
من موافق ترك دنيا نيستم. از آنچه زندگي به شما مي بخشد، لذت ببريد، ولي هميشه آزاد و رها باقي بمانيد. اگر زمانه تغيير مي كند و چيزهايي را از دست مي دهيد، اصلا نگران و ناراحت نباشيد. اگر در يك قصر مجلل زندگي مي كنيد، مي توانيد در كلبه اي هم زندگي كنيد... حتي مي توانيد با همين سرور و شادي، زير سقف آسمان هم روزگار را سپري كنيد.
اين آگاهي كه انسان نبايد به هيچ چيز وابستگي داشته باشد، مي تواند زندگي را از شادي و سرور سرشار كند. در اينصورت از هرچه در دسترس باشد، نهايت لذت را خواهيد برد و آنچه بدان دسترسي داريد، هميشه بيش از چيزي است كه انتظارش را داشتيد. ذهن هميشه به چيزهاي مختلف مي چسبد و به همين سبب، از ديدن شادي و سروري كه هميشه در دسترس است، عاجز باقي مي ماند.
در روزگاران قديم، راهبي زندگي مي كرد كه در عين حال يك استاد بود. شبي دزدي به كلبه او وارد شد و پس از اندكي جست و جو متوجه شد چيزي براي دزديدن وجود ندارد. راهب كه بيدار بود، از اين كه دزد چيزي نيافت، بسيار ناراحت بود. دزد حداقل چهار پنج كيلومتر را را از نزديكترين شهر تا كلبه راهب پياده آمده بود، ولي چيزي براي دزديدن وجود نداشت... راهب فقط يك پتو داشت كه روي آن راز كشيده بود. او بدون اينكه دزد متوجه شود، پتو را گوشه كلبه گذاشت، ولي در نزديك شب، دزد پتو را نديد و راهب مجبور شد از دزد بخواهد كه پتو را همراه خود ببرد. او از دزد خواهش كرد پتو را بعنوان هديه اي قبول كند تا لااقل دست خالي از پيش او بازنگردد. دزد بسيار شرمگين شد و در حالي كه پتو را برداشته بود، فرار كرد...
راهب شعري نوشت، به اين مضمون كه اگر مي توانست، ماه را به دزد مي بخشيد. آن شب راهب در حاليكه هيچ تن پوشي داشت، برهنه زير نور ماه نشست و بيشتر از هر زمان ديگري از مهتاب لذت برد. زندگي هميشه در دسترس است؛ حتي بيش از آنچه بتوانيد از آن لذت ببريد. شما هميشه بيش از آنچه بتوانيد ببخشيد، داريد.
+ نوشته شده توسط افشین خلج در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
|