تبليغاتX
Education for Life and Death

 

 

 

ذهن انسانی بسیار زیرك و حیله گر است . سعی میكند مسئولیتها را به گردن دیگران بیندازد . میگویید :(( طبیعت باعث مشكلات راه است .)) این خود شما هستید كه مشكل را درست كرده اید به طبیعت ربطی ندارد . عمل طبیعت همیشه ساده و آسان است . طبیعت یعنی طبیعی – یعنی بداهت – یعنی سهولت . در طبیعت هیچ چیز مشكلی نیست . فقط آدمی آنها را پیچیده میكند و از آنها مشكل و ناهمواری درست میكند .

 

دوستی میپرسید : (( آیا هدفی الهی در پشت همه چیز وجود ندارد كه راه وصول را این همه سخت كرده ؟ ))

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت |

بسيار خوب است كه پدر و مادر خود را  درك كنيد.

 

Osho Discourses in English 

اگر ميان شما و پدر و مادرتان، كدورتي وجود داشته باشد، هرگز آرامش نخواهيد يافت. هرجا كه باشيد، احساس تقصير مي كنيد و هرگز نمي توانيد بگذريد و فراموش كنيد... رابطه با پدر و مادر، مثل رابطه با ديگر اعضاي جامعه نيست.. وجود شما توسط پدر و مادرتان شكل يافته است. شما بخشي از آنها هستيد؛ شاخه اي از آن درخت و هنوز در آنها ريشه داريد.

هنگاميكه آنها مي ميرند، چيزي ژرف در وجودتان مي ميرد و براي اولين بار احساس تنهايي مي كنيد. پس ماداميكه آنها زنده اند، ‌هرچه مي توانيد بكنيد تا به درك متقابل و رابطه خوب با آنها دست يابيد. سپس همه چيز آرام مي شود و حساب و كتابي باقي نمي ماند و هنگاميكه آنها اين دنيا را ترك مي كنند، ‌احساس گناه و توبه نخواهيد داشت. آنها از شما راضي بودند و شما از آنها خشنود.

+ نوشته شده توسط افشین خلج در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت |

هر باوری دشمن جستجوی حقیقت است. پس یک هندو یا مسیحی نشو. هیچ نیازی به این کار نیست، زیرا تو چیزی نمی دانی. فقط بدان که (( من هیچ نمی دانم )) و با این حالت ذهن، چون کودکی که چیزی نمی داند به دنیای درون قدم بگذار. اگر بتوانی چون یک کودک وارد وجود خودت شوی، اگر بتوانی از روی نادانی عمل کنی، حقیقت دور از دسترس نخواهد بود. به تو بسیار نزدیک خواهد شد.

Osho Discourses in Hindi

وجود خویش را بشناس تا کلید را بیابی. شاه کلیدی که بسیاری از درها را می گشاید. در حقیقت، آن کلید برای گشودن همه ی درها کافی است. آن کلید، کلید حقیقت است. حقیقتی که تو تجربه کرده ای.

پس تمام باورها، تمام دروغ هایی که دیگران به تو آموخته اند را دور بینداز و پاک، تهی و نادان به پیش برو تا خیلی زود گنج را پیدا کنی، گنج بزرگ خرد درونی ات را. این گنج آنجاست و منتظر توست تا با دست های خالی بیایی.

مراقبه یعنی به درون گام نهادن با دست خالی. خالی از تمام باورها و دانش ها...اوشو

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت |
 ما به اندازه كافي با چهره اي دروغين زندگي كرده ايم. زندگي راستين است و عشق نيز. و زمانيكه تو عاشق زندگي شوي، عشق به همه هستي تو تبديل مي شود. يگانه راه پرستش زندگي، آواز خواندن است. رقصيدن و شكوفا شدن است. آفريننده بودن است. يافتن چيزي است براي جشن گرفتن. يافتن چيزي براي بزم شادي به راه انداختن، بزم بزرگي كه همواره پابرجاست. ستارگان در رقصند. درختان و اقيانوسها در رقصند.

Osho Discourses in Hindi

رهروان من بايد جزيي از اقيانوسها، درختان، ابرها و ستارگان شوند. معبود من اينها هستند. من به هيچ معبود ديگري باور ندارم. اين چيزي است كه من بدان دست يافته ام و مي خواهم آنرا در اختيار دوستدارانم قرار دهم.

رهروي دعوتي است براي بهار و آماده شودن براي آن...اوشو

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت |

اشوی عزیز، من می خواهم ازدواج کنم. لطفاٌ به من برکت بدهید.

 

پراباتPrabhat  ، آیا دیوانه یا چیزی شده ای؟ عشق کافی است، ازدواج چیزی به آن نخواهد افزود. درواقع، چرا اینهمه عجله داری تا تجربه ای چنین زیبا را به پایان برسانی؟ صبر کن: وقتی که دیدی عشق اینک تمام شده، آنوقت ازدواج کن

.... این تشکرنامه را کشیشی از یک عروس که به تازگی او را ازدواج داده بود دریافت کرد: "پدر محترم! می خواهم بدینوسیله از شما که به روشی زیبا خوشحالی مرا به اتمام رساندید تشکر کنم."

پرابات، تو خیلی جوان هستی، فقط بیست و دو سال داری. انسان فقط باید وقتی ازدواج کند که بقدر کافی خردمند شده

ازدواج برای جوانان نیست. برای جوانان چرخش و گردشfooling around  مناسب است. ازدواج برای کسانی است که انواع تجربه ها را در زندگی داشته اند، کسانی که تمام رنگ ها را دیده اند، تمامی طیف را؛ و اینک آماده اند تا جابیفتندsettle  .

توصیه ی خود من این است که هیچکس نباید قبل از چهل و دو سالگی ازدواج کند...اوشو

کتاب خرد

مترجم:محسن خاتمی

http://loveburnsego.org/

+ نوشته شده توسط افشین خلج در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت |

تو بايد با دل و جان و گرم و پرحرارت زندگي كني نه نيمه جان. بايد مشعل زندگي ات را از هر دو طرف آن روشن كني. آنگاه، لحظه اي كوتاه از همه ابديت باارزش تر خواهد بود.

لحظه به لحظه زندگي كن. بدون اينكه از چيزي دريغ كني. اكنون و اينجا باش، انگار كه آخرين لحظه زندگي توست.

 

 

 

بايد اينگونه زندگي كني. بايد هرلحظه را آخرين لحظه بداني. پس چرا نيمه جان زندگي مي كني؟ شايد لحظه اي ديگر تو نباشي. پس هرچه را كه داري رو كن. همه چيز را در اين لحظه به قمار بگذار. چه كسي مي داند لحظه بعد چه خواهد شد؟

 اين راه زندگي كردن است.!

و وقتي تو به نتيجه اهميت ندهي، يك گل نيلوفر مي شوي. گل نيلوفر را بايد بارها و بارها به ياد آوري تا بتواني هرچه بيشتر در ژرفاي اكنون و اينجا فرو بروي- اما رها، دل نبسته و تاثير ناپذير. آينده را رها كن تا بتواني با تمام وجود زندگي كني. گذشته را رها كن تا آزاد و رها بماني.

 آنگاه كه چنين شود شادماني روي مي دهد- شادماني عظيم، بي نهايت و هميشگي...اوشو

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت |

 

 

من موافق ترك دنيا نيستم. از آنچه زندگي به شما مي بخشد، ‌لذت ببريد، ولي هميشه آزاد و رها باقي بمانيد. اگر زمانه تغيير مي كند و چيزهايي را از دست مي دهيد، اصلا نگران و ناراحت نباشيد. اگر در يك قصر مجلل زندگي مي كنيد،‌ مي توانيد در كلبه اي هم زندگي كنيد... حتي مي توانيد با همين سرور و شادي، ‌زير سقف آسمان هم روزگار را سپري كنيد.

اين آگاهي كه انسان نبايد به هيچ چيز وابستگي داشته باشد، ‌مي تواند زندگي را از شادي و سرور سرشار كند. در اينصورت از هرچه در دسترس باشد،‌ نهايت لذت را خواهيد برد و آنچه بدان دسترسي داريد، هميشه بيش از چيزي است كه انتظارش را داشتيد. ذهن هميشه به چيزهاي مختلف مي چسبد و به همين سبب، ‌از ديدن شادي و سروري كه هميشه در دسترس است، عاجز باقي مي ماند.

در روزگاران قديم، ‌راهبي زندگي مي كرد كه در عين حال يك استاد بود. شبي دزدي به كلبه او وارد شد و پس از اندكي جست و جو متوجه شد چيزي براي دزديدن وجود ندارد. راهب كه بيدار بود، از اين كه دزد چيزي نيافت، ‌بسيار ناراحت بود. دزد حداقل چهار پنج كيلومتر را را از نزديكترين شهر تا كلبه راهب پياده آمده بود، ولي چيزي براي دزديدن وجود نداشت... راهب فقط يك پتو داشت كه روي آن راز كشيده بود. او بدون اينكه دزد متوجه شود،‌ پتو را گوشه كلبه گذاشت،‌ ولي در نزديك شب، دزد پتو را نديد و راهب مجبور شد از دزد بخواهد كه پتو را همراه خود ببرد. او از دزد خواهش كرد پتو را بعنوان هديه اي قبول كند تا لااقل دست خالي از پيش او بازنگردد. دزد بسيار شرمگين شد و در حالي كه پتو را برداشته بود،‌ فرار كرد...

راهب شعري نوشت، به اين مضمون كه اگر مي توانست، ماه را به دزد مي بخشيد. آن شب راهب در حاليكه هيچ تن پوشي داشت، ‌برهنه زير نور ماه نشست و بيشتر از هر زمان ديگري از مهتاب لذت برد. زندگي هميشه در دسترس است؛‌ حتي بيش از آنچه بتوانيد از آن لذت ببريد. شما هميشه بيش از آنچه بتوانيد ببخشيد، داريد.

 

+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت |