تبليغاتX
Education for Life and Death

بازسازي ساختار ازدواج

   

 

ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگر باشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت و مراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد.

درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند.

اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهد كه اتفاق افتاده باشد.

مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان را دوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند،
نوعي از خوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند.

ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است.

اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي و سرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي در مورد ثروت واقعي مي داند.

اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي، آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود.

مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي. او يك سياست كار خواهد شد....

كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.

ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي از منشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي، هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است.

عشق خطرناك است.

من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايد در مرتبه دوم قرار بگيرد.

اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردو بايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد.

اين رويكردي بسيار جنون آميز است.

به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“

مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟

ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. و وقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف.

من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگر را آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجاز باشد.

بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنها در آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.

آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است. مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.

 

اوشو :Unio Mystica Vol. One

محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com

+ نوشته شده توسط افشین خلج در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت |

 

زبان ازياد رفته ي دل

   

 

"انسان امروزي آهسته آهسته زبان دل را از ياد برده است

امكاناتي كه تنها از طريق دل گشوده مي شوند كاملاً فراموش شده اند

تنها يك چيز برجاي مانده و آن منطق و عقلانيت شماست.

و مشكل در اين است كه هر آنچه كه زيباست به دل تعلق دارد،

تمام چيزهاي پرمعني به دل تعلق دارند و هرچيز با اهميت، عطري از دل است.

تا جايي كه اشياء، چيزهاي بي جان مورد توجه هستند، عقل چيز خوبي است:

براي پژوهش هاي علمي، عقل بهترين ابزار است.

براي اشياء،  برهان روشي مناسب براي اكتشاف است. 

ولي لحظه اي كه مورد پرسش ما هرچيز زنده باشد، عقل ناتوان است.

و اگر از عقل  در مورد زندگي, عشق , آسايش, خوشي و سرور بپرسي،
به سادگي نفي مي كند، گويي كه اين چيزها وجود ندارند.

تقريباً مانند انسان كور است: اگر از انساني كور در مورد نور سوال كني،
خواهد گفت كه نور وجود ندارد.

زيرا براي ديدن نور از دست هايت كاري ساخته نيست،
گوش هايت نمي تواند آن را ببيند، نمي تواني آن را بچشي،

نمي تواني آن را ببويي. تمام حواس كامل هستند،

ولي فقط چشم ها هستند كه  ظرفيت ديدن نور، رنگ و رنگين كمان  را دارند.

عقل محدود است. براي چيزهاي بي جان ابزاري كامل است.

و اين يكي از اشتباهات اين قرن است:

ما از مردمان نابينا درمورد نور پرسيده ايم يا از مردمان ناشنوا، موسيقي را جويا شده ايم."

 

 . . .اوشو . . .

محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com

+ نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت |

ذهن مراقبه گون كمك مي كند تا بازي هاي ذهنمان را درك كنيم.

تحول به همان تناسبي روي مي دهد كه عمق ادراك ما افزايش يافته باشد.

ادراك تنها وسيله است و بهتر از آن وسيله اي وجود ندارد.

   

خشونت

آنچه مي خواهم برايتان بگويم اين است كه نيازي نيست از عدم خشونت يك هدف بسازيم.

اين حقه اي قديمي بود، ولي شكست خورده است.

اين روش سبب خسارتي عظيم به بشريت شده است.

آنچه ضروري است شناخت خويش و تشخيص دادن ماهيت وجود خود است.

من امروز چگونه ام، در حال حاضر چيستم؟ اگر تشخيص من از اين كاملاً واضح باشد، نبايد هيچ عمل ديگري انجام دهم. هرچه واضح تر ببينم كه خشونت هرلحظه در من وجود دارد، ادراكم عميق تر خواهد شد.

لحظه اي كه خشونت را همچون خشونت ببينم، خشونت ناممكن خواهد بود،
خشونت ازبين خواهد رفت. طرز نشستن، ايستادن، غذاخوردن، نوشيدن، راه رفتن، صحبت كردن __ همه چيز، تمام حركات من تغيير خواهد كرد.

من مجبور به تغيير آن ها نيستم.

با قراردادن عدم خشونت به عنوان يك هدف، تغييري در من پديدار نخواهد شد.

من فقط بايد تشخيص دهم كه در من خشونت وجود دارد و آنگاه تحول روي خواهد داد.

اين ادراك است كه فرد را تغيير خواهد داد. درست در حالي كه تغيير رخ مي دهد،
مي دانم كه خشونت در حال ناپديدشدن است. وقتي كه خشونت ازبين برود، آنچه كه باقي

مي ماند، عدم خشونت است.

اين يعني كه عدم خشونت يك هدف نبوده است كه فرد بايد فردا به آن دست بيابد.

اگر همين امروز خشونت از ذهن من ناپديد شود، آنگاه عدم خشونت همين امروز حاصل شده است __ در همين لحظه.

دزدي كردن

ما به كودكان مي آموزيم كه دزدي نكنند __ دزدي نكردن هدف است!

آن هدف جايي در آينده قرار دارد: كودكان امروز دزدي مي كنند. امروزه معلمان دزدي
 مي كنند، پدر دزدي مي كند، مادر نيز دزدي مي كند، شهر دزدي مي كند، تمام دنيا دزدي
مي كند. و همه دزدي نكردن را آموزش مي دهند!

كودك نيز پيمان مي بندد كه دزدي نكند، ولي در همان لحظه اي كه چنان پيماني بسته شد، دزدي كردن مورد پذيرش قرار گرفته است. دزدي كردن ادامه خواهد داشت __ زيرا كودك مي گويد كه ديگر دزدي نخواهد كرد.

آنچه كه براي فردا قول داده مي شود، يك دروغ مي شود، امروز هيچ كاري نبايد انجام شود!

امروز دزدي ادامه دارد. ولي ترك خواهد شد، هدف انسان، اينگونه است.

سخن گفتن در مورد اهداف در زندگي انسان امري كاملاً ناصادقانه است.

دروغگويي

اينك ما به يك نظام جديد آموزشي نياز داريم كه در آن، فقط به كودك گفته نمي شود كه دروغ نگويد، بلكه بايد به او گفته شود كه وقتي كه دروغ مي گويد فقط از آن هشيار باشد. نيازي نيست كه از دروغ  بترسيم يا فرار كنيم!

بلكه فقط بايد وقتي كه دروغ مي گويي آن را بشناسي. با كمك شما، كودك همين كه بداند دروغ مي گويد و از واقعيت آن آگاه شود، كافي است. ما نبايد هيچ چيز ديگر به آنان بگوييم. نبايد به آنان بگوييم كه دروغ نگويند يا دروغگويي را ترك كنند.

اين مشكل پيش نخواهد آمد. حساسيت كودك بايد چنان افزايش يابد كه وقتي كه دروغ
مي گويد، بايد فورا آن را تشخيص دهد. نبايد چنين باشد كه كودك دروغ بگويد و نداند كه دروغ گفته است.

يك واقعيت جالب ديگر اين است كه ما با دروغ گفتن نه تنها به ديگران آسيب مي زنيم، بلكه بسيار بيشتر به خودمان آسيب مي زنيم، زيرا به تدريج قابليت و ظرفيت شناختن خود حقيقت را ازدست مي دهيم. از ديدگاه انساني، من احساس مي كنم كه ما نمي توانيم حتي تصور كنيم كه چنين فردي چگونه تضعيف مي شود!

انساني كه دروغ مي گويد باور ندارد كه هيچكس بتواند حقيقت را بگويد. او قادر به اعتمادكردن به هيچكس نيست، نمي تواند با كسي دوست باشد و او هرگز قادر نيست چيزي را به طور طبيعي بپذيرد. توان او براي انسان بودن ضعيف باقي خواهد ماند.

اگر بتوانيم درك كنيم كه اين عادت دروغگويي ما را به كجا خواهد كشاند و چه چيزهايي در درون ما رخ مي دهد

و چه ثمراتي به بار خواهد آورد و ما با ديگران چه كار مي كنيم، آنگاه هرگز دروغ نخواهيم گفت.

 مدرسه ي تاگور

وقتي رابيندرانات تاگور Rabindranath Tagore براي نخستين بار مدرسه اش را افتتاح كرد، چه كسي فرزندانش را به آنجا مي فرستاد تا فاسد شوند؟!

ولي بااين وجود در ميان دوستان او بودند كساني كه فرزنداني داشتند كه بيش از اين
نمي توانستند فاسد شوند! آنان به مدرسه ي تاگور فرستاده شدند. آنان در لبه ي افراطي قرار داشتند و بيش از آن نمي توانستند فاسد بشوند. راماناند چاترجي 
Ramanand Chatterji، سردبير مدرن ريويو Modern Review
  پسرش را فرستاد، از دست او به ستوه آمده بود. هر فرزندي كه قدري هوشمند باشد... والدين البته از دست او به ستوه
مي آيند.  والدين فرزندان ناهوشمند، غيرنابغه  و كودن را خيلي دوست دارند زيرا هروقت از آنان بخواهند بنشينند، خواهند نشست و هروقت به آنان بگويند بايست، خواهند ايستاد!

آنان نه روحي از خود و نه وجودي از خودشان دارند.

بنابراين راماناند مجبور شد پسرش را بفرستد. پس از سه ماه راماناند براي سركشي به آن مدرسه رفت كه ببيند آن مدرسه چگونه اداره مي شود. او اميدي نداشت كه مدرسه برپا باشد، ولي چيزي كه او در آنجا ديد او را بيشتر به شگفت آورد. رابنيدرانات زير درختي بزرگ نشسته بود و حدود ده تا پانزده كودك در اطرافش نشسته بودند و مطالعه ادامه داشت.  وقتي راماناند نزديك تر آمد ديد كه ده-پانزده شاگرد در زير درخت نشسته بودند و همين تعداد نيز بالاي درخت روي شاخه ها نشسته بودند. اين چه نوع كلاسي بود؟

او به رابيندرانات گفت، " من از همان ابتدا هم ترديد هايم را داشتم. چه خبر است؟ آيا اين يك كلاس است؟ من از ديدن اين احساس اندوه مي كنم __ پسرها بالاي درخت
نشسته اند!"

رابيندرانات گفت، "من نيز احساس اندوه مي كنم: ميوه هاي اين درخت رسيده اند و من از شاگرداني كه  زير درخت نشسته اند در عجب هستم! من نيز متاسفم. من پير شده ام، وگرنه من نيز از درخت بالا مي رفتم. ميوه ها رسيده اند، باد بوي ميوه ها را مي آورد و درخت صدا مي زند __ و اگر كودكان از درخت بالا نروند، چه كس ديگري بالا خواهد رفت؟! اين شاگرداني كه زير درخت نشسته اند، از حالا پير شده اند. آنان دعوت درخت را دريافت نكرده اند. آن دعوت به بيني شان نرسيده است كه ميوه ها رسيده اند! درخت صدا مي زند كه بياييد! آنان كه پير شده و نمي توانند از درخت بالا بروند، غمگين خواهند بود، ولي اين كودكان هنوز پير نشده اند! اين چيزي است كه من با نشستن در اينجا در فكرش بودم. آيا اين كودكان از اكنون پير شده اند؟ آيا چالش اين درخت را
احساس نكرده اند؟

 

آيا پيام را دريافت نكرده اند؟!"

 

به كودكان عشق بياموزيد نه جغرافي

نخستين گام هاي تعليم و تربيت بايد گام هاي عشق باشند.

براي گام زدن در عشق به ديوارهاي بسته نيازي نيست، بلكه آسماني باز، پرندگان، درختان، ستارگان و ماه مورد نياز است. تعليم و تربيت اساسي نبايد در جغرافيا باشد،
بلكه بايد در زيبايي باشد.
آموزش اساسي نبايد در علم باشد، بلكه بايد در هنر باشد.

آموزش اساسي نبايد با تنش صورت بگيرد، بلكه بايد در آسودگي و آرامش روي بدهد.

اگر بتوانيم كودكان را اينگونه تا سن چهارده سالگي آموزش دهيم، آنوقت فاسد كردن چنين كودكاني دشوار خواهد بود. آنوقت آنان را مي توان به هر مدرسه يا هر دانشگاهي فرستاد.
آنگاه مي توان هر چيزي را به آنان آموزش داد: ديگر هيچ خطري وجود نخواهد داشت. اگر در دستان اين كودكان شمشيري بگذاريد، هيچكس از آن شمشير آزار نخواهد ديد.
اگر بمب اتمي هم در دستانشان باشد، بازهم توسط آن به كسي آسيبي نخواهد رسيد. آنگاه بزرگترين قدرت ها در دستان عشق، به نيرويي سازنده بدل خواهد شد.

علم عظيم ترين نيروها را براي انسان كشف كرده است، ولي تعليم و تربيت قادر نبوده به انسان قلبي عاشق بدهد.

قدرت در دستان كساني كه عشق ندارند، بسيار خطرناك است.

من مي گويم كه انساني كه عشق داشته باشد و قوي باشد خوب است و انساني كه عشق نداشته باشد و بي قدرت و ناتوان باشد هم خوب است. اگر قدرت در دست انسان هاي باعشق باشد، آنوقت زندگي رشد خواهد كرد و اگر قدرت در دست كساني باشد كه عشق ندارند، آنوقت زندگي فقط يك گورستان خواهد بود و نه هيچ چيز ديگر.

و اين كاري است كه ما كرده ايم. لازم است كه روي اين نكته تعمق كنيم.

من آمده ام تا از آموزگاران همين را تقاضا و درخواست كنم : كه آنان بينديشند، فكر كنند كه دل را چگونه مي توان پرورش داد؟ به نظر من، اگر ضرورت ايجاب كند كه تمام
كالج ها و دانشگاه ها در سراسر دنيا براي يكصد سال بسته شوند و ذهن انسان كاملاً آموزش نديده بماند، در مقايسه با اين تعليم و تربيت فعلي كه نتايج آن در طول صد سال آينده حاصل مي شود، بسيار كم ضررتر خواهد بود.

انسان ها هزاران سال بوده كه تحصيل نكرده بودند. آن مردم، آن مردمان تحصيل نكرده سرور را شناخته اند، ترانه و عشق را شناخته اند. آنان نيز دنيايي را خلق كرده بودند.
در زندگي آنان خوشي و لبخند وجود داشت __ بيشتر از آنچه كه در زندگي ما وجود دارد، بسيار بيشتر از ما. ما همه چيز را از كف داده ايم.

 

ضروري است كه طبيعي بودن انسان به او بازگردانيده شود.

 

من نمي گويم كه آموزش بايد ازبين برود. مي گويم كه پايه ي آموزش بايد تغيير كند.

و اگر فقط چنين آموزشي بايد ادامه داشته باشد، اگر راه ديگري وجود نداشته باشد، اگر چنين آموزشي تنها انتخاب انسان است و جايگزيني ندارد، آنوقت مي گويم كه تمام اين آموزش متوقف شود و بگذاريد انسان به جنگل بازگردد و آنگاه نيز چيزي را از دست نخواهيم داد.

 

ولي من احساس مي كنم كه راه جايگزيني وجود دارد. تعليم و تربيت مي تواند به تماميت برسد. و اگر بتوان فقط يك چيز به آن اضافه كرد __ كه پايه ي آموزش عشق باشد، احساس باشد، دل باشد، مهر و مهرباني باشد، اگر ما نخست دل انسان را پرورش دهيم و توسعه ي عقلاني به دنبال آن بيايد، اگر دل رهبري كند و عقل از آن پيروي كند __ آنوقت اين آموزش مي تواند آموزش درست باشد.

اگر بناباشد پرستشگاهي براي زندگي ساخته شود، اساس آن بايد بر عشق بنا شود.

دوران كودكي __ تا سن چهارده سالگي __ فرصتي شگفت انگيز براي رشد عشق است.

اگر ما اين دوران را از دست بدهيم، براي هميشه آن فرصت را از دست داده ايم. آنگاه هيچ راهي نيست تا بتوان تغييري ايجاد كرد. و ايجاد تغيير در دوران كودكي نياز به هيچ كاري ندارد.

نهرهاي عشق ميل به جاري شدن دارند. ما دانسته اين نهرها را متوقف مي كنيم و به آن ها اجازه نمي دهيم جاري شوند. اگر ما فرصتي براي جاري شدن به اين نهرهاي عشق بدهيم، قادر خواهيم بود به انساني كاملاً جديد تولد ببخشيم.

 

و چيزي كه مطلقاً مورد نياز است، يك انسان جديد است.

 

 

 

                       تقديم با عشق و سپاس به تمام آموزشگران فارسي زبان 

  • محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com
  • پونا : مهرماه 1380

     

  • + نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت |

    سموم تعليم و تربيت

       

              . . . اوشو . . .

     

                                        - جاه طلبي -

    آيا هيچ تعلیماتي مي تواند وجود داشته باشد كه براساس جاه طلبي نباشد؟ آيا رياضيات يا موسيقي به اين سبب آموخته مي شود تا همشاگردي ها را پشت سر بگذاريم؟ آيا ممكن نيست كه رياضي را براي عشق به رياضي و موسيقي را براي عشق به موسيقي آموخت؟

    آنگونه كه من مي بينم، موسيقي را فقط وقتي مي توان آموخت و عمق آن را تجربه كرد كه عشقي براي موسيقي وجود داشته باشد، نه براي رقابت با كسي ديگر.

     آيا ذهني رقابتي مي تواند موسيقي را بياموزد؟ خود رقابت يك ناهماهنگي است.

    موسيقي توسط كساني شناخته مي شود كه عميقاً در موسيقي غرقه شده اند، نه توسط كساني كه در رقابت ها مي دوند.

    بين دويدن و عميقاً شيرجه زدن يك تناقض وجود دارد. دويدن پر از تنش است، عميقاً فرورفتن يك آسودگي است. دويدن تب آلوده است، تو را از خويشتن بيرون مي برد. عميقاً شيرجه زدن عملي سالم است، زيرا با شيرجه زدن عميق به درون، انسان در اعماق وجود خويش جا مي افتد. تعليم و تربيت، هنر شيرجه زدن عميق است.

    من آنچه كه فقط به شما مي آموزد چگونه بدويد را، آموزش غلط مي خوانم.

    اين مسابقه ي جلوبودن در موسسات آموزشي شروع مي شود و در قبرستان تمام مي شود!

    همين مسابقه در افراد نيز وجود دارد. همين مسابقه در ميان ملت ها نيز وجود دارد!

    جنگ ها نتيجه ي نهايي همين مسابقه است.

    چرا چنين مسابقه اي وجود دارد؟ ريشه اش در كجاست؟

    ريشه هاي اين مسابقه در نفس ego  است. تعليم و تربيت كنوني ما نفساني بودن را آموزش مي دهد و نفس را تغذيه مي كند. به كودكان خردسال نفس را آموزش مي دهند و آن را تقويت مي كنند. ذهن هاي ساده و معصوم آنان را توسط نفس مسموم مي سازند.
    آنان را نيز تشويق مي كنند تا اول نفر شوند. مدال هاي طلا، گواهينامه هاي لياقت و جايزه به آنان داده مي شود!

    اين تغذيه كردن نفس، همچون شبحي در زندگي آنان را دنبال خواهد كرد و تا آخرين
    لحظه ي زندگي به آنان اجازه نخواهد داد تا آسوده باشند.

    در خطابه ها، فروتني را موعظه مي كنند ولي در عمل و در واقعيت نفس را مي پرورند!

     

                                                   - هدف گرايي -

     

    ما به اهداف، مقاصد و نتايج  اهميت بسيار مي دهيم.

    اين، انسان را دچار مشكلات بسيار كرده است.

    نخستين چيزي كه بايد آن را درك كرد اين است كه هدف جايي در آينده است و ما در زمان حال هستيم. هرجا كه باشيم، در زمان حال خواهيم بود و اهداف ما هميشه در آينده خواهند بود. هدف هرگز نمي تواند در زمان حال باشد، ما هرگز نمي توانيم در آينده باشيم، هركجا كه باشيم، در زمان حال هستيم، هرگز قادر نيستيم در آينده باشيم.

    اينگونه، تنشي زياد در ذهنمان ايجاد مي كنيم كه قابل برطرف شدن نيست.

    ما چنان تشويش جنون آميزي در فرد ايجاد مي كنيم كه قابل زدودن نيست.

    هدف او هميشه در فردا است و خودش هميشه در امروز!

    هيچ ملاقاتي بين امروز و فردا صورت نمي گيرد، زيرا وقتي فردا بيايد، به امروز تبديل مي شود و آن هدف به فردا مي رود. در چنين موقعيتي، انسان در تمام طول زندگيش بدون تغيير خواهد ماند و مفهوم او از هدف، به شكنجه و آزار او ادامه خواهد داد.

     

                                              - به تعويق انداختن -

     

    اگر انساني خشن باشد، خشن باقي مي ماند، ولي هدف اين خواهد بود كه غيرخشن باشد!

    خواهد گفت كه روزي دست از خشونت برخواهد داشت و غيرخشن خواهد شد: اگر نه در اين زندگي، در زندگاني بعدي چنين خواهد شد! ولي او به خشن بودن ادامه خواهد داد زيرا او مجبور است امروز زندگي كند و عدم خشونت فقط مي تواند در فردا اتفاق بيفتد. بنابراين آن عدم خشونت كه فردا روي خواهد داد، هدفي خواهد شد كه در آينده به آن دست خواهد يافت. او به تعويق انداختن ادامه خواهد داد!

    بنابراين در هدف داشتن يك زيبايي وجود دارد: كه هرچه در زندگي انسان اهميت دارد، او به دنبال حقه اي است تا آن را به عقب بيندازد! خواهد گفت، "عدم خشونت در امروز ممكن نيست، من هم اكنون خشن هستم. بنابراين بايد آهسته شروع كنم به مراقبه كردن و دعا كردن و انجام يوگا و مشرف شدن به سلوك. اگر نه در همين زندگاني، در زندگاني بعدي، و يا بازهم در زندگي پس از آن ___ روزي من به عدم خشونت خواهم رسيد.
    اين امري كوچك نيست كه بتواند همين امروز رخ بدهد!"

    اينگونه، بهانه اي راحت براي به تعويق انداختن پيدا مي شود. اكنون كه آن هدف به فردا موكول شد، من امروز مي توانم همان كه بودم باقي بمانم. چه مي توانم بكنم؟! اين تقصير من نيست، اين هدفي نيست كه امروز قابل دستيابي باشد.

    بنابراين من همانقدر كه خشن بودم باقي خواهم ماند. اين يعني كه انساني كه خشن است خشن خواهد ماند و عدم خشونت، يك هدف خواهد شد و او در معبد واژگان خويش مدفون خواهد ماند: "عدم خشونت همان مذهب والا است. اين تنها ديني است كه بايد به آن دست يافت."

                                            - ترس -

    وقتي كه نگاه مي كنم، مرضي را هولناك تر از ترس نمي بينم.

    در زندگي چه چيزي بيشتر از ترس ترسناك است؟

    ترس تمامي وجود انسان را فلج مي سازد.

    ترس تمامي ظرفيت براي عصيانگري را نابود مي سازد. ترس هرگونه تغييري را ناممكن
    مي سازد. ترس انسان را به شناخته مي چسباند و سفر به ناشناخته را كاملاً متوقف
    مي كند. و در زندگي، هرچه كه ارزش دانستن و به دست آوردن را دارد، در ناشناخته     unknown قرار دارد.

     

    ولي ذهن هراسان هميشه به شناخته چسبيده است. او به وراي مرز كشيده شده، نمي رود و در راه هاي پيموده شده مي گردد. انسان ترسو موجودي مكانيكي مي شود و بهتر از مزدوري كه جان مي كند نيست.

    مذاهب ترس را آموزش مي دهند __ ترس از دوزخ، ترس از گناهان و ترس از تنبيه.

    جامعه ترس را آموزش مي دهد __ ترس از بي آبرويي.

    تعليم و تربيت ترس را آموزش مي دهد __ ترس از شكست خوردن.

    همزمان با ترس، طمع نيز وجود دارد___ طمع براي بهشت، طمع براي ثمرات فضايل، طمع براي احترام، مقام، آبرو، موفقيت و پاداش.

    تمام طمع ها روي ديگر سكه ي ترس هستند!

    در نظام فعلي آگاهي، يك انسان  پر از ترس و طمع مي شود.

    آتش حسادت و رقابت برافروخته مي شود. تب جاه طلبي خلق مي شود.

    و تعجبي وجود ندارد اگر كه در تمام اين حركات دايره وار، زندگي به هدر برود!

    چنين تعليم و تربيتي خطرناك است. چنين مذاهبي خطرناك هستند.

    تعليم و تربيت چيزي است كه نترس بودن را آموزش دهد، انسان را در بي طمعي مستقر سازد، به انسان انرژي عصيانگري بدهد و شهامتي عطا كند تا چالش ناشناخته را پذيرا باشد. تعليم و تربيت نبايد حسادت و رقابت را آموزش دهد، بلكه بايد عشق را بياموزد.

    آموزش نبايد مسابقه ي جنون آميز جاه طلبي را رواج دهد، بلكه بايد رشد طبيعي و الهام گرفته شده را آموزش دهد.

    ولي اين تنها وقتي مي تواند رخ دهد كه ما منحصربودن هر فرد انساني را پذيرفته باشيم.

     

                            تقديم با عشق و سپاس به تمام آموزشگران فارسي زبان 

  • محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com
  • پونا : مهرماه 1380

     

  • + نوشته شده توسط افشین خلج در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت |

     پرسشگري را بيدار كنيد، پاسخ ندهيد
       

    پرسشگري در كودكان بايد تشويق شود، دست و پاي آنان را نبايد با پاسخ هاي آماده شده  بست. بايد به آنان كمك شود تا سوالات خودشان را پرورش دهند، پاسخ هاي
    قرض گرفته شده را نبايد بر سر آنان فرو ريخت.

    اگرفقط تعليم و تربيت بتواند كودكان را در سفرشان براي اكتشاف حقيقت زندگي آماده سازد، كارش را به انجام رسانده است.

    به نظر من، آموزگار كسي است كه پرسشگري خفته را در كودكان بيدار مي سازد،
    روح پرسشگري را در آنان بيدار ساخته و به كودكان شهامت و جسارت كافي مي دهد تا خودشان راه حل ها را پيدا كنند.

    يك فرد زماني به اين معني آموزگار مي شود كه خودش از تعصبات و دوبيني ها رها شده باشد. براي همين است كه معلم شدن به وجودي سرشار از اخلاص نياز دارد. براي آموزگار شدن، به روحي هشيار، عصيانگر و  حساس نياز است.

    آموزگاري كه روح عصيانگري را كسر داشته باشد، خواه يا ناخواه واسطه ي صاحبان منافع مي شود __ صاحبان اخلاقيات، برخي مذاهب و يا سياست ها.

    چنين آموزگاري باورها و قضاوت هاي خودش را __ كه خودش زنداني آن ها است __ بر كودكان  تحميل خواهد كرد.

    اگر آموزگار انساني آزاده باشد، فقط در اينصورت است كه مي تواند پيام آور آزادي براي شاگردانش باشد. براي همين است كه مي گويم براي اينكه كسي معلم شود بايد وجودش سرشار از اخلاص باشد.

    اين يك عصيان عظيم است. در درون يك آموزگار بايد شعله ي انديشه، تعمق و عصيانگري هميشه روشن باشد. او براي اينكه چيزي را خلق كند، بايد بسياري از چيزها را نابود سازد. او  براي اينكه خودش را قادر سازد كه كاري تازه انجام دهد، بايد خيلي از چيزها را محو كند. او بايد آشغال هاي زيادي را كه در مدت چندين نسل انباشته شده،
    به آتش بكشد و بايد علف هاي هرزه و بي مصرف را كه رشد كرده اند ريشه كن كند و زمينه ي ذهن را پاك كند، تا گل هاي عشق و زيبايي بتوانند در آنجا رشد كنند.

    اين مسئوليتي بزرگ است. اگر آموزگار بتواند چنين زمينه اي را فراهم كند، فقط در اينصورت است كه يك انسان جديد و يك انسانيت جديد مي تواند متولد شود.

    سموم تعليم و تربيت

     

    تعليم و تربيت معمولاً به  كودكان، جاه طلبي، رقابت و مقايسه را تلقين مي كند. بزرگتر ها مي پندارند كه اين كيفيت ها براي رشد كودكان اساسي هستند. آنان چگونه مي تواند بدون جاه طلبي و رقابت به جايي برسند؟ در نتيجه، تمام دنيا رقابتي شده است __ چه در
    تعليم و تربيت، چه در زندگي و چه در تجارت، رقابت در تمام اعمال ما جاري است.

    هيچكس هشيار نيست كه اين ها تخم هاي مسمومي هستند كه در آن سال هاي نرم و دوران آسيب پذير و شكل دهنده ي كودكي، در آنان كاشته مي شود و اينكه، ترس و طمع، محصولات جانبي اين سموم هستند. والدين و آموزگاران به آبياري و پروردن اين تخم ها ادامه مي دهند و نتيجه ي پاياني اين است كه آنان به درخت هاي بزرگ زهرآگين بدل
    مي شوند! تازماني كه بزرگتر ها اين را تشخيص بدهند، براي عوض كردن ريشه ها بسيار دير است!

    علت رنج بشر در نوع غلط آموزش و پرورش است. او با نگرشي تازه به مشكلي قديمي مي نگرد و نوري تازه به آن مي تاباند و راه حل هاي ساده براي حل آن مي دهد.

    و ما ناگهان درمي يابيم كه ديدن مشكل، همان حل كردن آن است!

    مقايسه كردن، مقايسه ي يكي با ديگري، خطايي اساسي است.

    مقايسه توليد رقابت مي كند.

    هيچكس نه جلو است و نه عقب. و كسي نه بالا است و نه پايين.

    هركسي هماني است كه هست، هركسي بايد همين باشد.

    آموزش آرمان ها چنين اجازه اي نمي دهد. به كودكان گفته مي شود كه مانند راما باشند، مانند بودا باشند، مانند گاندي باشند. چه چيزي غلط تر از اين مي تواند باشد؟!

    آيا كسي مي تواند مانند ديگري باشد و آيا تاكنون كسي قادر بوده همچون ديگري باشد؟!

    زماني كه تعليم و تربيت اين حقيقت را بپذيرد كه هر انسان موجودي منحصربه فرد است و با هيچكس ديگر شبيه نيست، اين آغاز انقلابي بزرگ خواهد بود. آنگاه ما هيچ ساختاري را بر هيچكس تحميل نخواهيم كرد، بلكه به هركس كمك خواهيم كرد تا آنچه را كه همچون بذري در وجود خود دارد به فعل در آورد.

    به سبب آموزش آرمان ها، خشونت هاي بسياري صورت گرفته است و ما به فرد اين فرصت را نداده ايم تا آنچه كه مي تواند، باشد!

    يك انسان، در تلاش براي اينكه كس ديگري شود، نه تنها "او" نخواهد شد، بلكه حتي مجال اين را نخواهد داشت تا آني بشود كه خودش مي توانسته بشود!

    بگذاريد هركس هماني باشد كه برايش به دنيا آمده است. گل سرخ گل سرخ است و ياسمن، ياسمن است. نه يكي بالاتر است و نه ديگري پايين تر. گل سرخ نمي تواند ياسمن باشد و ياسمن نمي تواند گل سرخ باشد.

    اين ارزش گذاري هاي بالا و پايين و بزرگ و كوچك دروغين و مسخره است. اين ارزش گذاري ها را نابود كنيد.

    يك شاعر از يك كفاش بزرگتر نيست و يك سياستكار نيز ار هيچكس ديگر بالاتر نيست.

    يك آموزگار اگر رييس جمهور شود نيز بالاتر نخواهد بود.

    زندگي يك همكاري است و در آن هركسي جايگاهي دارد و به همه نياز است و از هيچكس نمي توان دوري كرد.

    آيا اين جنون جاه طلبي را كه تمام دنيا در آن سقوط كرده است نمي بينيد؟

    فقط به اين سبب كه به مقام ها و عملكردها ارزش هاي ويژه داده اند؟

    اين حماقت محض است كه به گل سرخ آموزش دهيم كه ياسمن شود و يا تيغه اي از علف تحريك شود تا به يك گل نيلوفر آبي تبديل شود. نكته ي با معني اين است كه گل سرخ در تماميت خودش شكوفا شود و تيغه ي علف در تماميت خودش و هيچ يك پرورش نيافته باقي نمانند و عطرهايشان كاملاً رها و آزاد شوند.

    در زندگي هيچ سروري بالاتر از اين نيست كه هر كس تمامي نيروهاي بالقوه ي خويش را شكوفا سازد.

    در كار آموزش و پرورش، جهت درست همين است. . . اوشو

     

  •                     تقديم با عشق و سپاس به تمام آموزشگران فارسي زبان 
  • محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com
  • پونا : مهرماه 1380

     

  • + نوشته شده توسط افشین خلج در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت |

     

    يكي ازبدبختي هايي كه انسان دچارش شده، بزرگترين آن ها، آن هايي هستند كه به عنوان بركت و نعمت از آن ها ياد مي شود! چون ما آن بدبختي ها را نعمت و سعادت دانسته ايم، دوري كردن از آن ها ممكن نبوده است، يا اينكه تغييرشان بدهيم. و هيچ كاري براي
    آزاد شدن از آن ها صورت نگرفته است، بلكه برعكس، ما ريشه هاي آن ها را نيز آبياري كرده ايم!

    و نتيجه، انساني است كه پيش رو داريم! واز اين انسان نيز جامعه اي پديد آمده كه در اطراف ماست! من آنچه را كه به نام تعليم وتربيت تاكنون انجام شده، بزرگترين بدبختي مي خوانم.

    البته كه با شنيدن اين تعجب مي كنيد، زيرا به نظر مي رسد كه تعليم و تربيت يك موهبت باشد. ولي آيا مي دانيد كه تعليم و تربيت قادر نبوده به انسان تعادل و سلامت ببخشد؟

    برعكس، تمام تعادل را از زندگي انسان گرفته است  و بايد كه چنين باشد، زيرا در آنچه كه ما تاكنون فكر مي كرده ايم تعليم و تربيت است، اشتباهات اساسي وجود دارد.

    نخستين اشتباه اساسي اين ست كه ما انسان را فقط عقل intellect پنداشته ايم!

    هيچ چيز دروغين تر و خطاتر از اين نيست. انسان فقط عقل نيست و آموزشي كه داده
    مي شود فقط در اين زمينه است. باقي انسان دست نخورده مي ماند و ناقص.

    باقي انسان پرورش نيافته مي ماند، فقط قواي عقلاني رشد مي كنند. درست مانند اين است كه تمام بدن فردي كوچك شود و فقط سرش شروع كند به رشد كردن! اين انسان فقط
    مي تواند زشت باشد و آن انسان قادر به راه رفتن نخواهد بود. زندگي برايش دشوار خواهد بود، زيرا سر بزرگ او با بقيه ي بدنش در تعادل نيست.

