژي براي حركت به سطح بالاتري از پيشرفت، كسب مي شود.

در هر مبارزه راه حل جديدي براي عمل كردن يافت مي شود.

با هر لحظه تاريك، شانسي براي ايجاد تفاوتي اساسي ايجاد مي شود. با هر غم و اندوه قدرداني بيشتري حاصل مي شود.

با هر ضرري اراده بيشتري براي پيروزي و برنده شدن كسب مي شود.

اگر چه زندگي موانع و مشكلات فراواني دارد، اما براي هريك از آنها جنبه مثبتي نيز وجود دارد. انتخاب كن كه واقعيت مثبت را ببيني و با آن زندگي كني. هيچ مسئله اي  براي زماني طولاني مسئله نخواهد بود.

se7en-vision

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت |

متن زير متن سخنراني آنتوني رابينز براي جمعي از افراد افسرده و نااميد بيمارستاني در مريلند ايراد شده است. رابينز در اين سخنراني صراحتا مي گويد كه داشتن احساسات منفي چيز بدي نيست:

 

 

پاشو کاری کن ...

 

روزي زماني كه خيلي كوچك بودم يك شب مادرم از من خواست تا از حياط پشتي يك ظرف بياورم. آن موقع از حياط پشتي مي ترسيدم. اما مادرم گفت كه بايد شجاع باشم. به او گفتم كه مي ترسم و مادرم گفت: «شجاعت يك احساس نيست! عمل است كه شجاعت را ثابت مي كند!» و من در حالي كه تا حد مرگ مي ترسيدم و تقريبا تمام مسير را مي دويدم شجاعانه موفق شدم در دل تاريكي ظرف را پيدا كنم و براي مادرم بياورم.

 

به من گفتند كه خيلي از شما به دلايلي كه متفاوت است دچار ياس و نااميدي شديدي شده ايد براي من گفته اند كه خيلي از شما حتي همين الان هم با همين احساس منفي افسردگي و ياس شديد دست و پنجه نرم مي كنيد. بعضي از افراد فاميل، شما را بر خلاف ميلتان اين جا آورده اند تا افسردگي و ياس و نااميدي شديدي كه بر شما حاكم شده معالجه شود. خلاصه همه معتقدند كه نوميدي و ياس چيز بد و منفي و نامناسبي است و بايد به هر قيمتي كه هست از وجود شما دور شود. يكي از دوستان نزديك من اينجاست و از من خواست تا براي شما صحبت كنم تا بلكه از اين احساس منفي شما را خلاص كنم. اما من اينجا به شما مي گويم كه احساس منفي اصلا چيز بدي نيست و برعكس حامل يك پيام مهم است كه بايد به جاي درجازدن و كلنجار رفتن با اين احساس، به اين پيام مهم گوش بدهيم.

 

آيا مي دانيد پيامي كه احساس منفي با خودش همراه دارد چيست؟! حس منفي به شما مي گويد كه آهاي صاحب من! وقتش رسيده كه كاري انجام دهي! همين الان پاشو و آن كار را انجام بده! و آن وقت ما چه مي كنيم؟! هيچ! مي نشينيم و زانوي غم بغل مي گيريم و بي حركت و تسليم. زل مي زنيم به احساس منفي!

 

فرض كنيد كه در آزمون ورودي كالج مردود شده ايد. وقتي نتايج را پاي تابلو اعلام مي كنند اسم خود را در ستون مردودي ها مي بينيد. احساس بدي دلتان را به هم مي ريزد و حس سرخوردگي ناراحت كننده اي تمام وجود شما را در بر مي گيرد. تا اين جاي كار اصلا بد نيست. تفاوت بين يك انسان موفق و يك انسان سرخورده و ناموفق از اينجا ظاهر مي شود. انسان موفق به اين احساس خيره مي شود و به اين احساس منفي مي گويد از جان من چه مي خواهي؟! و احساس منفي مي گويد: حيف تو نيست كه اسمت اينجا در ستو ن مردودي ها باشد!؟ برخيز و كاري بكن! اعتراضي بنويس! با استاد حرف بزن! ببين مي تواني دوباره امتحان بدهي! ببين امتحان بعدي چه موقع است؟! همين الان كه هنوز موضوع داغ است ببين كجا اشتباه كرده اي!؟ خلاصه دست روي دست نگذار! برخيز و يك كاري بكن! من احساس منفي دارم اينها را به تو مي گويم.

 

يا فرض كنيد همسرتان شما را براي هميشه ترك كرده و رفته است. احساس بدي شما را در بر گرفته است. يك جور حس بي عرضگي و خوب نبودن تمام وجود شما را فرا گرفته است. خوب چه مي كنيد. گوشه خانه كز مي كنيد و  در و پنجره را به روي خود مي بنديد و شروع مي كنيد به مجازات خودتان! يا اين كه لاابالي گري پيشه مي كنيد و به سراغ مراكز تفريحي مي رويد تا خود را سرگرم كنيد. يا آنقدر در خود فرو مي رويد و خود را مقصر مي پنداريد و خود را محكوم مي كنيد كه افسردگي تمام وجود شما را فرا مي گيرد و مجبور مي شويد به اين جا منتقل شويد! بله! اتفاق بد و دردناكي رخ داده است. اما اين اتفاق تا وقتي آن احساس بد وجودتان را در بر نگرفته بود، برايتان دردناك نمي نمود! خوب! به سمت احساس منفي برگرديد و به آن زل بزنيد و ببينيد پيام پنهان در لابه لاي اين احساس آزاردهنده چيست؟!

 

پيام هميشه كاملا مشخص است: «آهاي صاحب من! برخيز و يك عملي انجام بده و با عملي كه انجام مي دهي كاري كن تا احساس خوبي ايجاد شود و بيايد جاي من را بگيرد!» و تو بر ميخيزي! مثلا به همسرت زنگ مي زني و از او مغذرت مي خواهي! اصلا برمي خيزي و مسيري كه او رفته را طي مي كني و پيدايش مي كني و با او مستقيم و رو در رو صحبت مي كني و از او مي خواهي تا يك بار ديگر به تو فرصت دهد. و اگر باز هم جواب نداد برايش آرزوي موفقيت مي كني و او را به خدا مي سپاري! خلاصه يك كاري انجام مي دهي و اجازه نمي دهي احساس منفي همين طوري بلاتكليف به حال خود رها شود و در گوشه دل و وجود تو لانه كند و تمام تار و پود جسم و روان تو را متلاشي سازد.

 

مثال ديگري مي زنم. فرض كنيد كسي كه به او اطمينان داشتيد و او را به عنوان شريك و يار صديق خود انتخاب كرده ايد به شما خيانت مي كند و تمام اموال شما را بالا مي كشد و شما را به طور كلي ورشكست مي كند. احساس خشمي عميق تمام وجود شما را در بر مي گيرد. اين احساس با حس عذاب آور ساده لوحي و ابلهي كه به دليل اعتماد بي دليل به يك فرد، تركيب مي شود و شناسايي پيام هاي پنهان در احساسات منفي را براي شمال مشكل مي سازد. شما تصميم به انتقام مي گيريد و مي خواهيد به هر قيمتي كه شده اين حركت دوست و شريك خيانت پيشه را تلافي كنيد. اما با وجودي كه سخت است بايد لختي تامل كنيد و با خود بينديشيد كه آيا عملي كه مي خواهم به عنوان تلافي انجام دهم در نهايت و بعد از آرام شدن اوضاع مي تواند احساس خوب و متعالي را در وجودتان جايگزين اين احساسات آزاردهنده كنوني سازند؟!

 

بله! حس منفي به شما مي گويد برخيز و كاري انجام بده! اما نه هر كاري! حس منفي مي گويد برخيز و كاري انجام بده تا حس خوب و عالي و شكوهمندي در وجودت جاري شود و اين حس شكوهمند جديد آنقدرقوي باشد كه بتواند مرا جارو كند و از وجودت دور سازد.

 

انتقام و تلافي و مقابله به مثل هر چند شايد آرامشي مقطعي براي شما به همراه داشته باشد اما بلافاصله احساسي بدتر وجود شما را در بر مي گيرد كه رهايي از آن چندان ساده نيست و اين احساس منفي بد شدن و بدي كردن است.

 

به شما دوستاني كه در اينجا حضور داريد و با دارو و موارد شيميايي آرام بخش انتظار داريد كه دوباره آرامش قبل از بحراني كه داشتيد نصيبتان شود مي گويم كه راهي بسيار ساده تر، ماندگار تر و قابل اعتماد تر براي خلاصي از حس منفي وجود دارد كه مي تواند درست همين الان روحيه كسل و افسرده شما را دگرگون سازد و آن راه ساده تر اين است كه برخيزيد و كاري انجام دهيد.

se7en-vision

+ نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت |

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

******************************************************************************************

 

هیچ وقت نگو دیگه نمیشه ٬ عمرم گذشتو هیچ کاری نکردم ٬ دیگه از من گذشته ٬ هنوزم دیر نیست حتی اگه میدونی ۱ روز دیگه فقط زنده ای پس عجله کن چون خیلی کارا میتونی انجام بدی ٬ پس نزار کارات ناتموم بمونه

از آن نترس که زندگی ات تمام شود ٬ از آن بترس که زندگی ات را هرگز شروع نکرده باشی .

se7en-vision

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت |