مردم هميشه از همه چيز نا خرسندند. ناخرسندي يك عادت شده است. نه اينكه اگر آنان پول بيشتر، خانه اي بزرگتر، همسري مناسبتر، فرزنداني بهتر يا شغلي ايده آل تر داشته باشند، خرسند خواهند شد- نه اينگونه نيست. هرچه هم داشته باشند، همچنان ناخرسند خواهند ماند. چه فقير باشند چه ثروتمند، همچنان ناخرسند خواهند ماند. ناخرسندي يكي از عادتهاي ذهن است. ذهن زندگي خود را از راه آن مي گذراند. طبيعت ذهن بگونه اي است كه ممكن نيست خرسند شود. وقتي از اين حقيقت آگاه شوي معجزه اي رخ مي دهد. آنگاه مي تواني ذهن را كنار بگذاري، زيرا ذهن، تو را هيچگاه خرسند نخواهد كرد. اين در طبيعتش نيست. بنابراين تو درجستجوي ناممكن هستي. اگر دريابي چرا ناخرسند هستي، اگر براي ناخرسندي خود بهانه اي پيدا نكني و آنرا عمل ذهن بداني، آنگاه مي تواني خود را از آن كنار بكشي. اين كار بسيار آسان است. فقط بايد آنرا ببيني. ذهنت را تماشا كن. به گذشته بنگر. بارها چنين پنداشته اي كه اگر به چيزي معين دست يابي خرسند خواهي شد و تو به آن دست يافتي و خرسند نشدي. مردم بارها و بارها در يك گودال مي افتند. پس ذهنت و تمام خطرهايي كه تو را گرفتار آنها مي كند تماشا كن. براي ايجاد يك دگرگوني چيزي لازم نيست مگر به تماشا نشستن ذهن. و از راه اين آگاهي، همه چيزي با پاي خود خواهد آمد. به آرامي و بدون هيچ تلاشي.
براي گام گذاشتن در راه شادماني فقط بايد از تجربه هاي كه بدست آورده اي درس بگيري. اعمال ابلهانه اي چون خشم، زياده خواهي، حسادت، مال پرستي را چندين بار تكرار نكن. زمان آن است كه آگاه، هشيارو بيدار شوي تا هر بار در دامهاي كهنه و قديمي نيفتي. آگاه و مراقب باش تا از تمام دامها رها شوي. لحظه اي خواهد رسيد كه در دام هيچ دامي نخواهي بود. آن لحظه، لحظه شادماني است. گلهاي شادماني از آسمان خواهد باريد و تو را غرق درخود خواهد ساخت. آنگاه زندگي ات هم براي خودت و هم براي ديگران منشا خير و بركت مي شود...اشو