    و اين دقيقاً چيزي است كه به نام  تعليم رخ داده است! ما تعيين كرديم كه انسان فقط عقل است، و آنگاه در اين سه هزار سال، همه كار را براي پرورش عقل انسان انجام داديم. عقل پرورش يافته است ولي باقي انسان بسيار عقب مانده است. باقي انسان سه هزار سال عقب مانده است و عقل او سه هزار سال جلو آمده است. آن تنش و آن شكافي كه بين اين دو وجود دارد ما را كشته است.

    اين سبب پيدايي وضعيتي سروته و افليج شده است!

    اگر در انساني تمام بخش هاي بدنش سرجاي خودشان باشند و فقط چشم ها كسر باشند،
    مي گوييم كه يك بخش از بدنش فلج يا عقب مانده است. اگر انساني فقط دو پا نداشته باشد، او را افليج مي خوانيم. نوعي ديگر از فلج بودن وجود دارد كه ما حتي از آن آگاه نيستيم ___ انساني كه فقط دو پا داشته باشد و نه هيچ چيز ديگر!

    اين شخص افليجي سروته است!

    تعليم و تربيت انسان را سالم تر نساخته است، او را افليج كرده است. فقط عقل انسان پرورش يافته و تمام بخش هاي ديگر وجودش توسعه نيافته باقي مانده است. عقل بزرگتر و بزرگتر شده و تماسش با منابع ديگر زندگي قطع شده است.

    ما چه آموزش مي دهيم؟ به نام تعليم و تربيت چه چيزي مي دهيم؟ آيا هيچ در مورد زندگي آموزش مي دهيم؟ آيا براي زندگي كردن تعاليمي مي دهيم؟ ابداً نه.

    ما چند كلام آموزش مي دهيم، ما قدري رياضيات آموزش مي دهيم، قدري تاريخ يا جغرافي. ولي واقعاً از طريق تمام اين آموزش ها چه چيزي را آموزش مي دهيم؟

    فقط قدري واژه!

    واژه زندگي نيست. واژه ها در زندگي كاربرد خودشان را دارند، ولي صرف آموختن واژه ها، آموختن زندگي نيست. آنوقت اتفاقي كه مي افتد انباشته شدن عظيم اين واژگان است.... يك انسان تحصيلكرده در آخر، هيچ ثروتي به جز واژگان ندارد و او همچون هر احمق بي سوادي، احمق است!

     بين اين دو، فقط يك تفاوت وجود دارد و آن اين است كه انسان تحصيلكرده همچنين در اين توهم مي افتد كه احمق نيست! او همانقدر از باقي ابعاد زندگي جاهل است كه هر انسان بدوي در جنگل جاهل است. او هيچ ادراكي از هنر زندگي كردن ندارد،
    از طريقت هايي كه در آن ها مي توان زندگي كرد بي خبر است. او ابداً با زندگي آشنايي ندارد. كتابخانه ها و كتاب ها چه ربطي به زندگي دارند؟!

    نيازي نيست كه دوباره همان خطا را مرتكب شويم و بپنداريم كه هر كس با كلاس درس آشنا بود، با زندگي نيز آشناست. و لازم است در خاطر داشته باشيم كه شايد، زندگي به كسي كه در دانشگاه مدال طلا برده، حتي يك مدال گلين هم ندهد!

    آموزش واژه ها، صرفاً انباشتن واژگان، فقط ثروت واژگان، البته كه براي مغز باري سنگين مي شود، ولي نه مغز را آزاد مي كند و نه انسان را  زنده و هشيار، و نه هيچ اصالت نگرشي به زندگي مي دهد و نه هنر زندگي كردن را مي دهد و نه راه هاي زندگي كردن را. و تاكنون، اين چيزي بوده كه ما آن را تعليم و تربيت خوانده ايم!

    انسان بيمار، ديوانه و مريضي كه امروز مي بينيم، نتيجه ي اين تعليم و تربيت است.

    آيا مي دانيد كه با رشد اين آموزش، انسان منحرف تر خواهد شد؟
    انسان بي سواد، به نوعي تعادل و سلامت را دارد: چيزي كه در انسان تحصيلكرده
    كسر است. مردمان بدوي جنگل نشين، نوعي زيبايي، نوعي موسيقي و سرور داشتند.

    در زندگي آنان مقصد، معني و مقصدي هست كه در زندگي انسان تحصيلكرده نيست.
    اين بسيار شگفت انگيز است!

    آيا ما به بهاي ازدست دادن سرور، تحصيلكرده مي شويم؟ آيا توانايي و سنخيت ما براي تجربه ي سرور، در حال نزول است؟ آيا ما تماسمان را با ريشه هاي زندگي از دست
    مي دهيم؟

    اگر با چشماني بي طرف به انسان تحصيلكرده نگاه كنيم ( كه دشوار است زيرا ما نيز انسان هاي تحصيلكرده هستيم!) بنابراين، بسيار دشوار است كه بتوانيم بيماري هاي انسان تحصيلكرده را ببينيم. وقتي اين بيماري در تمام مكان ها شايع باشد، تشخيص آن بسيار دشوار است. تمام ما تحصيلكرده هستيم، نه تنها تحصيلكرده، بلكه تعليم دهنده نيز هستيم!

    ما مردمي هستيم كه همان آموزش را منتشر و پخش مي كنيم. بسيار دشوار خواهد بود تا بتوانيم ببينيم... بسيار سخت است كه فكر كنيم چيزي را كه منتشر مي كنيم، انسان را سالم نمي سازد! ولي كساني كه چشم داشته باشند و كساني كه با عبور از اين آموزش تمام هوشمندي خود را از دست نداده باشند __  شايد آنان بتوانند چيزهايي ببينند.

    آمريكا تعليم يافته ترين كشور است، ولي بيشترين تعداد ديوانگان نيز در آمريكاست.
    آيا رابطه اي بين اين دو هست؟ يا كه فقط تصادفي است؟! كشورهايي كه بيشتر و بيشتر آموزش ديده مي شوند، تنش ذهني مردمانشان نيز به همان نسبت بالا مي رود. آيا ما از اين آمار آگاه هستيم يا نه؟

    هركشور هرچه بيشتر آموزش ديده باشد، تعداد خودكشي بيشتري دارد. در خود آمريكا، هر روز بين يك و نيم تا سه ميليون نفر تحت درمان هاي رواني هستند. اين ها آمار دولتي است و ما مي دانيم كه آمارهاي دولتي هرگز درست نيستند. اگر هر روز يك و نيم تا سه ميليون تحت درمان رواني باشند، آنوقت مي دانيم كه به دليل يك مسئله ي شخصي چنين نيست، بلكه نوعي بيماري جمعي به ذهن انسان وارد شده است!

    در نيويورك، سي درصدمردم نمي توانند بدون خوردن داروي خواب آور بخوابند. و تحقيقات علمي در آنجا مي گويد كه تا پنجاه سال ديگر حتي يك نفر نيز نمي تواند بدون خوردن قرص خواب آور بخوابد!

    آيا اين ها عوارض انسان پيشرفته است؟ و در مورد نيويورك چه مي توان گفت؟ حتي بمبئي نيز زياد عقب نخواهد ماند! ما نيز در اين پيشرفت شانه به شانه پيش مي رويم! هندوستان، كه در هر زمينه اي آموزگار بود، تا در ديوانگي هم به دنيا درس ندهد،
    بازنخواهد ايستاد! نمي توانيم از آن پرهيز كنيم! ما به سرعت در آن جهت حركت
    مي كنيم. رهبران ما هر تلاشي را مي كنند تا ما عقب نمانيم!

    آن سايه سياه تنش رواني و بي قراري كه بر غرب نازل شده __ دليل پيدايشش چيست؟

    مردمي كه سعي كردند غرب را آموزش بدهند در طول سيصدسال، مردمان خوبي بودند، با نيت هاي خير كه دستشان در پشت آن است. شايد آنان  چيزي در مورد طبيعت تمام زندگي نمي دانسته اند، شايد چنين دانسته اند كه اگر فقط عقل انسان رشد كند، او خوشبخت خواهد شد. به يقين عقل بايد رشد كند، ولي در تناسب با ساير اندام زندگي، در يك تعادل.

    عقل انسان بايد دست در دست سلامت رشد كند، با قلب، با وجود.

    اگر به تنهايي رشد كند، حتماً توليد خطر مي كند.

    زندگي بسيار اسرارآميز است، هيچ قانون رياضي قادر به توصيف آن نيست. هيچ رقمي، هيچ آماري قادر به حل زندگي نيست. ولي عقل وجود هيچ رازي را نمي پذيرد، عقل فكر مي كند همه چيز ساده و مستقيم مانند 2+2=4 است.

    همين رويكرد غير رازگونه non-mysterious  و بي احساس عقل به زندگي است كه  زندگي را چيزي مكانيكي كرده است. انسان روز به روز بيشتر شبيه يك ماشين مي شود. ولي وقتي انسان يك ماشين شود، او را كارآمد و ماهر مي خوانيم.

    يك ماشين هميشه از يك انسان كارآمدتر است. و اگر تاكيد ما فقط روي كارآيي باقي بماند، يك روز انسان همچون ماشين كارآمد مي شود، ولي روحش را از دست خواهد داد. انسان خطا مي كند، ماشين خطا نمي كند. ما در پي انساني هستيم كه خطا نكند، كسي كه مطلقاً كارآمد است، كسي كه در خطوط بي ترديد رياضيات حركت كند. حركت در ميان خطوط بي ترديد رياضي، مانند قطاري است كه روي ريل ها حركت مي كند.

    ولي رودخانه هاي زندگي روي ريل ها جاري نيستند، آن ها در جاده هاي ناشناس و
    راه هاي ناشناخته جريان دارند. رودخانه ي زندگي چنان آزاد است كه نمي تواند در ساختار ثابت عقل بگنجد __ ولي اين كاري است كه ما تا به امروز انجام داده ايم.

    بنابراين نخستين چيزي كه مايلم به شما بگويم اين است كه آموزش دادن به عقل،
    نه هوشمندانه است و نه خردمندانه.

    زندگي جنبه هاي ديگر نيز دارد و اهميت آن ها از عقل بيشتر است.

    انسان فقط با عقل زنده نيست.

    منابع حيات انسان بسيار ژرف تر از عقل هستند.

     

    ما نه توسط عقل عشق مي ورزيم و نه توسط آن خشمگين مي شويم و نه توسط آن متنفر مي شويم. ما نه زيبايي را توسط عقل درك مي كنيم و نه توسط آن شعر و ترانه مي خوانيم و نه هيچ تجربه ي عميق ديگري در زندگي، توسط عقل به دست مي آيد.

     

    جاي تعجب نيست اگر آموزش دادن صرفاً عقلاني، انسان را از تجربه كردن تجارب عميق تر بازداشته و دور كرده است. ولي ما فقط عقل را آموزش داده ايم.

     

    اين آموزش سبب پيدايش انساني بسيار نامتعادل شده است. اين انسان نامتعادل همه كار
    مي كند، هرچيزي مي تواند از او سر بزند __ هر دردسري را مي تواند ايجاد كند. و اين دردسرها مطلقاً بايد روي بدهند، زيرا وقتي انساني در درون نامتعادل مي شود، رفتار بيروني اش نيز نامتعادل مي شود. آنگاه حركتي وجود ندارد، هدف آشكاري وجود ندارد، موسيقي نيست، زندگي نوايي ندارد.

     

    اين نخستين بدبختي ماست __ كه ما تعليم و تربيت را، آموزش دادن قواي عقلي فهميده ايم __ نه آموزش تمام زندگي! آموزش براي تمام زندگي، معاني ديگري خواهد داشت. . . اوشو

     

    ادامه دارد

     

    • تقديم با عشق و سپاس به تمام آموزشگران فارسي زبان 
    • محسن خاتمي mohsenkhatami@hotmail.com
    • پونا : مهرماه 1380
    + نوشته شده توسط افشین خلج در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت |