اگر باران مي بارد ، بگذار ببارد ؛
اگر باران نمي بارد ، بگذار نبارد ؛
اما حتي نخواست ببارد ،
بايد با آستين هاي خيس
سفر كني .
يكي از لغات بسيار مذهبي در نگرش بودا نسبت به زندگي ساماتا است . ساماتا يعني آرامش ، تعادل ، توازن ، بي انتخابي . به سمت افراط حركت نكن ، از افراط اجتناب كن . درد و لذت دو افراط اند _ _ انتخاب نكن . نه اجتناب كن نه بچسب . فقط در ميانه باقي بمان ، تماشا كن ، به آن بنگر ، بي دلبستگي .
درد مي آيد ، بگذار بيايد _ _ تو فقط مراقب هشياري باش . فقط آگاه باش . سردرد آنجاست، فقط تماشايش كن . به آن نه نگو ، شروع به مبارزه با آن نكن ؛ انكارش نكن ، از آن دوري نكن. سعي نكن خودت را جاي ديگر مشغول كني تا حواست از آن منحرف شود . بگذار آنجا باشد : تو به سادگي تماشا كن . و در آن تماشا كردن ، تحول بزرگي رخ مي دهد .
اگر بتواني آن را بدون دلبستگي و نادلبستگي تماشا كني ، ناگهان آن آنجاست اما تو بيرون از آني ، تو ديگر در آن نيستي . تو آنجا ايستاده اي بدون ارتباطي با آن . بي انتخابي ارتباط تو را از تمام حالات روحي قطع مي كند ، از تمام انواع ذهن . آن ساماتا است .
لذت مي آيد ، بگذار بيايد . به آن نچسب . نگو : " من مي خواهم تو را براي هميشه داشته باشم . " اگر به لذت بچسبي ، آنگاه از درد اجتناب خواهي كرد . و به سمت افراط هاي ديگر نرو : شروع به انكار لذت نكن ، شروع به فرار كردن از لذت نكن ، زيرا آن همان است . اگر شروع به فرار كردن از لذت كني ، شروع به چسبيدن به درد خواهي كرد . آن كاري است كه مرتاضان مي كنند .
شخص آسان گير به لذت مي چسبد ، از درد اجتناب مي كند .
و شخص مرتاض از لذت اجتناب مي كند و به درد مي چسبد . هر دو نگرش اشتباه است ؛ در هر دو تو توازن را از دست مي دهي . بوديسم نه ناپرهيزي است نه رياضت است . آن چيزي آموزش نمي دهد _ _ آن به سادگي مي گويد تماشا كن !
و آن همان چيزي است كه مسيح بارها تكرار كرده است : تماشاكن ! مراقب باش ! هشيار بمان ، بيدار بمان .
تو تلاش مي كني ! اين يك آزمايش در روان شناسي است _ _ هيچ كاري با خدا ندارد . و تو شگفت زده خواهي شد و بسيار زياد سود خواهي برد . روزي كه بتواني ببيني تو نه دردي نه لذت ، روز بزرگي است ، بزرگترين روز است _ _ زيرا از آن پس مسائل پيش رو متفاوت خواهند بود .
اگر باران مي بارد ، بگذار ببارد ...
اگر آنجا درد هست ، بگذار باشد .
اگر باران نمي بارد ، بگذار نبارد ...
اگر آنجا دردي نيست ، بگذار همان باشد . اگر آنجا لذت هست ، بگذار همان باشد . اما به چيزي وابسته نباش .
اما حتي نخواست ببارد ،
با آستين هاي خيس
بايد سفر كني .
اما يك چيز را به خاطر بسپار : حتي اگر زندگيت در راحتي و آسايش و لذت و خوشي بوده باشد و درد بزرگي آنجا نبوده باشد ، آنگاه نيز بايد با آستين هاي خيس سفر كني . چرا ؟ زيرا با اين وجود روزي پير خواهي شد ، با اين وجود روزي خواهي مرد . بنابراين شخص مي تواند زندگي خوشي داشته باشد ، اما دوران كهولت در راهند ، و مرگ در راه است . مرگ نمي تواند دور شود ؛ راهي براي فرار از آن نيست . آن گريز ناپذير است .
بنابراين چه دردمندانه زندگي كرده باشي چه سعادتمندانه ، زياد فرقي نمي كند وقتي كه مرگ از راه مي رسد . و مرگ مي آيد .
مرگ روزي كه متولد مي شوي مي آيد . در همان لحظه ي تولد مرگ وارد تو مي شود...اشو

